دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

ما نیازمند قصه گفتنیم. قصه یی که تجربیات مارا شرح دهد. چرا که فرایند خلق قصه فرایند خلق ساختارحافظه نیزهست.حافظه یی که جان قصه را برای باقی زندگی مان درخود نگه می دارد.حرف زدن به یادآوردن است.اما قصه گفتن تکرار یا بازگفتن نیست. بلکه خلق است و آفرینش...

ازکتاب ماتریکس و فلسفه. ویلیام اروین.


پیوندهای روزانه

۲۶ مطلب با موضوع «از گذشته ها...» ثبت شده است

با پدربزرگ رفته بودیم تماشای موتورسواری..دستم توی دست پدربزرگ بود..جمعیت زیادی برای تماشا آمده بودند. همه مرد بودند. مردها و پسرها و پیرمردها.هیچ زن یا بچه یی آنجا نبود و همه آن بالا بودیم. بالای دیوارمرگ.ایستاده بودیم روی سکوهای فلزی پیش ساخته یی که شبانه آورده شده بودند. وقتی موتورسوارروی دیوار می گشت و با سرعت به قسمت های بالایی دیوارمرگ می رسید. زمین بیشترمی لرزید. و میله های توری مانند زیرپاهایمان صدا می داد و تکان می خورد. مثل زلزله. می ترسیدم. دست پدربزرگ را محکم ترفشارمی دادم و سعی می کردم به موتورسوارو گود خاکی آن پایین نگاه نکنم. نمی دانم چرا آنجا بودم! فقط می دانم که خیلی ترسیده بودم. هربارکه موتوری به بالای دیوارمی رسید و هربار تیرک های فلزی زیرپاهایم تکان می خورد، توی دلم خالی می شد. می شنیدم که مردم فریاد می زدند. اما نمی شنیدم چه می گویند. همهمه بود. صدای نفس های کوتاه و بلند. صدای خش خش اسکناس های سبزوقرمز، وقتی ازجیب ها درمی آمدند و روی سرموتورسوارپاشیده می شدند. صدای آه کشیدن.صدای مرحبا و ماشاالله گفتن مردم به موتورسواری که روی سرش یک کلاه کاسکت سیاه داشت و ممکن بود هرلحظه بمیرد. سن کمی داشتم. هفت یا هشت ساله بودم. دستم توی دست پدربزرگ بود..قدم کوتاه بود و نمی توانستم مثل بقیه مردم ازبالای میله ها تماشا کنم. هرچه می دیدم ازلای شکاف میله ها بود. وقتی موتوری به دیوارروبرو می رسید می توانستم هیکل کوچک و دست کش ها و کلاه کاسکت سیاهش را ببینم. وقتی به من می رسید فقط چرخ موتور بود و صدای بلند و لرزه های ترسناکش.. سعی می کردم نگاهش نکنم. رویم را آنطرفی کرده بودم تا بیرون را ببینم. آن همه آدم. آن همه پا، نمی گذاشتند تا خوب بیرون را ببینم اما ازآن بالا کمی ازمیدان کوچک توی بلوارپیدا بود. توی میدان هم پرازمردم بود. مردها، پسرها، پیرمردها، زنها، دخترها و بچه ها. داشتند اعدامی ها را تماشا می کردند. وقتی می آمدیم نتوانسته بودم خوب ببینم. پدربزرگ نگذاشته بود نگاهشان کنم. گفت مرگ ادمها تماشا کردن ندارد. اعدامی ها قاچاقچی بودند. می گفتند قاچاقچی هستند. دو تا مرد و یک پسر. ازآن بالا سرهایشان پیدا بود................

بازدارم می نویسم. بازدارم یک داستان بلندو غمگین دیگرمی نویسم،... خنده دارش اینجاست. همین طورکه دارم این کارتازه را می نویسم. بلورعمو زن هم آمده نشسته توی سرم و دست ازسرم برنمی دارد. بلورعمو زن یک پیرزن  روستایی اهل شمال ست که توی یکی از روستاهای مازندران زندگی می کندمردم مش ننه صدایش می زنند. مش ننه زن تنهایی ست. بچه هایش یکی یکی رفته اند شهر پی زندگی خودشان. حالا او مانده و هفت تا بوقلمون و سه غاز و چهاراردک و پنج مرغ و یک خروس و چندتا جوجه. دو گاو اسرائیلی  و یک طویله و یک باغچه پراز سبزی و تربچه هم دارد و یک تنور ... مش ننه نمی گذارد زندگی کنم. وقت غذا پختن. وقت ظرف شستن. وقتی که توی حمام نشسته م و دارم موهایم را می شورم. وقتی که برای بچه ها اناردان می کنم. وقتی کنارآقای عزیزمی نشینم چای می ریزم و اخبارمی شنوم و دلم می خواهد پیش شوهرم باشم.. وقت خواب. وقت بیداری. راحتم نمی گذارد.مرا با خودش می کشد می برد زیارت. زیارت امام زاده اقا سلطان. آن هم پای پیاده. مرا دنبال خودش می کشد... ازاین روستا به آن روستا.توی آفتاب.زیرباران. توی تاریکی توی روشنایی. با چوب پلم های کنارجاده را له می کند. بوی ازاردهنده پلم ها همه جا پخش می شود. بوی جنگل. بوی رطوبت. بوی گلابی که به خودش زده توی دماغم پرمی شود... مش ننه دارد آزارم می دهد. می دانم تا ننویسمش راحتم نمی گذارد. مش ننه تمام طول راه موری می خواند و گریه می کند.

