دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

ما نیازمند قصه گفتنیم. قصه یی که تجربیات مارا شرح دهد. چرا که فرایند خلق قصه فرایند خلق ساختارحافظه نیزهست.حافظه یی که جان قصه را برای باقی زندگی مان درخود نگه می دارد.حرف زدن به یادآوردن است.اما قصه گفتن تکرار یا بازگفتن نیست. بلکه خلق است و آفرینش...

ازکتاب ماتریکس و فلسفه. ویلیام اروین.


پیوندهای روزانه

۳ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

آقا بزرگ پدربزرگ مادری م است و نود و هشت سال سن دارد. دو سه سالی می شود که او را ندیدم.عکسی هم از اوندارم. اما تصویری که ازاو درذهن دارم با آن قد کوتاه و شکم بزرگ و صورت گرد و ریش سفید توپی مرا یاد بابا نوئل می اندازد. آقا بزرگ همیشه مرا یاد بابا نوئل می انداخت و همیشه فکرمی کردم که اگر آقا بزرگ لباس قرمز بابا نوئلی بپوشد چقدردوست داشتنی تر می شود. آقا بزرگ را دوست نداشتم. ازآن پدربزرگ هایی نبود که به دلم بچسبد یا دلم برایش تنگ بشود. برعکس آقا جان پدربزرگ پدری م که خاطرات زیادی ازاو دارم و بارهاهم ازاو نوشته م و بسیاربسیاردلتنگ ش هستم و چه حیف شد که نیست. از آقابزرگ خاطره زیادی ندارم و هیچ وقت هم سعی نکردم تا او را بنویسم. حتی سال به سال یادش هم نمی افتم و اعتراف می کنم وقتی خبربیماری ش را شنیدم هیج احساس خاصی نسبت به او نداشتم. آقا بزرگ یازده بچه وسی و هشت نوه و هفده نبیره وهشت ندیده دارد. و بعد از فوت مامانی مادربزرگم، سه بار زن گرفت. البته تمام زنهایش پیرو پا به سن گذاشته بودند و ازآنها بچه دار نشد اما برایشان خیلی خیلی خرج کرد. مامان و خاله ها همیشه بابت این موضوع ناراحت بودند. آخرآدم عاقل می رود پیرزن دیالیزی می گیرد تا مجبورشود آن همه خرجش کند و حتی خرج کفن و دفنش هم بیافتاد به گردنش!.هروقت حرف آقا بزرگ می شد دخترها شاکی می شدند. اما هیچ کدام جرات نمی کردند همه این حرفها و نخواستن نامادری ها را جلوی روی خودش بگویند.. مامان دختربزرگه آقا بزرگ است و همیشه هروقت حرف آقا بزرگ می شود می گوید: پدرم سختی زیاد کشید. اما تا جایی که من یادم می آید او زندگی راحت و خوبی داشت. قدیم ها خجالت می کشیدم جایی بگویم که پدربزرگم یعنی آقا بزرگ یک آشپز است. اما حالا این موضوع که او یک آشپز بوده اصلا برایم خجالت آور نیست. آقا بزرگ آشپزبزرگی بود و راسته مصلا یک کرایه چی ظروف و یک آشپزخانه خیلی بزرگ که حالا کبابی شده و چند گاراژ و انبار و مغازه دارد. خانه های زیادی هم دارد که دائی ها تویش نشسته ند. و وضع مالی ش خیلی خیلی خوب است. آشپزکاروان حج هم بود و چهل و چهار سفرمکه و بیست و هشت سفر سوریه و نمی دانم چند سفر به کربلا رفته بود. با این همه ولی خانه آقا بزرگ رابا آن حیاط درندشت و آن همه درخت و بچه دوست نداشتم. همیشه شلوغ بود و انگارهرروز آنجا عروسی یا ولیمه باشد سفره های بلند بلند پهن می شد. خیلی وقت ها آنقدر جمعیت زیاد بود و جا کم می آمد که برای بچه ها روی ایوان یا حتی توی حیاط سفره می انداختند. حوض کوچک وسط حیاط پرمی شد از ظرف های نشسته و زن های خانه دائم مشغول ظرف شستن و سبزی