دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

پیوندهای روزانه

۵ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

وقتی یک دوست خوب و قدیمی، یک روزنامه نگار، یک مرد دوست داشتنی تصمیم می گیرد که بالاخره ازدواج کند.

کارت دعوت عروسی ازیکی از دوستان و همکاران خوبم...

کارت دعوتی زیبا و متفاوت. با کلی تیتر و سوتیتر و خبرهای خوب : )

بازار داغ شایعه درمورد شام عروسی. فلافل یا چلو کباب...؟ مسئله این است

براساس تحقیقات انجام شده، درتمام دانشگاه های دنیا دانشمندان و اساتید به این نتیجه رسیده اند که : هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

خداحافظ مجردی

برای مبارزه با کاهش جمعیت باید وضع معیشتی جوانان بهبود یابد

ویژه نامه تخصصی ازدواج جوانان - شماره اول و آخر

و کلی حرف های خوب دیگر که دراین کارت دعوت بود و خنده به لبم آورد.

و یک دعوت به همکاری دیگر برای من که هنوز برایش تصمیمی نگرفته م...

گاهی به این وبلاگ خواهم آمد و چیزهایی خواهم نوشت.

ممنون ازهمگی که مرا خواندید و ممنون از کامنت های خوب و مهربانتان

شاد و سلامت باشید.