سرم درد بهیته تا حد گردن

اجل برسیه ونه بمردن

بنال بلبل بنال تا من بنالم

من اتا کهنه زخم بی دوامه

شه تن زخم جا من آشنامه

مه جا هی تپه تپه خون کلنه

من اتا تیربخرد چلچلامه

بلورعمو زن، دست ازسرم برنمی دارد و می دانم تا او را ننویسم راحت نمی شوم..

برای آقای حامد زارع که خواسته اگرکتاب خوب یا فیلم خوبی خواندم یا تماشا کردم او را بی خبرنگذارم. :

آخرین فیلمی که دیدم و به نظرم بسیار زیبا و دوست داشتنی بود.جنگ سرد بود. ازسینمای لهستان به کارگردانی پاوو پاولیکوفسکی. اگردوست داشتید تهیه و تماشا کنید.. آخرین کتابی که خوانده م هم. موزه بی گناهی بود ازاورهان پاموک.

بهمن دارد می آید و من بازمی روم سینما تا فیلمهای امسال جشنواره را ببینم. امیدوارم فیلم های خوبی باشند.
خب یکی ازدوستان قدیمی گفته اند که وبلاگم را می خوانند و لطف کردند امسال برایم کارت جشنواره درنظرگرفته اند تا مجبورنباشم بلیط به دست و درصف باایستم و باقی قضایا : ) جا داره همین جا ازایشان تشکرکنم و بگم ممنون بابت کارت و ممنون که  مرا می خوانید و هنوزفراموشم نکردید. دوست و همکارخوب و قدیمی و عزیز : )

  • محبوبه الف

به مامان می گویم ما صبوربودیم. همه ما صبوربودیم و توقعات کمی از تو ودنیا داشتیم.بچه هایمان ولی مثل ما نیستند. چیزهای بیشتری ازما و دنیا می خواهند. مثل ما به کم قانع نمی شوند. نباید هم بشوند. درستش همین است..

مامان داشت برای محمدمهدی، تنها برادرزاده م ژاکت می بافت. عینک زده بود و می خواست سوزن نخ کند تا آستین های ژاکت را به تنه لباس وصل کند.

مامان این روش دیگه قدیمی شده. باید کار و با خودکاموا وقلاب تموم کنی.

مامان چیزی نمی گوید. تمام حواسش را می دهد به سوزنی که توی هوا بالا گرفته و می خواهد نخ کند. حرفی نمی زند. انگار حرف زدن باعث حواس پرتی ش می شود. لبه تکه نخ کنده شده روی لب هایش را، با زبان تو ی دهانش می برد و شروع به آرام جویدن نخ می کند.. حواسش نیست. حواسش نیست که دارد خرده نخ می جود. دست می برم و خرده نخ را ازروی لبهایش برمی دارم. تمرکزش بهم می خورد و سوزن نخ نمی شود.

نکن دختر. مگه آزارداری؟

بده برات نخ کنم.

فردا که نیستی چی؟ پسون فرداش چی؟

بازبا جدیت عینکش راکه افتاده روی دماغش، روی چشمهایش میزان می کند. سرش را بالا می گیرد.نخ و سوزن را بالا می برد و درنورناپیدای اتاق دم غروب، سعی می کند تا کاررا یکسره کند.

می دانم، مامان، بیشترازاین که ازدست نخ وسوزن و لرزش دستهای خودش ناراحت باشد. ازدست من ناراحت ست. توی تلفن هم گفت، گفت: نگذارپسرک برود. ازدوری ش دق می کنی. دق. می فهمی دق.

باید کاری بکنم. باید حواسش را پرت کنم. خودم هم به حواس پرتی احتیاج دارم. برای همین آمده م خانه مادرم تا امروز را با او و زن برادرو تنها برادرزاده م سرکنم. مریم زن زیبایی ست. لاغروخوش اندام است. ابروهایش هم همیشه مرتب ست. بعدظهرها می رود کلاس آرایشگری و می خواهد کاریادبگیرد. وقتی که نیست بچه را می گذارد پیش مادرم، یا می برد خانه مادر خودش. مریم زن خونسردی ست. عین خیالش نیست که بچه، توی چهارسالگی این طورگنگ و نامفهوم حرف می زند.اگر هرکدام ازدوقلوها بودند یا حتی اگرآبجی بود، رک و راست می گفتم، بیشترحواست را جمع بچه ت کن. بااو حرف بزن.بده بستان کلامی برقرارکن.برایش شعروقصه بخوان. با بازی و کلک و حقه حتی، به حرف زدن وادارش کن. این همه سکوت برای بچه یی دراین سن و سال هیچ خوب نیست. نمی توانم همه اینها را به مریم بگویم. نمی خواهم برایش خواهرشوهربازی دربیاورم. نمی خواهم توی کارمادرانگی ش دخالت کنم. مریم یک کلیپ می گذارد و گوشی موبایلش را می دهد دست محمدمهدی که نشسته پیش مامان و دارد دل و روده کلاف های کاموا را به هم می ریزد..صدای آوازدخترچینی با موزیکی تند و عجیب توی اتاق می پیچد. بعد سینی را با سه لیوان چای خوشرنگ و تازه دم، همراه قندان کشمش و پولکی که قاطی هم شده اند ازروی میزعسلی برمی دارد و می گذارد روی زمین.

بفرمائید. چای تازه دم

زحمتت نشه عزیزم. اصلا لازم نیست. همین جوری هم خوبن

خواهش می کنم. برای خودمم خوبه. دستم روون ترمی شه. بهتره...

