دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۷ ثبت شده است

 من دراین عکس مانده م و زمان گذشته است ...

من و بابا درپارک ملت مشهد. به سال هزارو سیصد و پنجاه و هفت درآخرین تابستان شاهی...

یکی پرسیده کدام نوشته را بیشتراز دیگرنوشته های وبلاگی دوست دارم. : )

این یکی را دوست تر دارم....

و می ترسم که سراغ این عکس بروم. می ترسم آلبوم های قدیمی را بازکنم وورق بزنم. می ترسم که اگر عکسهای قدیمی را تماشا کنم. خیلی طول بکشد تا بتوانم خودم را ازمیان آن همه حرف و آن همه نشان و آن همه اشاره بیرون بکشم. ...

==================

بابا صمیمی ترین و بهترین رفیقم بود. آن روزهاما برای هم حقیقی ترین و با معرفت ترین رفقای دنیا بودیم و هیچ چیزو هیچ کس نمی توانست میان ما با هم را به هم بزند...و بهترین بخش عکس شانه های بابا ست و دست های من که دور گردنش حلقه شده. با آن النگوی طلا و کت لی آمریکایی سوغات بندرو شلوارراحتی و دمپایی لا انگشتی ابری و آن لبخند بی خیال و بی خبراز همه جا،رو به دوربین عکاس دوره گرد...... درآخرین تابستان شاهی...

هرکاری هم بکنم. هرچقدرهم که بخواهم نروم آن دوروبرها و خودم را به راه دیگری بزنم، بازیک عکس، یک ترانه، یک رنگ، یک بو، یک یاد. یک نسیم خنک شبانه شهریوری دستم را می گیرد و با خودش می برد به دوردورها. می برد توی زمان های از دست رفته...به آن وقت هایی که داشته هایمان بیشتر از نداشته ها و حسرت هایمان بود و روزهایمان سرشار ازبودن بود. وقهرمان چهارسالگی های من کسی بود که بتواند یک شیشه کوکای گازدارسرد را یک نفس سربکشد و سرفه ش هم نگیرد...

  • محبوبه الف

به شکل خودآزارانه یی شکلات تلخ، فیلم تلخ، موسیقی تلخ، یا هرچیزتلخ دیگری را دوست دارم. گاهی فکرمی کنم لابد پیش از این جایی در زندگی م تا اعماق اندوه آدمی سقوط کرده م اما به طرز معجزه واری،زنده مانده م و شاید به همین دلیل است که، هنوز هم دارم دست و پا می زنم....


رفتن قصه درد است. (فرشته جان ، چند وقت پیش برادرم سرور درجنگ قومی در افغانستان یک نفررا کشت. خودش هم ازترس جانش فرارکرد به تاجیکستان.خانواده مقتول برای اینکه انتقامشان را بگیرند، دنبال کشتن من شدند.)... رفتن قصه خیلی از آدم های این حوالی ست...


بیشتر از ده بارسکانس آخررا تماشا کردم.با آن چشم. با آن نگاه پنهان شده در صندوق . جاده و خیابان و شب را تماشا کردم. و از عمق جانم حس کردم، آن همه درد و دریغ و اندوه و بی عشقی و بی فردایی و ترس را........

فرشته جان،یک بارهم مرا به زور به بیرون شهربردند تا بکشند.ولی شانس آوردم. چندنفرازهمشهریها رسیدند و کمک کردندگریختم...گفتم که می آیم ایران تا با هم برویم خارج. برویم در گوشه یی از دنیا دوراز چشم مردم زندگی کنیم. من آن موقع به هیچ چیزجزدرکنارتو بودن فکرنمی کردم.ولی حالا دارم به خیلی چیزها فکرمی کنم.به اتفاقاتی که افتاد. به سختی هایی که کشیدم. به چیزهایی که من درراه دیدم و خدا را شکرمی کنم که تو پیشم نبودی. فرشته جان. یک ساعت پیش که به جرم گناه نکرده زیردست و پای چند نفرافتاده بودم و کتک می خوردم و فریاد می زدم که من بی گناه هستم.من گناهی نکردم. فهمیدم که هیچ کس صدای مرا نمی شنود....
فیلم ساده، اما خوب رفتن را دوست داشتم. و آن موسیقی غمگین و زیبایش را هم همین طور..،

  • محبوبه الف