  • محبوبه الف

فکرنمی کردم نوشتن از سلطان این همه سخت باشد. شخصیتی دیوانه که پای ثابت روضه های  زنانه خانه ما بود و من او را خیلی خوب به یاد می آورم. او باید  توی رمانی که می نویسم باشد. ولی نوشتن ازاو به آن راحتی ها هم که فکر می کردم نیست. این زن بود. درگذشته بود. بسیارهم واقعی بود. پنجاه و چند ساله و چاق. همه جا همراه مادرش  بودکه او هم عقل درست و حسابی نداشت. شیفته مجالس روضه و عزاداری بودند هردو. سلطان دست مادرش را می گرفت و دنبال خودش می کشید.. می آمدند خانه ما. سلطان و مادرش، پنجشنبه ها صبحانه و نهار را خانه ما می خوردند. نمی شد گرسنه شان بگذاریم. دلمان هم نمی آمد گرسنه بمانند. می آمدند و تا غروب بودند. آن دو آخرین زنانی بودند که بعد روضه ازخانه ما می رفتند. صبح زود روز پنجشنبه، آنقدرزنگ خانه را می زدند تا مجبورشویم دررا بازکنیم. بعد سرشان را می انداختند پائین و ازتوی حیاط رد می شدند. خودشان جایشان را بلد بودند. می رفتند سمت مهمان خانه، کفش هایشان را دم درتوی ایوان در می آوردند. بعد. می نشستند نزدیک سماور و سینی استکان و نعلبکی ها، درست روبروی منبرخالی شیخ احمد، مادرجان هرچه کرده بود نتوانسته بود به آنها حالی کند که روضه خانه ما از ساعت چهاربعدظهرشروع می شود نه کله سحر. ناچار به حضورشان عادت کرده بودیم. چرک و ناشوربودند.چادرکرپ کیف کهنه  روی سرشان که کش دارهم بود آنقدرلرچ بود که اززورچرک توی روشنایی روز برق می زد و  جا به جا خشکه  خشکه و سنگین شده بود. مادرجان یک ملافه را چهارتا می کرد می انداخت همان جا که همیشه می نشستند. دلش بارنمی داد راهشان بدهد. اگرترس از خدا نبود و مجلس هم مال امام حسین نبود اصلا راهشان نمی داد. چاره یی نداشت مادرجان. به اکرم خِلو سپرده بودند سلطان و مادرش را ببرد حمام. پولش را هم داده بودند. حتی زن های محله، مخصوصا آنها که دستشان به دهنشان می رسید. به سلطان و مادرش رخت و لباس و چادرسیاه نیم دار هم داده بودند. ولی فایده یی نداشت. توی حمام ریخته بودند سراکرم خِلو و تا می خورد زده بودندش. ازکف صابون می ترسیدند. ازآب داغ می ترسیدند. می گفتند با چشم خودشان اجنه را لخت و مادرزاددیده اند که زیردوش سرهایشان را شانه می زنند. و پاهایشان عکس تنشان است و قر می دهند و زن و مردشان ازهم سوا نیستند.. سلطان و مادرش ازآب و حمام  و اجنه می ترسیدند.چو افتاده بود شپش دارند. هیچ کس نزدیکشان نمی نشست. همیشه توی مجلس به اندازه جای یک ادم بین آن ها و زن های دیگر فاصله بود..نه می شد آنها را بیرون انداخت نه می شد دوره روضه خوانی هفتگی را تعطیل کرد. مادرجان و حاجیه خانم های محل نمی دانستند از دست سلطان و مادرش چه باید بکنند. حتی معرفی شان کرده بودند به دیوانه خانه ولی آنهاردشان کرده بودند. گفته بودند سلطان و مادرش دیوانه دیوانه نیستند. فقط کم عقل اند. جای شان توی تیمارستان نیست. تیمارستان برای آدم های کم عقلی که خطری هم برای کسی نداشته باشندجایی ندارد.معلوم نبود کس و کارشان کیست.هیچ کس هم نگهداری ازآنها را گردن نمی گرفت .زن بودند. داشتنشان مسئولیت داشت. مادرجان هم دلش می سوخت و هم چشم دیدنشان را نداشت. حاجیه منیرخانم که توی کوچه شهید عباسعلی خانه داشت و مادرهمان شهید هم بود و تمام ماه رمضان ها،توی خانه ش دوره قرآن می گذاشت و افطاری می داد و زن خیلی مومنی بود، یک بار تصمیم گرفت، سلطان و مادرش را ببرد پیش خودش و برای رضای خدا نگه دارد. به فردا نکشیده عاصی شد.. گفت نجس پاکی نمی فهمند. نمازشان را درست نمی خوانند. وقتی وضو می گیرند چرک ازدست و پایشان می چکد. طهارت نمی دانند. جلوی مرد خانه و نامحرم، انگارتوی خانه خودشان باشند سربرهنه می گردند. پسشان داد به محله..  هیچ وقت خانه سلطان را ندیده بودم. فقط می دانستم یک خانه توی محل ما دارد. و هیچ کس و کاری هم ندارد. کس و کارو فامیلی هم اگرداشت خودشان را ازدستی نشان نمی دادند. خرجشان را مردم محل می دادند. صدقه خور بودند. سلطان و مادرش همه جا بودند. چهارشنبه ها خانه بی بی نوربودند. سه شنبه روضه بی بی سه شنبه خانه حاج فیاض بودند. روزهای دیگرهم یک جا. ماه رمضان ها، محرم ها سرشان گرم بود..هیچ کس نمی توانست بیرونشان کند.یک باریکی بیروشان کرده بود، آنقدرچارطاق دررا چسبیده بودند و سنگ به درزده بودند و فحش داده بودندو نفرین کرده بودند و جیغ کشیده بودند که مجبورشده بود راهشان بدهد.. هیچ کس هیچ کجا دعوتشان نمی کرد. خودشان هرجا که عزا و روضه بود می رفتند. اگرکسی می مرد تا غروب روز هفتم خانه میت می ماندند و انقدرگریه می کردند که دل سنگ برایشان آب می شد.هیچ کس به اندازه سلطان  گریه نمی کرد. وقتی اشک می ریخت .انقدربلند بلند مویه می کرد و زیرچادر به سروسینه ش می کوفت و صورتش را ناخن می کشید که حالش بد می شدو غش می کرد. مجبورمی شدند، به زورچادرش را ازچنگال های ش دربیاورند. رویش را باز کنند. موهای ناشورو فلفل  نمکی ش  را کنار بزنند و با بادبزن بادش بزنند. مجبورمی شدند مهرترکنند و بگیرند زیردماغش یا گلاب و آب قند  را به زورازلای دندان های پوسیده و و دهان قفل شده بریزند توی حلقش تا حالش را جا بیاورند. سلطان عاشق گریه و عزا و روضه بود. یکی می گفت شاید سلطان، عاشق شیخ احمد شده باشد که هرجا منبردارد، دنبالش می رود.