بعدمی نشیند روبرویم تا ابروهایم را بردارد. سرم را تکیه می دهم به پشتی و چشمهایم را می بندم.دستهای مریم با موچین وبه آهستگی زیرابروها و پشت پلک هایم سرمی خورند..بخواب. بگذارحساب زمان ازدستت دربرود.بگذاریکی دیگرنگران حال دنیا باشد.یکی دیگرمراقب بچه ها باشد. بگذاریکی دیگربه مریم بگوید که آخر این چه آهنگ مزخرفی ست که تو، برای بچه ت گذاشته یی؟.اصلاخودت زبان چینی می فهمی؟.، این بچه بیچاره فارسی را به زورحرف می زند. تو چرا اینقدربی فکری زن؟ بخواب. بگذاریکی دیگربه مامان تذکربدهد که لازم نیست دراین سن وسال، تمام اصول و فروع دین را به خورد بچه بدهی. اصلا چه معنی دارد، هرکس که به خانه شما می آید بنشیند و اصول دین و فروع دین را اززبان بچه بشنود؟.بعد بیچاره طرف مجبورمی شود، وانمود کند که خوشحال شده است. ذوق کرده است. شگفت زده شده است..بچه را بگیرد بغلش ماچ کند. آفرین بارکلا به بچه بگوید و ریا و تظاهریاد بچه بدهد. چرادارید درحق این بچه معصوم ظلم می کنید؟! بخواب. تو کاری به این کارها نداشته باش.. حواست را ازوقایع اطرافت پرت کن. به خانه فکرکن. به روزهای دور خانه فکرکن. به دیگ های مسی روی آتش، به صدای قل قل قلیان وروسری سفید مادربزرگ.به بافته های حنایی موهایش. به عطرهل و چای دم کشیده. به صدای شالاپ شالاپ آب و قیل و قال بچه ها، توی حوض آب. به صدای نوبرفروش توی کوچه و هجوم بچه هابه سمت در..... به صدای آوازهایده از ضبط صوت آویزان روی دیوار. به منقل و آتش و دود و سیخ های کباب وسط حیاط. به بابا وبچگی های امیرعلی فکرکن، به عمو ها و بچه هایشان. به توپ فوتبال وهیاهوی مردها و بازی گل کوچیک.. به صدای جرینگ جرینگ به هم خوردن چوری های دست زنها و تلق تلق بشقابهای چینی نوی ازگنجه درآمده. به رد تاخوردگی های، سفره بزرگ مهمانی و رنگارنگی گلهایش که روی قالیچه قرمز پهن می شد..به گرما فکرکن.به یک روز جمعه تابستانی. به مهمانی های ساده و بی مناسبت. به عصرهای خنک تابستان. به کشمش های سبز سوغات کاشمر. به درختان توت. به گلهای لاله عباسی که غروب ها دانه دانه بازمی شدند.به آسمان آبی فکر کن. به رد جا مانده از هواپیمایی که گذشت و رفت. به دست تکان دادن های کودکانه برای مسافرین هواپیما فکرکن. به خوش خیالی های کودکانه.. به کفترهای نشسته بر لب دیوار،... به عطربرنج و بوی زعفران و چوب سوخته..به شیشه های خنک کوکای خوابیده در تشت آب فکرکن. به کاسه های یخ. به قاشق ها وچنگال های استیل، با نقش و نگارهای جورواجورولنگه به لنگه. به لیوان های بلورپایه داررنگی. به ظرف بزرگ ماست و ملاقه مسی ش. به چهارزانو نشستن سرسفره.به تقه زدن های آرام قاشق ها، روی لبه طلایی بشقاب های جهیزیه مامان و آوازخواندن ها و خندیدن ها و ترس ازخدایی نکرده شکستن بشقاب ها. به مهمان ها فکرکن. به دورهمی های خوب. به کفش های روی هم افتاده پای پله ها... به چرخاندن دانه دانه و آرام سیخ های کباب روی آتش و دستهای بابا.به بادبزن حصیری سوخته فکرکن...به دل نگرانی های مامان برای خوب درآمدن چلو و حفظ آبرو..به بشکن زدن ها و رقص جاهلی مردها روی ایوان. به خنده های مادربزرگ ازتماشای رقصیدن پسرهایش. به مادربزرگ فکرکن. به مادربزرگ که ازروی ایوان همه را تماشا می کرد..

آتیش و کم کنین. ذغال نباید دربگیره. ایجوری مغزش خوم می مونه تنش جزغاله.

مغزش خوم و تنش جزغاله. های مغزش خوم و تنش جزغاله. مادربزرگ پک می زند به قلیان وسرش را کمی کج می کند. چورنه نی قلیان را می چسباند به گونه راستش ومی رود توی فکر. چشمهایش پرازاشک ند.

پدرخوب است و مادرنازنین است. برادرمیوه روی زمین است...

بازم بخون نن جون. چه قشنگ می خونی.

رفیقان قدریکدیگربدانید. که جای همگی زیرزمین است. دلش خون و سرش خوم و تنش جزغاله شد یار...

نن جون؟نن جون.... این شعرکی بود خوندی؟

بخواب. حواست را ازهمه جا پرت کن.بگذارازجامعه بی خبرباشی. بگذارندانی کی درحق کی جفا کرد.حواست را ازگرانی ها پرت کن. ازتحریم. ازفجایع... از دل آشوبه های دنیا حواست را پرت کن. به جنگ ها فکرنکن. به مرگ و میرها. به دادو دعوای هرروزه زن و مرد همسایه برسر خرجی خانه فکرنکن. ازگرانی ها بی خبرباش. به مامان بگو نترسد ازقحطی. به خودت بگو نترسد ازدلتنگی. بخواب. حواست را ازهمه جا پرت کن.تو به حواس پرتی احتیاج داری. ....

من به حواس پرتی احتیاج دارم. من به حواس پرتی احتیاج دارم واین روزهابیشتراز همیشه دنبال حواس پرتی می گردم....

به مامان می گویم ما صبوربودیم. همه ما صبوربودیم و توقعات کمی از تو ودنیا داشتیم.بچه هایمان ولی مثل ما نیستند. چیزهای بیشتری ازما و دنیا می خواهند. مثل ما به کم قانع نمی شوند. نباید هم بشوند. درستش هم همین است.