پاک کردن و سالاددرست کردن و غذا پختن و چای دادن بودند. این سالهای آخری بیشتر خاله ها و زن دائی ها آشپزی می کردند و رفت و آمد کمی کمترشده بود. آقا بزرگ دم در آشپزخانه میانه هال و آشپزخانه در حالی که یک نگاهش به تلویزیون و دامادها و پسرها بود که نشسته بودند و چای و هندوانه می خوردند و یک نگاهش به زنها و آشپزخانه، روی صندلی دسته دار مخصوصش می نشست و تند تند از کارزنها ایراد می گرفت. و آنها با کفگیر و رنده و قابلمه و سله و گرمای اجاق ها،،و نق و نوق بچه ها در حالی که توی چادرهای به گردن بسته پیش نامحرم ها از گرما هلاک می شدند.به نصیحت های آقای بزرگ در مورد آشپزی گوش می دادند و البته که هرچه آقا بزرگ می گفت باید همان می شد. زهرا وقت صاف کردن چلو شده. فاطمه گوشتت ته نگیره. سمیه هل نشکسته توی چایی نریز. طاهره بمیری الهی پیازت رو خوب تفت بده.... اما سالها پیش تر، وقتی آقا بزرگ هنوز بازنشسته نشده بود و می توانست کارکند. دیگ دیگ غذا بود که بار وانت از مجالس و عروسی هایی که او سرآشپزشان بود، به خانه می آمد و دخترها و عروس ها فقط سفره می انداختند و بشقاب پشت بشقاب بود که پرمی شد و ما بچه ها می چیدیم توی سفره ها و کنارهر بشقاب که تویش قاشق فرو کرده بودیم. یک شیشه کوکای خوابیدکی روی سفره می گذاشتیم و هرچلویی که زعفران و گوشت و ته دیگ بیشتری داشت را نشان می کردیم تا به وقتش بنشینیم پیش همان بشقاب پروپیمان نشان کرده. خانه آقا بزرگ را همیشه همین طوری به یاد می آورم. شلوغ پلوغ و پراز آدم و پراز غذا و پر ازحرف غذا.. و نمازهای جماعت و چرت های بعدظهر و اتاق های مردانه و زنانه شده و نق نق و صدای گریه بچه های کوچک و بوی سیگارهای یواشکی زیرپله و پشت بام و قالی های شسته تر..... و آشپزخانه بزرگ سنگ فرش که همیشه پرکار بود.و یخچال های بزرگ صندوقی پر از گوشت و مرغ و ماهی و کیسه های برنج اعلا چیده شده روی هم، توی زیرزمین و جعبه های کوکای سوار برهم و گونی های بنشن و لیمو خشک و سبزی های خشک معطر.... گاهی که گاراژ ها و انبارها پرمی شد. دائی ها که آن وقت ها هر پنج تایشان برای آقا جان شاگردی می کردند. و هرپنج تایشان هربار به نوبت با او ، به عنوان کمک آشپز وهمراه کاروان، مکه و کربلا می رفتند، کیسه های برنج شمالی و کوکاهای کارخانه یی و گوشت سهمیه یی را به خانه می آوردند و ذخیره می کردند تا در عروسی ها و عزاها یا مجالس بعدی به کارشان بیاید. آن خانه بیشترانبارآذوقه وغذا خانه بود تا خانه و انگارخاله ها با شوهرها و بچه ها و عروس ها و دامادها و نوه هایشان و همین طور دایی ها با اهل و عیالشان از هرکجای شهر می آمدند آنجا تا شکمشان را پر کنند و احساس می کردم که هیچ کدام شان برای خود آقا بزرگ و پر کردن تنهایی ش آنجا نبودند. آنجا همیشه یا بحث مذهبی بود یا بحث شکمی. یا از خاطرات سفر مکه و عرب های سیاه ریقونه، سوار بر ماشین های آخرین مدل می گفتند. یا این که سوریه چقدرقشنگ و زیبا بود و لوازم آرایش آنجا چقدربا کیفیت و به صرفه بود و حرم و پرنده و آدم ها و زائرها و دختران زیبای سوری با موهای بلند و سیاه شان و کبابهایشان   و سوغات