سلطانی که می شناختم همین بود اما برای نشستن توی رمان. این اندازه سلطان بودن کافی نیست. و هنوز نمی دانم چطور، با وجود آن همه فقر اسمش سلطان بود و مگرسلطان اسمی مردانه نبود؟! حالا نمی دانم بگذارم اسمش همان سلطان دیوانه باشد یا نه و نمی دانم که باید قصه سلطان را ازکجا شروع کنم و یادم می آید، بس که چاق بود شبیه اردک راه می رفت، دمپایی پلاستیکی ش را مثل بچه ها لنگه به لنگه می پوشید. چادرش را چنان محکم زیرچانه ش نگه می داشت که می ترسیدم خفه شود. صورت چاق و دماغ بزرگ گوشتی داشت و روی چانه ش ریش کم و تنک مردانه درامده بود.. هیچ وقت ابروهایش را برنداشته بود و هنوز دخترخانه بود. یک دختر پیرپنجاه و چند ساله. چقدر توی بچگی، سلطان بیچاره  را چزانده بودم و عذابش داده بودم تا روضه های خانه ما را نیاید............

باید به شخصیتش نزدیکتر شوم. بروم زیرآن چادرسیاه بوگندو، سفت نگه ش دارم. دمپایی های پلاستیکی تابه تا بپوشم. بگذارم انگشت های بی جوراب پاهایم سیاه و خاکی و چرک بشوند و روی قوزک پاهایم، پوستم، بس که چهارزانو نشسته م سفت شود و کبره ببندد. باید توی دستهایم چوری های برنجی شکسته بیندازم و یک انگشترپلاستیکی سرخ به دستم بکنم تا خیال کنند شوهر دارم. باید زیرچادرم پییژامه گشاد گلدار و زیرپوش مردانه بپوشم با مانتوی سیاه و بلند اپل دار. بی سینه بند تا نفسم بند نیاید. بعد سنگین سنگین راه بروم. سرم را خم بگیرم و وقت راه رفتن حتما کمی قوز کنم. بروم پشت آن در بزرگ و آهنی که رویش نقش شیرو پلنگ رو دررو دارد و تازه نقاشی شده است.. بعد با سنگ انقدربکوبم به در و روی رنگ تازه خط بیاندازم تا زود بیایند ودررا باز کنند..خدا کند امروز روضه علی اکبربخوانند.....

=============================

 ازنمایشنامه دربسته. ژان پل سارتر

باد روسری خواهرم را بهم می زند. جان می کند که گریه کند. آها آها. کمی به خودت فشاربیاور. کشتی خودت را.دو دانه اشک. دو دانه اشک کوچولو که زیرروسری ابریشمی بدرخشد. الگاژارا، امروز صبح خیلی زشت است.

  • محبوبه الف

سرم ورم کرده ازبس که صدها طرح بزرگ درآن می پرورانم. و بازهم طرح های جدیدی به ذهنم هجوم می آورند. شاید بتوانم با تلاش زیاد افکارم را کنترل کنم اما، فکرنکردن امری ست محال. دردرونم گفته ها و جمله های کوتاه می جوشد اما پیش ازآنی که بتوانم تشخیص دهم و بررسی شان کنم، چیزهای جدید دیگری به ذهنم هجوم می آورند از مرد داستان فروش از یوستین گوردرکه اردیبهشت ۹۷ خواندم. و دوستش داشتم.