............................................

 به تازگی فیلمی دیدم به اسم روما. با وجود ریتم بسیارکندی که داشت و سیاه سفید بودنش،اصلا خسته کننده نبود.فیلم صمیمی و خوبی بود. اگردوست داشتید، تهیه و تماشا کنید.

عنوان ازراننده تاکسی. اثرمارتین اسکورسیزی

چُورنه ــ دهانه نی قلیان. دهانه لوله کتری یا قوری...

خُوم ـــ خام. نپخته.نارس

چُوری ــ النگو

  • محبوبه الف

گفت وقتی به دنیا آمدی مرده بودی. لاغروزردوزار بودی و چشمات چفت چفت بود و صدات درنمی آمد.بی بی کنیزرضا اِقدبا کف دست به پشتت زدو اِقدرانگشت توحلقت چُپوندو اِقدتو هوا،ازپا، دِلَنگون نگرت داشت و اِقدرکوفت

،تخت پشتت و تکونت دادتا مجبوررفتی اززوردردگریه کنی.کنیزرضا،خدابیامرزدستاشم سنگین بود.مخصوصابااو چوری های سنگین و پت و پهنش...

گریه م گرفت.اززوردرد صدایم درآمد و گریه م گرفت.بعد پیچیده شدم لای ملافه ی چرک این دنیا و باباجان توی گوش هایم اذان خواند...

ها گلُم.شبی که دنیاآمدی آسمُون غرمبه شده بود. طوفانی بدبارون. ازاو بارونا که انگاری قراره اسمون برمبه پایین و خانه ها رِخراب کنه و زمینِ سیل ورداره. رعد و برق به درخت توت دو پیچ زد و درخت به او بزرگی جا به جادَرگرفت.مُو قِشنگ یادُمه. سِماور قلقل مِکرد و قوری روش تکون مُخورد. بخاری نفتی روشن بود. همه چُپیده بودِم تو نشیمن تا مادرت تو مهمون خونه باشه و جاشم هموُ جا بندازن. خدا بیامرزه بی بی کنیزرضا رِ،مامای خوبی بود. اگه اوشب نُبودُ به موقع نمی آمد که تو با او حالت حتمی مرده بودی. بیچاره آبجی ت چقدرترسیده بود. .خیلی خوردو بود.عُمری نِداشت طفلی. همه فک مِکردَن تو برارِِِِشی. نُشُدی که.شدی دخترگل گلابی مایه خانه خرابی...

نخندونم شهلا خانم جان

ها به جان خُودُم.حالا که مُور بُردی قِدیما. باید همشِ ِگوش بدی. خدا آقات ِ بیامرزه...مُخواست اسمِتِ بذاره حبیب. ازحبیب خیلی خوشش می آمد. فک کنم بخاطراو خوانندهه که تازه مد، شده بود، بود. عیب نِدِره. به جای حبیب شدی محبوب. بیچاره آقات. چقدردلش ِخوش کرده بود تا تو حبیب بشی.خودت که بهترمِدنی.آقات عشق ترانه و عشق و حال و مسافرتُ ازای حرفا بود.برعکس مامانت.اصلا اینا به هم نمی آمِدَن بُخدا...............................

..............................................................................................................

دیشب همگی خانه مامان جمع شده بودیم. دایی حسین برای کاری چندروزی آمده تهران. دیشبخانه مامان مهمانی بود. همه بودیم. شهلاخانم هم بود. دایی دعوتش کرده بود تا بیاید و دورهم باشیم. شهلا خانم دخترخاله مامان است. یک زن زیبا. سرزنده و شادو اهل تفریح و گشت و گذارو بگو بخند.اصلا شصت و هشت سالگی به او نمی آید. شهلا خانم را مدتها بود ندیده بودم. ازوقتی که بچه هایش مقیم خارجه شدند. او هم زیاد ایران نمی ماند. دیشب وقتی دیدم دخترخاله شهلا هم آنجاست. هم خوشحال شدم و هم نه...خیلی پرحرف و خیلی هم رک و راست است. دخترخاله شهلا مرا بیشتر ازتمام بچه های مامان دوست دارد. به چند دلیل. یکی این که به نظرش، من به شدت شبیه پدرم هستم و هیچ شکل مادرم نشدم. نه در اخلاق و رفتارو کردار و نه شکل و قیافه. دیگر اینکه آن شبی که به دنیا آمدم، شهلا خانم، پیش مادرم بود و شاهد عینی و حی و حاضر به دنیا آمدنم او بود و مهم ترین دلیلی که دوستم دارد این است که او عاشق پدرم بود و من شبیه بابا هستم و او را یاد او می اندازم. شهلا خانم تمام تمام عمرش، عاشق بابا بود... حتی تا حالا و فقط منم که این راز سربه مهر قدیمی را می دانم.

دیشب وقتی فهمید تولدم همین روزهاست. شروع کرد با آن لهجه شیرین مشهدی، ازگذشته ها گفتن... آنقدرگرم صحبت شدیم که نفهمیدیم شب کی به نیمه رسید. …

گفت داستان عشق من و بابات رو نری تو کتابا بنویسی ها. گفتم که نه. خیالتون راحت باشه. می داند می نویسم اما نمی داندچقدروتا چه اندازه.... و نمی دانم چقدرازحرفهایش درمورد خودش با پدرم حقیقت است و چقدرش وهم و خیال...به نظرمی رسدبیشترخیال است. یک خیال قشنگ و قدیمی.مثل خوابی، شیرین،آشفته و نیمه تمام.... شهلا خانم ازآن آدم های نوشتنی ست.حتما روزی ازاو می نویسم.