ها و یا این که حرف سر قهرو دعوا بود. یکی می خواست طلاق بگیرد و بقیه هرطوری می شد مانع ش می شدند و به هر زوری که بود او را دوباره فردا با یک قابلمه شله یا قیمه نذری می فرستادند پی بد بختی های ش. یا هم اینکه درخانه آقا بزرگ وقتی که زنها خیلی بیکارمی شدند و اتاق زنانه تنها،نگاه می کردند به نوه های بزرگتر و جلوی روی خودمان به مامان یا خاله زهرا که او هم دو دختر بزرگ داشت می گفتند. چرا اینها را شوهر نمی دهید؟ و یک جوری می گفتند اینهاِ ،که انگار دارند درمورد گونی های برنج توی زیرزمین یا لاشه های گوشت توی یخچال ها حرف می زنند.اینجور وقتها آبجی و زینب و زینت خاله، سرخ و سفید می شدند و خوش خوشانشان می شد که زنها، نشسته اند و دارند درمورد آنها حرف می زنند. و گوش تیز می کردند تا ببینند مثلا زن دایی اعظم که احمدآباد می نشست و بالا شهری بودچه جور پسری رابرای آنها مد نظر دارد یا زن دایی سمیه که خواهرش عروس تهرانی ها شده بود و رفته بود تهران، کدام یکی شان را می تواند راهی تهران کند. آبجی عاشق نشستن توی این دوره همی های زنانه بود. عاشق این بود که ببیند دیگران چطور او را می بینند و چطور درموردش حرف می زنند. برایش مهم بود دخترخانه دار خوبی باشد و هر تعریفی او را خوشحال می کرد. حتی وقتی کنار حوض می نشست و استکان ها را می شست و دائی حسین به شوخی به او میگفت. آفرین چه خر حمال خوبی شدی و او مثلا قهر می کرد و دائی حسین رویش آب می پاشید و نازش را می کشید هم خوشحال بود. یا حتی وقتی آقا بزرگ ازآن طرف مهمان خانه با صدای بلند به مامان می گفت. نگذار دخترات بترشن. دخترای خوشکلی داری. اگر مشتری دارند زود ردشان کن بروند. روی دستت بمانند بدنامی به بارمی آورند آخرش. آبجی از شنیدن تعریف خوشکلی در مورد خودش خوشحال می شد. آقا بزرگ بلد بود زنها و دخترها را کوچک بکند.حتی یک بار که خاله طیبه کوچک ترین خاله م که هم سن و سال آبجی ست . با دو تا بچه هایش آمده بود خانه آقا بزرگ و از دست شوهرش که به او خیانت کرده بود می خواست نفت بریزد روی خودش و خودش را آتش بزند و طلاق می خواست.آقا بزرگ از پشتی دامادش درآمده بود که لابد حق داشته چشمش دنبال زن مردم بوده، زنی که شوهرداری بلد نباشد حقش همین است. خدا خودش گفته مردی که دستش به دهانش برسد و بتواند عدالت را بین زنهایش برقرار کند حق دارد تا سه تا زن بگیرد. حالا تو یک الف بچه می خواهی حرف روی حرف خدا بزنی؟ یا خودت مثل بچه ادم برو سرخانه زندگی ت یا تلفن می زنم حسین و عباس بیایند و خرکشت کنند و ببرندت.آقا بزرگ به دخترهایش هیچ اهمیتی نمی داد.حتی به عروسهایش هم اصلا رو نمی داد. می گفت اگر به زن رو بدی سوارت می شه و وقتی خاله فاطمه ازپشتی تمام زنهایی که آنجا نشسته بودند درآمده بود و در حالی که خربزه های قاچ شده را توی پیش دستی می گذاشت تا برای آقا بزرگ ببرد گفته بود: آقا جان ماشاالله شما خودت زن دوستی. این حرفها به شما نمی آید. شش تا دخترداری مثل دسته گل و پنج تا عروس گل یکی از یکی بهترکه آقا بزرگ درآمده بود و گفته بود: کاشکی شش تا دخترم یا مرده بودند یامرد می شدند.مایه سرافکندگی...