آبشورا جای مردن سگ های پیر بود. جای عشق بازی مرغابی ها بود.جای پرت کردن بچه گربه هایی بود که خواب را به مردم حرام کرده بودند.آشورا جای بازی ما بود. اوایل بهاریا اواخرپائیزکه آسمان را ابرسیاهی می پوشاند. بابام ازمیان اتاق می نالید که، خدایا غضبت راازمادورکن. ولی خدابه حرف بابام گوش نمی کرد. سیل می آمد. خشمگین می شد. می شست و می رفت. کف به لب می آورد. پل های چوبی را می برد. زورش به خانه های بالا شهرکه ازسنگ و آجرساخته شده بودند نمی رسید. اما به ما می رسید. تمام دق دلش را خالی می کرد. دیوارها را با لانه های گنجشک می برد. سیل تا توی اتاقمان می آمد. مثل مهمانان ناخوانده می مانست. به پستوها و صندوق خانه ها هم سرمی کشید.کتاب های دعای بابام را خیس می کرد. بابام می گفت مثل مامورهاست به هرسوراخ سمبه یی سرمی کشه.... آبشوران و دوازده قصه پیوسته ازعلی اشرف درویشیان. که هفته پیش خواندم و تمام شد. و خوب بود.


گاهی به عکس‌های آنری برسون پناه می‌برم مگر رها شوم اندکی از حجمِ فشارهایی که درک می‌کنم گاهی...از سر صبح که قصه‌ی بچه‌های آن مدرسه را خواندم و دیدم تصاویر‍ِ مربوط به آن را به این عکس برسون فکر می‌کنم. به دایره‌ای از نگاه‌های نوجوانان که خود در دورانِ راه‌پله و سقف تحت انقیاد قرار گرفته‌اند. آن‌ها به دوربین خیره‌اند و دوربین به آن دایره‌ای بزرگ، به چشمی که تمام این نوجوان‌ها را در دل خود دارد. سرها از پس حفاظ خود را بیرون کشیده‌اند و آن‌ها پنهانِ راه‌پله‌ای هستند که قرار است آن‌ها را رستگار کند.بالا ببرد،عروج دهد و چنین است که برسون نظام آموزشی را از درونِ خودش نقد و خُرد می‌کند... ادامه ش را در انیستاگرام مهدی یزدانی خرم بخوانید. من که خواندم و دوستش داشتم. و باز مخصوصا خود این عکس را که می شود بیشترو بیشتردرموردش گفت و نوشت.

چرانرفتی خانه ملا زلیخا درس دینی بخوانی؟

کتاب تازه یی  که شروع کردم. تماما مخصوص است از عباس معروفی. اگرکتاب نام تمام مردگان یحیی ست، را هم پیدا کنم و بخوانم . دیگر کتابی نیست که ازاین نویسنده خوب ایرانی نخوانده باشم. یک بارهم چند سال پیش،  در فیس بوک یک مسابقه داستان نویسی، به منظور استعداد یابی و حمایت ازداستان نویسان ایران  گذاشته بود که من شرکت کردم و داستان کوتاهی برایش ارسال کردم. به ایمیلم جواب داده بودند که من برای شرکت درآن کلاس مجازی که گویاقرار بودزیرنظرخودشان هم، اداره شود، قبول شده م.و خواسته بودند چند نمونه کار دیگر هم برایشان ارسال کنم. همان ایام اتفاقات بدی برای یکی ازبستگانم افتاد و فوت پدرشوهرم هم درست همان روزها بود، ودرگیرشدن درمراسم عزاداری و بیمارستان و کلی شلوغ پلوغی بد و بی موقع، باعث شد که ماه ها بین من و داستان نویسی و داستان خوانی و کلاس های آقای معروفی  فاصله افتاد. بعد وقتی مجددا به آن ایمیل مراجعه کردم، خودم رویم نشد، که برایشان داستان ارسال کنم یا دوباره تقاضا بدهم، حتی اصلا پیگیری نکردم ببینم کلاس ها شروع شد، نشد، چه شد، چه اتفاقی افتاد و ... حالا خیلی پشیمانم ازاین که دیگرپیگیری نکردم. و هروقت کتابی ازاو می خوانم. این خاطره بد برایم زنده می شود.