دارم به کنیزرضا فکرمی کنم. به دستهای زمخت و سنگین و پرازالنگوی طلایش. به اسم غمگین و عجیبش. دارم همزمان به خیلی چیزهای دیگرفکرمی کنم.به خیام فکرمی کنم: گرآمدنم به من بدی نامدمی ورنیزشدن به من بدی کی شدمی.به زان نبدی که اندراین دیرخراب نه آمدمی نه بدمی نه شدمی...

به شهلا خانم فکرمی کنم. به اینکه یک آدم تا چه اندازه می تواندیک خاطره عشقی، غمگین و قدیمی را دنبال خودش بکشد و سیر و خسته و درمانده نشود.

به خودم فکرمی کنم. به اینکه دارم به روال عادی و روزمره زندگی عادت می کنم و این اتفاق خوبی نیست. به این فکرمی کنم که ازفردا یک سال پیرترمی شوم. به پریشانی های تازه یی که قرارست سراغم بیایند.به حال بد دنیا. به رنج و اندوه تمام نانشدنی آدم ها فکرمی کنم. به این حرف اندره ژید توی کتاب مائده ها یش فکرمی کنم. که چقدربا حال من و حرفی که می خواهم همین حالا بگویم سازگاراست.

ازرنج دیروز به ستوه آمده م.تلخی آن را تا به آخرچشیده م.دیگربدان اعتقادی ندارم.وبی سرگیجه به روی پرتگاه آینده خم می شوم.ای بادهای مهلکه مرابا خود ببرید.

نمی دانم. شاید برگردم و بیشتربنویسم. نمی دانم...

  • محبوبه الف

سیگاررا یک بارامتحان کرده بودم. توی جاسیگاری مستطیلی گل سرخ. با فندک سبزی که بعد ازدوبارکشیدن آتش گرفت.چهار ماه تمام، جلوی چشمم بودند. روی کاشی های سفید و لب پرشده پشت پنجره. ترونمدار شده بودند. گفتم بالاخره خودش می آید و برش می دارد. حتی به خاطرش گلدان حسن یوسف را هم ازپای پنجره برداشتم تا هربار وقت آب دادنش نچکد روی سیگارها... با بخارروی شیشه ها اما نمی توانستم کاری بکنم. کتری که جوش می آمد یا شیرآب گرم بازمی شد. یا اگربارانی می شد. شیشه ها عرق می کردند و آب می رسید به کاشی ها و می رفت زیر پاکت سیگار. با سیگارهایش لج کرده بودم. با خودش بیشتر.حتی یک بارپاکت را برداشتم و گذاشتم توی زیرسیگاری تا بیشترازاین نم برندارد. ولی باز برش داشتم و گذاشتم همان جایی که بود. درست همان طوری که بارآخر انداخته بودشان آنجاو بی خبررفته بود. همیشه عادت داشت سیگارهایش را بگذارد پشت پنجره. تا هروقت می نشیندو سیگارمی کشد. باغ را تماشا کند.

کاش ازروز اول کلید ها را دستش نداده بودم.کاش اصلا دعوتش نکرده بودم تا بیاید اینجا.خودم هم قبل ازآشنایی با او زیاد نمی آمدم.فقط یک بارکه بابا، خیلی دلش برای اینجا تنگ شده بود. آورده بودمش تا ساعتی بماند و دوری توی خانه بزند و دلش بازشود.بعد ازآن روز کلید ها توی دستم ماند و نمی دانم ازکی بود که آرام آرام شروع کردم به بیشترآمدن به اینجا وبا وجود آن همه پله،هربار با خودم چند تکه اثاث آوردم تا ماندن برایم راحت ترباشد.پتو. ملافه. ساعت دیواری. کتری قوری.گاز پکنیکی و استکان. قندان،آینه... یواش یواش دیدم که خانه دارد با خرت و پرت ها پرمی شود. او هم که آمد. کم کم وسایل خودش را آورد. کتاب هایش. لپ تاپش. دوربین عکاسی ش. فلش هایش. کاپشن ها و پوتین هایش. شال گردنهای دست بافت زنش. ریش تراشش. پیراهن هایش.قبل از آمدنش شبها،نمی ماندم. بودن توی ساختمان خالی و نیم خرابه، در روشنایی روز هم وحشت آور بود. چه برسد. به شب. مخصوصا باوجودآن باغ ویرانه.ازروزی که آمد. عاشق آن پنجره مشرف به باغ شد. عاشق آن باغ شد. ودل نگران بریدن درختها شد. هرچه می گفتم صاحبش ایران نیست اینجا به دولت رسیده. به خرجش نمی رفت. گیرداده بود تا پدرم را راضی کنم که نگذارد ساختمان را خراب کنند و برج بسازند... هرچه می گفتم دست او نیست و ازپسش برنمی آید.بی فایده بود.می گفت اگرتو ایران را ول نکنی... شاید راهی برای نگه داشتنش باشد. چیزی از باغ های گم شده تهران شنیدی؟ مستندش را دیدی؟. می دانی چندتا باغ گم شده توی همین شهرداریم؟!.

هربار که می آمدم، می دیدم یک جایی را درست کرده. لامپ ها را عوض کرده. دوش حمام را تعمیرکرده. رنگ خریده و دارد اتاق ها را رنگ می زند.یخچال آورده بود. یک تلوزیون. رسیور ماهواره. جعبه جعبه سی دی و مجله....

ـــ بابا جون نمی خوای کمک کنی؟ اون فرچه رو بیارببینم.