اینطوری بود که من آقا بزرگ را دوست نداشتم. و هرکاری هم که کردم نتوانستم دوستش داشته باشم. مخصوصا که یک بار توی یک مهمانی خیلی بزرگ که یادم نیست مناسبتش چه بود، میان آن همه آدم برگشت به من گفت : محبوبه شنیدم که تو نویسنده شدی.همان وقت هایی بود که من توی دبیرستان انشاهای خوبی می نوشتم و چند نامه عاشقانه هم از طرف دائی حسین به الهه خانم که حالا شده زن دایی الهه داده بودم.گفت بیا اینجا ببینم چی بلدی؟ بعد بین آن همه چشم و آدم، دفتری داد دستم و گفت بنویس:

سه گونی لپه

ده گونی برنج

دائی حسین گفت: آقا جان باشه خودم بعدا حساب می کنم.

که نگذاشت و گفت:‌ اینجا خانم نویسنده داریم و تو می خواهی حساب کنی؟!

که بغض کردم و گفتم ریاضی بلد نیستم و از خجالت و زیر نگاه سنگین پسرخاله ها و پسردائی ها مخصوصا، اشکم درآمد و دفتررادادم دستش و برگشتم و سرجایم ننشستم و رفتم توی ایوان و بین آن همه کفش دنبال کفشهایم گشتم تا پیدا کنم و بپوشم و فرار کنم ازآنجا...آقا بزرگ دارد می میرد.این سالهای آخری خیلی کم به دیدنش رفتم و دو سه سالی هم می شود که اصلا او را ندیدم.عکسی هم از اوندارم. اما تصویری که ازاو درذهن دارم با آن قد کوتاه و شکم بزرگ و صورت گرد و ریش سفید توپی مرا یاد بابا نوئل می اندازد. آقا بزرگ همیشه مرا یاد بابا نوئل می انداخت و همیشه فکرمی کردم که اگر آقا بزرگ لباس قرمز بابا نوئلی بپوشد چقدردوست داشتنی تر می شود. او را به یاد می آورم توی حیاط، کنار آن درخت لاغرو بلند و خشک انارترش، نزدیک حوض آب. روی موزائیک های سیاه شده از روغن موتورها و ماشین های دائی ها.نشسته روی آن صندلی مخصوص دسته دار. دستهایش را روی شکم بزرگش چلیپا کرده و سرش را گذاشته روی پشت دست های چاق و کم مو و سرخش و دارد چرت می زند. عصایش تکیه داده به دیوار کنار دستش. پیژامای نخی آبی و زیرپوش آبی پوشیده. سرکوچک وگرد و موهای سپید ش را خم کرده روی شکم بزرگش.پاهایش لاغرند.یک هیبت مردانه و کوچک و پیر و تنها که حالا دیگر هیچ کس را هم به یاد نمی آورد.اما من او را به یاد می آورم و بااینکه خاطرات زیادی ازاو ندارم و با این که هیج وقت سعی نکردم او را بنویسم اما، دلم برای مردنش می سوزد.دیشب مامان و آبجی با پرواز ساعت ده رفتند مشهد. مامان توقع ندارد که من نروم. می گوید که خیلی زشت است اگر نیایی و بغض می کند.

دو تا شونیز مشکی. یک تاپ مجلسی مشکی. یک دامن مجلسی مشکی. دو تا شلوار کرپ مجلسی مشکی. دو جفت کفش مجلسی مشکی. چهارتا مانتوی مشکی. یک چادرمجلسی مشکی. یک پیراهن مجلسی مشکی. دو تا روسری حریرمشکی. هفت شال مشکی. جوراب مشکی....چقدرلباس مشکی توی کمدم دارم من.......تا به حال این همه سیاهی را یکجا و با هم نشمرده بودم.

و بهشت رضا و بابا

تابستان گرم و خسته و خفه مشهد را هیچ دوست ندارم. و دارم فکر می کنم توی همین وبلاگ چقدراز مرده ها یا آدم های درآستانه مرگ نوشتم. باید برگردم. بخوانم و بشمارم.

و دارم می ترسم که توی نوشتن، توی نوشتن حرفه یی و غیروبلاگی م بیشتر، آدم های حقیقی و آدم های خیالی دارند درهم غرق می شوند. و شخصیت های غریب و تازه یی توی سرم شکل می گیرند.گاهی خودم هم نمی توانم به درستی میزان بیگانگی یا آشنایی شان را با خودم تشخیص بدهم و خیلی وقتها حتی خوابشان رامی بینم. می ترسم از خودم...