صدای رادیو را زیاد کردم و بخاری را بستم. سرم دردمی کرد و هیچ حال خودم را نمی فهمیدم. سعی کردم ازمسیرخلوت برانم.رادیو داشت آهنگی از آرووپرت پخش می کرد.که تا آن روز نشنیده بودم و نداشتمش.چقدرآهنگ های قشنگ دراین دنیا وجود داشت که من نشنیده بودم. چقدرچهره های زیبا ازبرابرم گذشتند. که من آنها را ندیدم.چقدررویاهای عجیب دیدم. که وقتی ازخواب بیدارشدم هرگزدیگربه یادم نیامد. و بوی عطری ازدست رفته دردلم چنگ زد. که همیشه تا همیشه خودم را نبخشم. از تماما مخصوص. عباس معروفی.

عنوان : همین جوری

  • محبوبه الف
درون هرآدمی سه موجود نهفته است. کودکی که تو را به ادامه زندگی هل می دهد و می خندد و بازیگوشی می کند و سوال می پرسد و بی آنکه برای پاسخ هایت چرا بخواهد می پذیرد.موجود دوم شبح عجیبی ست که می دانی در وجودت لانه دارد. گاهی کنارت هست و گاهی نیست. زمانهایی که هست کلافه ات می کند و وقتی که نیست درد تنهایی را شدیدتر.و موجود سوم پیرعجوزه ایی ست که سرود مرگ به گوش ت می خواند.
تا اینجا، بخشی ازمقدمه کتاب و همچنین طرح جلد. با حال و هوای دو من در من و بخش درباره من وبلاگ، دو زن درمن، خیلی جور می آمد.دلیل خریدش هم همین بود. این کتاب خیلی به لحاظ ادبی ارزشی ندارد، بیشترواگویه یی ست روان شناسانه درمورد زنی ازخودکشی برگشته وازاین صحبت ها.... به غیرازمواردی که گفتم و دوستشان داشتم و احساس نزدیکی هم با موارد ذکرشده داشتم.بقیه کتاب چنگی به دلم نزد...خوشبختانه کم حجم بود و زود تمام شد.