ـــ چگوارا رو قاب کنیم بزنیم دیوار؟

ــــ یه سوره بخونم برات؟

 ـــ ببین زندگی جفتمون داغونه. بیا نخوایم این خونه هم داغون بشه خب؟

می نشستم به تماشا کردنش که ایستاده روی نردبان و چهارچوب دررا رنگ می زند. خوشش می آمد نردبان را هی تکان بدهد و ادای افتادن دربیاورد تاهول کنم و بدوم پیشش. خودش هم فهمیده بود که دارد هرروز بیشترمی نشیند توی دلم.

ـــ چرا اینجوری نگام می کنی؟

ـــ پس چکارکنم؟ نگات نکنم؟

ــ اینجوری نگام می کنی من ازترس زهره ترک می شم که.

ــ تو دیوونه یی.

ــ تازه فهمیدی؟

ــ تو گیجی. خسته یی. دو دلی... بیا ماچم بده سرحال بشیم. بازم نه؟ یه چایی بارمی ذاری؟

.ازروزی که آمده بود. عاشق آن پنجره و آن باغ و خانه شده بود و خانه داشت روزبه روز بیشتر رنگ و بویش را می گرفت.قرار گذاشته بودیم کسی بی خبرنرود...فکرمی کرد که حتما این منم که یک روز او را بی خبرمی گذارم و می روم. اخم می کرد. دست هایش را فرو می کرد توی جیب های شلوارش. تکیه می داد به دیوارو بربر نگاهم می کرد. بعد خیلی زود پخی زیر خنده می زدو آنقدرمی خندید که چشمهایش ترمی شد و خنده می دوید توی نگاهش. بعد دستهایش را ازتوی جیب هایش .درمی آورد. می کشیدم توی بغلش و فشارم می داد تخت سینه ش.

ـــ ماهنرمندا خیلی پرتوقعیم.خوشگذرونیم.دلم می خواد شوروشر داشته باشی. بگی بخندی. اگرهم روزی به هردلیلی خواستی ولم کنی بری.لاقل از قبل خبربده. ما دو تا آدم بزرگ و عاقلیم.بچه نیستیم. می فهمی که؟

مستند سازبود. عکاسی می کرد. می نوشت. جایی مستندهایش را نشان نمی دادند. فقط یک بار توی بلغارستان فیلمش را به گروهی ازدانشجویان هنر نشان داده بودند.خاطره خوشی ازسفرش به آنجا داشت. یادش می آمد که هرشب با اکیپ ش می رفتند ولگردی...حرفهای دیگری هم می زد. مثلا می گفت همان باراول که دم در سینما همدیگررا دیدیم و اتفاقی توی یک تاکسی نشستیم عاشقم شده بود. حتی قبل از آنکه حرف بکشد به فیلمی که با هم دیده بودیم. یا گدای گل فروش سرچهارراه که می خواست زورکی به راننده گل بفروشد. می گفت دلش می خواست. می توانست همه نرگس های زن را بخردو بدهد به من. اما رویش نشده و هی خودش را خورده تا نگویدکه : تو بدمسب چقدرخوشکلی.

گازخانه که به لطف یکی ازدوستانش قاچاقی وصل شد. رفت سراغ راه انداختن آبگرمکن قدیمی و من رفتم روی خوراک پزی کوچکی که می گفت ازخانه مادرش آورده، شام بپزم. درست نمی دانم از کی عاشقش شدم.آن شب که تمام تلاشم را کردم تا خوشمزه ترین کتلت دنیا را برایش یک اندازه و شبیه قلب درست کنم بود یا قبل تر از آن شب. وقتی نشستیم روی زمین و روزنامه جای سفره انداختیم. با اولین لقمه یی که توی دهنش گذاشت گفت: نمی خواد نگران شام و سفره باشی. نگران لباسای خاکی خودت و لباسای چرب و سیاه منم نباش. اصلا به خودت نرس. همین طور شورواشور و شلخته.یک روز موهاتو دورت بریز. یک روز ببند بالا. یک روز دو تایی بباف. یک روز برس نکش. یک روز آبی بپوش. یک روز سبزشو. یک روز قرمزباش. تا حالا امتحان کردی؟ حتما کردی. خود خودت باش. به خودت سخت نگیر. غصه زن منم نخور. ما به درد هم نمی خوریم.

-حالا پاشو وایسا موهات وباز کن.

-حالا برو عقب.

-حالا بیا جلو.

-دور بزن.

ــ یکدور دیگه.

ــ حالا برقص

هرروزوقتی به خانه می آمد. چیزی با خودش می آورد. کاری می کرد.وسایل را مرتب می کرد. آینه ها و شیشه ها را برق می انداخت.  قهوه درست می کرد. خیلی وقت ها می نشست و دیوانه وارمی نوشت.آرام و درسکوت نگاهش می کردم. مثل آدم گم شده یی توی بیابان می شدم که به ماه زل زده تا راه را پیدا کند. نگاهش می کردم و دلم برایش شورمی زد..

ــ بیا کنارپنجره ببین. گنجشکا لای درختاچه عشقی می کنن. جلب ها رو ببین توی تاریکی. صدای جیک جیکو گوش کن.

سرم را روی سینه ش می گذاشتم و با او به تاریکی و باغ نگاه می کردم. به سرخی سیگاری که روی سیاهی شیشه بالا و پایین می رفت و دم به دم جابه جا می شد. به درختهایی که با وجود تاریکی سایه ها و برق برگ هایشان پیدا بود.به گنجشک های رفته یی فکرمی کردم که بعد از آمدن شب، راه خانه را گم کرده بودند...

ــ آخ.

ــامشب پیشم بمون

ــ نه.باید برم. بابا حالش خوب نیست.