تکیه دادم به خاطراتی که

شاد آن چشم های غمگین بود

مثل سیگار نصفه افتادم

درجهانی که پمپ بنزین بود

سوزیک آه بین مرگ و مرگ

همه زندگی من این بود

از: مهدی موسوی

  • محبوب آخرتی

از دندان پزشکی آمدم بیرون و با وجود بی حسی، درد داشتم. خانم دکتر،زیبایی که دندان نیشم را عصب کشی کرده بود. و یکی از دندان های آسیابم را کوتاه کرده بود تا روکش کند. گفت تا ده روز دیگر روکش ششصد و پنجاه تومانی دندانت آماده است. دندان عقل سمت راستی فک پائینی را هم باید بکشی. خانم دکتر نگفت روکش ششصد و پنجاه تومانی، زن اول توی سرم گفت: از دردندان پزشکی که بیرون آمدیم تا خود خانه، مدام گفت: ششصد و پنجاه هزار تومان فقط برای یک روکش؟ یعنی تو الان یک و نیم میلیون تومان دادی فقط برای یک عصب کشی و پرکردن و یک روکش؟ آنقدرگفت و گفت که اعصابم به هم ریخت و تصمیم گرفتم بروم  ولیعصرو برای خودم یعنی در واقع برای او، دو سه تا دامن رنگی چین و واچین دار و یک جفت صندل چرمی نو بخرم. تا هم درمسافرت شمال به کارمان بیاید و هم زن اول در من راضی بشود و دست ازسرم بردارد و این قدرگرانی دندان را توی سرم نزند. مشکلی که من با زنهای درونم دارم این است که زود فکرم را می خوانند. و به هیچ عنوان نمی توانم به آنها دروغ بگویم یا دورشان بزنم. گفت حالا که آقای عزیزت همراهت است و ماشین هم هست، بیا برویم تجریش. آنجا دامن های قشنگ تری دارد تازه می توانی آن شال بلنده را هم بخری. گفتم تو که می دانی آقای عزیز از ماندن در ترافیک بیزار است. تازه ساعت را نگاه کن، شده پنج بعدظهر، اوج گرما، اوج ترافیک.خسته گرسنه ...گناه دارد. بیا همین سرراهمان خرید کنیم و برویم خانه. گفت با آن پولهای توی کیفت، می توانی یک زیرسفره و ماهی تابه رژیمی و حوله سفید نو هم بخری...بعد لیستی از نداشته های خانه و آشپزخانه را توی سرم ردیف هم کرد و کلی دق دلی داد به من ....داشتم به حرفهای زن اول درمن گوش می دادم و به او حق می دادم و یواش یواش قانع می شدم که رسیدم به این کتاب فروشی.

پیرمردی توی درگاهی ایستاده بود و سیگارمی کشید. کتاب فروشی خلوت بود. خالی و خسته. خسته ازاین جهت که کتاب ها روی هم انباشته بود. درهم برهم و شلخته و خاک خورده. روی شیشه درگاهی جایی که پیرمرد فروشنده ایستاده بود. کاغذی به شیشه بود که رویش نوشته بود. تو را به هرچه می پرستید قسم، از نمایشگاه ها و دست فروشان کتاب نخرید. بگذارید ما هم نان بخوریم!راستش نمی دانم قیافه خسته و پکرو درب و داغان و گرسنه ( ازصبح تا غروب و از درد دندان چیزی نخورده بودم و خیال می کردم که او هم مثل من به شدت گرسنه است) نمی دانم همه اینها باعث شد یا نوشته روی کاغذ یا اینکه چون خودم همیشه خریدارپروپاقرص کتاب از دست فروشها هستم و عذاب وجدان گرفتم یا چه  که بی اختیاررفتم سمت کتاب فروشی و سلام کردم و رفتم توی کتاب فروشی و اصلا فکرش را هم نمی کردم که کتابی بخرم. فقط رفتم تا هم کمی ازشر گرمای بیرون خلاص بشوم و هم نگاهی به عناوین بیندازم و هم بپرسم که چرا کتاب ها را اینطوری شلخته و درهم برهم چیده و مشتری گردن درد می گیرد و جانش بالا می آید تا ازپشت ویترین عنوان ها را بخواند. آقای عزیز رفت آن دست خیابان تا ماشین را بیاورد و من ماندم و غرولندهای زن اول درمن، که ازموجودی مخفی کیفم خبرداشت و ترسیده بود همه را خرج کتاب کنم  و من و من های زن دوم که، تا رسیدیم توی کتابفروشی  انگارجان دوباره پیدا کرد، رفت لابه لای کتاب ها. تازه همان لحظه زن دوم یادم انداخت که کارتون های کتابی که برده م خانه روستایی، در شمال، دارند نم برمی دارند و چه حیف که هنوز برایشان کتابخانه نخریدم و ازاینجا شلخته ترنگه شان می دارم و بهتراست من یکی دراین مورد حرفی نزنم و .....

همه اینها را گفتم تا بگویم، دست خالی از کتابخانه بیرون نیامدم.