می خواستم خودم باشم اما تا خودم خیلی راه بود. از کتاب سارای درون من

  • محبوبه الف

گاهی وقت ها برای یکی دو روزی خانه زندگی م را ول می کنم. می آیم این سوی شهر، تا دخترمادرم باشم. و دراین آمدن ها و دراین شبها پیشش ماندن ها، همه چیز را طور دیگری می بینم وهمه چیز را با خودم مرور می کنم، تمام حرفها، بوها، رنگ ها،صداها را، تمام اتفاقاتی که اینجا می افتد یا افتاده است را  به خاطرمی سپارم. تمام ساده ها را حتی. هربار گمان می کنم که انگاراین آخرین باری ست که پیش مادرم هستم. انگارکه آخرین باری ست که توی کوچه پس کوچه های محله قدیمی دنبال چادرش راه می افتم تا با هم به خرید برویم. دستهایش، دستهای کوچک استخوانی ش با آن رگ های برآمده و خال خال های قهوه یی روشن و آن انگشتر نقره فیروزه یی، تندی تندی دسته های  سبزی را زیررو می کنند و با وسواس، ریحان ها و مرزه های تازه  را دست چین می کنند. انگاراخرین باری ست که این دستها را می بینم. خوب تماشایشان  می کنم و ازروزی نبودنشان می ترسم. و برای این که خودم را آرام کنم، بوی خوش سبزی ها را نفس می کشم. عمیق بوی ریحان  نفس می کشم، بعد می روم به کودکی. به هفت ، هشت سالگی هایم. به بختره بزرگ و سرسبز دائی پیره، که حالا فرودگاه هاشمی نژاد مشهد شده است و هیچ اثری ازآن مزرعه زیبا نیست.یادش بخیر. دائی پیره هفته یی دو بار، غروب ها. وقت اذان، با یک فرقان سبزی و گوجه و بادمجان و خیار و خربزه، ته بار، فروش نرفته که صاحب بختره به او و باقی کارگر ها می داد به خانه ما می آمد. دائی پیره دائی مامان بود، بچه نداشت و بیوه مرد تنهایی بود. برای این که با دائی های خودمان قاطی نشود، به او می گفتیم دائی پیره. وقتی که بچه بودیم. برای هراسمی، برای هرکاری، برای هرچیزی حتی، یک دلیل محکم  داشتیم. و به همین دلیل هیچ وقت او را دائی اسماعیل یا به قول مامان، کبلعی جان، صدا نزدیم. او همیشه برای ما دائی پیره بود. مرد ریزه اندامی با ته ریش سفید و صورتی ِِِافتاب سوخته، که پشتش هم خم بود و خم خم ولی تند تند راه می رفت. هفتاد  و چند سالی داشت، شاید هم بیشتر، عرق چین قهوه یی سرش می گذاشت و گیوه به پا می کرد. شلوار گشاد سیاه  را با کمربند باریک محکم به کمرش می بست و دکمه بالای  پیراهنش دائم خدا بسته بود. خیلی می ترسیدم که او از فشار دکمه روی گلویش،بمیرد. حتی یادم هست یک باربه او گفته بودم، دکمه بالای پیراهنت را نبند دائی،  خدایی نکرده خفه می شوی. شاید برای همین بود که مرا دوست داشت. دائی پیره مرا بیشتراز تمام بچه های مادرم دوست داشت و خیلی برایم دعای عاقبت بخیری و خوشبختی می کرد. بارها برایم اتفاق افتاده که یک چیزهای خوب، یک آدم های خوب، یک خاطره های خوب، یک دفعه و بی مقدمه و بی بهانه  آمده اند و افتاده اند توی سرم  و حتی لبخند به لبم آورده اند. مثل همین بوی ریحان و حال و هوای خوب سبزی فروشی. و دست های پیرمامان ، رفت و ازپس آن همه سال دائی پیره را با خودش آورد. آن بختره بزرگ که تابستان ها پراز بوته های هنداونه و خربزه و گوجه و خیار و بادمجان و سبزی می شد و پائیز ها، پسرها، و حتی مردهای گنده، با سله های بزرگ و مشتی گندم، برای گنجشک ها تله می گذاشتند و گونی گونی شکارشان می کردند. چقدرتوی تاریکی زیرزمین، جایی که چشم نور، به دل گنجشک نیافتد، دل خام گنجشک فرو دادیم تا قوت بگیریم و نترسیم. مادربزرگ می گفت، دل گنجشک ناپزآفتاب ندیده آدم را نترس  می کند. و ما چقدردلمان می خواست که دیگرترسو نباشیم. زمستانها، برف تمام بختره را می پوشاند،چشم درد می گرفتیم ازتماشا کردن سفیدی بی انتهایش، و بهارها،رگه های سبزو نازک بوته های جوان  ازخاک درآمده و سربیل دائی پیره که گل و خاک را جا به جا می کرد تا آب باریکه جو به تمام بوته های نورس برسد و آن آلاچیق نئین، با خنکای بهشتی ش، و کتری برنجی چای و نان و دراق و ریحان. همیشه خیال می کردم اولین نامه عاشقانه به مرد دلخواهم راآنجا می نویسم. یا این که اولین قرار عاشقانه زندگی م، درآن مخفیگاه نئین و پرت و دور ازهمه خواهد بود. آن روزها همه چیز به طرز شگفت انگیزی خوب و کامل به نظرمی رسید .اینجا ،خانه مادرم، پنجره های دو لته آبی رنگ رو به حیاط موزائیک پوش باز می شوند. حیاط اینجا هنوز، حوض و باغچه و میم انگورو گلدان دارد. وهنوز ایوان، ایوان بزرگ فرش پوش با پشتی های ترکمنی قرمز، رنگ رفته درافتابش، بهترین و امن ترین جای روی زمین است. چهاراتاق روشن، دیوارهای آبی، یک آشپزخانه بزرگ، با پنجره. با پرده گلدار. با کابینت های سفید فلزی و یخچال جنرال استیل ده فوت،  اجاق لعابی سه شعله و دیگ سنگی، و بوی آبگوشت با پودرلیمو و مرزه خشک شده که تمام خانه را برداشته. همه چیزو همه چیز اینجا آدم را وادار به نوشتن می کند.

در رمانم رسیده م آنجا که دارند گلاب را به زندان می برند. گریه م می گیرد...


  • محبوبه الف