ــ پس یکم دیرتربرو. هان؟

ــ نگاه کن گنجشکا لای اون صنوبربزرگه چه کارمی کنن.حیف این همه درخت سبزنیست که اینجا نباشن؟

من دوستت دارم. همین جا باش. جایی نری ها

من دوستت دارم. همین جا باش. جایی نری ها

من دوستت دارم. همین جا باش. جایی نری ها

------------------------------------------------------------------------------------

قسمتهایی ازقصه نوشین.که این روزهایم را مشغول خودش کرده.

  • محبوبه الف
دیروزتوی اتاق انتظار، درمطب دندان پزشکی...
هفت ، هشت سالی. شاید هم بیشتر هست. که من دیگرروزنامه یا مجله نمی خوانم...
یاد گردون و گل آقا بخیر...




با احترام به آل پاچینوی عزیز و دوست داشتنی ...
  • محبوبه الف

 من دراین عکس مانده م و زمان گذشته است ...

من و بابا درپارک ملت مشهد. به سال هزارو سیصد و پنجاه و هفت درآخرین تابستان شاهی...

یکی پرسیده کدام نوشته را بیشتراز دیگرنوشته های وبلاگی دوست دارم. : )

این یکی را دوست تر دارم....

و می ترسم که سراغ این عکس بروم. می ترسم آلبوم های قدیمی را بازکنم وورق بزنم. می ترسم که اگر عکسهای قدیمی را تماشا کنم. خیلی طول بکشد تا بتوانم خودم را ازمیان آن همه حرف و آن همه نشان و آن همه اشاره بیرون بکشم. ...

==================

بابا صمیمی ترین و بهترین رفیقم بود. آن روزهاما برای هم حقیقی ترین و با معرفت ترین رفقای دنیا بودیم و هیچ چیزو هیچ کس نمی توانست میان ما با هم را به هم بزند...و بهترین بخش عکس شانه های بابا ست و دست های من که دور گردنش حلقه شده. با آن النگوی طلا و کت لی آمریکایی سوغات بندرو شلوارراحتی و دمپایی لا انگشتی ابری و آن لبخند بی خیال و بی خبراز همه جا،رو به دوربین عکاس دوره گرد...... درآخرین تابستان شاهی...

هرکاری هم بکنم. هرچقدرهم که بخواهم نروم آن دوروبرها و خودم را به راه دیگری بزنم، بازیک عکس، یک ترانه، یک رنگ، یک بو، یک یاد. یک نسیم خنک شبانه شهریوری دستم را می گیرد و با خودش می برد به دوردورها. می برد توی زمان های از دست رفته...به آن وقت هایی که داشته هایمان بیشتر از نداشته ها و حسرت هایمان بود و روزهایمان سرشار ازبودن بود. وقهرمان چهارسالگی های من کسی بود که بتواند یک شیشه کوکای گازدارسرد را یک نفس سربکشد و سرفه ش هم نگیرد...