کتابهایی که نداشتم و خریدم:

یک موقعی بود که می توانستم هفته ها بی وقفه به جاهای مختلف انگلستان سفرکنم. و سرحال و قبراق باشم. آن هم زمانی که سفرعصبی م می کرد. ولی حالا که سنم بالا رفته خیلی راحت تر گیج و سرگردان می شوم.به همین دلیل وقتی پس از تاریکی به آن روستا رسیدم.کاملا احساس گیجی و سرگردانی می کردم.باورم نمی شد درهمان روستایی هستم که در گذشته نه چندان دوری در آن زندگی می کردم.

روستایی پس از تاریکی. کازوایشی گورو

این ساندویچ مایونز ندارد. بالای هر صفحه یکی در میان نوشته بود. من دیوونه م. از دیوید سلینجر

روز بعدش هم کسی نمرد. این موضوع که مطلقا با قواعد حیات مغایراست. اوضاع و احوال جامعه را به هم ریخت و در افکارمردم اضطرابی عظیم ایجاد کرد . در ستایش مرگ از: ژوزه ساراماگو

از هانریش بل نان آن سالها را خریدم.

میرامار از نجیب محفوظ

سرانجام اسکندریه، اسکندریه قطره های شبنم. تنوره ابرهای سپید.اسکندریه هبوط شعاع های شسته شده با باران، و قلب خاطرات سرشته با اشک و عسل...

مرگ و پرگاراز خورخه لویس بورخس

یاداشتی از مترجم که زبان حال خودم بود.

هربارکه اثری از بورخس را ترجمه کرده م به خودم گفتم. که این دیگربورخس آخری ست.اما بازمناسبتی، موقعیتی یا حالتی روحی پیش آمده و تب آلوده به مصاف یکی دیگرازکارهای او رفتم.

......

با این کتاب ها پیرمرد کتاب فروش خوشحال شد. زن دوم درمن خوشحال شد. اما زن اول درمن هیچ خوشش نیامد. سفررفتم. دوقلو ها آمدند. مدتی طولانی شمال ماندیم. کلی خوش گذشت. کلی خاطره ساختیم. با همان صندلهای قدیمی و دامن هایی که داشتم همه چیزبه خیرو خوشی گذشت و تمام شد و حالا برگشته م خانه و می خواهم دانه دانه کتاب ها را بخوانم. از آن طرف قطعی برق تهران هم باعث شده، در ساعات بی برقی روزانه، کامل و راحت کارو زندگی را ول کنم و  بنشینم و فقط کتاب بخوانم.

یک لیست دیگراز ازکتاب هایی که ندارم را هم تهیه کرده م تا نوبه بعدی که رفتم دندان پزشکی و دندان عقلم را کشیدم. ازهمان پیرمرد بخرم. البته اگرداشته باشد و پولش هم تا آن روز جوربشود.

این یکی را هم درآخرین لحظه برداشتم. وقتی آقای عزیز آمده بود توی کتاب خانه و یک نگاهش به ماشین که بدجایی و دوبله پارک کرده بود و می ترسید جریمه بشود بود و یک نگاه عصبانی ش هم به من که با ولعی سیری ناپذیرداشتم کتاب های کتاب فروشی را زیرورو میکردم. هردو گرسنه و خسته بودیم و هیچ مجال توقف و تامل بیشترهم نبود.

جایگاه جز از کل درکنار اتحادیه ابلهان است. داستانی که انگار ولترو ونه گات با هم نوشته اند.وال استریت ژورنال. همین جمله درآغازین صفحات کتاب و البته ترجمه پیمان خاکسارو همین طور چاپ نهم بودنش باعث شد بخرمش. و حالا که تحقیق کردم دیدم کتاب خوبی ست و بسیارهم پرفروش بوده.

جزازکل از استیو تولتز

عنوان: ریموند کارور

 

دارم فکرمی کنم که شاید بشود با میل گردهایی که ازبنایی خانه روستایی، باقی مانده و جوش دادن آنها به هم و استفاده از تخته های چوب، کتابخانه ساخت! و درعوض هزینه را کم کرد و به جایش کتاب های بیشتری خرید! چند طرح قلمی هم کشیده م اما هنوزاین ایده به سرانجام نرسیده....

 

  • محبوب آخرتی

زیبا زیبا زیبا. تلخ تلخ تلخ. زیبا زیبا زیبا. تلخ تلخ تلخ.
بودا ازشرم فروریخت.
ازآن فیلم های تلخ اما خواستنی بود و آن پایان غمگین ولی  پرمحتوا و تفکربرانگیزش...
  بختی، بمیر تا زنده بمانی...

نفرین به هر چه  جنگ .

  • محبوب آخرتی