  • محبوبه الف

مامان همیشه کوپن ها را قیچی می کرد. با دقت و خیلی آرام و وسواسی قیچی را روی کاغذ های سفید حاشیه کوپن ها می گذاشت. بعد دانه دانه  آنها راجدا می کرد و با احتیاط سوزن را از لبه سفید کوپن به نخ می کشید. و محکم گره می زد. همیشه چند بارو اول خودش می شمرد. بعد می داد به ما تا بشماریم و مطمئن شویم هیچ شماره یی کم نیست. آنوقت کوپن ها را با دفترچه بسیج اقتصادی و شناسنامه ها، می گذاشت توی کمدخودش و درش را قفل می کرد. مامان هیچ وقت کوپن ها را دست کسی نمی داد. می گفت همه از آدم می دزدند. حتی همین حاج اصغر، به کلاه سبزوریش سفید و تسبیح و ادا اطوارش نگاه نکنید، دفعه پیش دو تا از کوپن هایمان را کنده بود. مال حاج طاهر را هم کنده بود. حتی از سهمیه همین خاله طوبای بیچاره هم دزدیده بود. وقتی قند و شکراعلام کردند دیدیم شماره ۱۲۴ نیست. مال هیچ کداممان نبود. داده بودیم دست خودش. مردک دزد حروم خور... خدا لعنتش کند...
کوپن که اعلام می کردند. همسایه ها به هم خبرمی دادند. به ما همیشه خاله طوبا خبرمی داد. ما هیچ وقت نمی فهمیدیم. یا تلوزیون خانه ما خراب بود. یا خاموش بود یا برادرم و ما فیلم و کارتون می دیدیم و اخبارنمی شنیدیم... مامان حوصله خبرها را نداشت. می گفت آدم دق مرگ می شود و ذره ذره می میرد با این همه بداحوالی و خبرهای مرگ و جنگ،همین جوری هم حالمان بد است. بعد تلوزیون را که به اخباریا برنامه دیگرش رسیده بود خاموش می کرد. کوپن های خاله طوبا هم دست ما بود. سپرده بود به ما.پیرترازآن بود که برود توی صف. کوپن های سهمیه یی او یک نفره بود.حاج اصغرروغن نباتی جامد، پنج کیلویی را می داد به خانوارهای پنج نفره. خانوارهای بیشتر یا کمتر، باید ظرف می بردند تا روغن بگیرند. به ما همیشه یک پنج کیلویی دربسته می داد با دو سهم جداگانه، توی ظرفی که اول خالی ش را در ترازو وزن کرده بود. سهم خاله طوبا را با یکی از ما می کشید.. مامان هردو سهم را می داد به خودش. خاله طوبا وقتی روغن یا قندو شکرش را می گرفت خوشحال می شد. یکبار یکی از همسایه ها به او گفته بود که این اندازه از سهمت بیشتر است.آمده بود دم خانه ما دعوا...،بعد وقتی قائله خوابید و مامان دعوتش کرد توی خانه و چایی خوردند و قلیان کشیدند و آشتی کردند. قراربراین شد سهمیه پودر رخت شویی ش را بدهد به ما تا مدیون ما نباشد. می گفت که رخت هایش را با صابون سفید مراغه می شوید و پودررخت شویی به کارش نمی آید..
جنس کوپنی که اعلام می کردند،دکان حاج اصغر شلوغ می شد. حاج اصغرروی یک کاغذ بزرگ می نوشت، توزیع کالا ازساعت پنج عصر... خودش هم دکان را قفل می کرد و می رفت خانه ش. مردم ولی نمی رفتند.می ترسیدند... جنس بیاید و تمام بشود و به آنها نرسد. زن و مرد و بچه و بزرگ، دم دردکان صف می کشیدند. خیلی ها ساک شان را با بند یا تکه پارچه می بستند به میله های دزد گیرپشت شیشه های دکان و می رفتند. قبل رفتن به کسانی که آنجا بودند. به آشنایانی که آنجا دیده بودند. به هرکس که می رسیدند می سپردند که زنبیل ما توی نوبنه. شما شاهد ما باشید ... خیلی های دیگر، بیشترمردها، به جای زنبیل، پلاستیک یا نخ یا زنجیر و تسبیح و طناب به میله های دزدگیر گره می زدند. بعضی ها اسم خودشان را روی کاغذ می نوشتند و نفرچندم بودنشان را می نوشتندپایش و با چسب نواری می چسباندند به بالای میله ها تا دست بچه ها نرسد. بعضی ها هم همان جا توی آفتاب می ماندند.. بیشترزنها بودند که می ماندند. می نشستند روی زمین ، تکیه می دادند به میله های دزد گیر دکان.چادرشان را می کشیدند روی صورتهایشان و چرت می زدند. اگر بچه شیرخوره داشتند زیرچادر شیرش می دادند و همانجا می خواباندنش. چند نفری پیرترها مخصوصا، تسبیح می گرداندند و دعا می خواندند تا حوصله شان سرنرود. چند تایی هم شروع می کردند به حرف زدن با هم. مامان نمی گذاشت آبجی برود توی صف. آبجی خودش هم دوست نداشت برود توی صف تا مجبوربشود با همه سلام و علیک کند یا به قول خودش جواب فضولی های مردم  را بدهد.یا مامان یا من، بیشتر من می رفتیم توی صف.باید ساعتها همانجا می ماندیم.اگرنمی ماندیم، نوبتمان را می گرفتند و سهممان به ما نمی رسید. اگرنمی گرفتیم کوپن ها می سوخت و حیف می شد و باید آزاد می خریدیم. همیشه وقتی که حاج اصغرمی آمد و دردکان را بازمی کرد، صف به هم می خورد. بعضی ها ساک ها و پلاستیک های گره خورده دیگران، به میله های دزدگیر دکان رامی کندند و خودشان می ایستادند به جای آنها. سراین کارها دعوا می شد.خیلی ها که زورشان بیشتر بود می آمدند جلو تر و میله ها را محکم نگه می داشتند. تا کسی هولشان ندهد زن و مرد قاطی هم می شدند.. ما بچه هاولی  بیشترزیردست و پا می ماندیم. روسری ها همیشه ازسردخترها کشیده می شد و می افتاد. فحش می دادیم به آدم های پشت سری و همدیگررا هل می دادیم تا برویم جلو و برسیم توی مغازه. بعضی ها از قصدی پای آدم را لگد می کردند .توی مغازه که می رسیدیم خیالمان راحت می شد. که سهممان  به ما می رسد. غلام عباس، شاگرد حاج اصغر، سه تا سه تا مردم را، راه می داد توی دکان و زود دررا روی بقیه قفل می کرد تا هجوم نیاورند.. کاظم پسرحاج اصغر، ازانبارپشتی دکان، یکی یکی حلب های پانزده کیلویی روغن نباتی را می آورد بیرون. سرشان را. با چاقو پاره می کرد می گذاشت کناردست حاج اصغرکه پشت ترازو می ایستاد، و اول پول و کوپن را تحویل می گرفت. بعد توی صورت آدم را خوب نگاه می کرد تا بشناسد.که مال همان محله باشیم. بعد تازه می رفت سروقت روغن کشیدن.
نزدیک کم آمدن که می شد. حاج اصغرسهم خانه خودش را سوا می کرد. به غلام عباس می گفت تا به مردمی که بیرون مانده اند بگوید، جنس تمام شده، بروند خانه هایشان تا سه شنبه هفته بعد کسی دنبال جنس سهمیه نیاید و سوال نپرسد. غلام عباس.می ترسید که دررا باز کند. با ماژیک روی کاغذ می نوشت: تا سه شنبه هفته آینده روغن کوپنی موجود نمی باشد. اما روغن به نرخ آزاد موجود می باشد.
و می چسباند جای کاغذ اولی و بیرون نمی رفت. حاج اصغرولی ازمردم نمی ترسید. می رفت جلوی رویشان می ایستاد. فریاد می کشید و با عصبانیت می گفت: وسلام نامه تمام. تموم شد بفرمائید.. بعد با اخم دررا می بست و کلید را توی قفل می چرخاند و برمی گشت پشت پیش خوان و فحش می داد به همه .

. وقتی که من، توی آن همه شلوغی می توانستم خودم را از بیرون ،به دکان برسانم خوشحال می شدم. مخصوصا وقتی که جزو سه نفرآخرمی شدم حتی بیشترخوشحال می شدم و احساس غرور می کردم که مجبورنیستم دست خالی برگردم به خانه. توی دکان حاج اصغرخنک بود. بوی زولبیا و بستنی زعفرانی و برنج و دارچین می داد. خوب و خنک و خلوت و امن بود ... مثل بهشت.............................

 

  • محبوبه الف

دکان  قصابی عموجان علی درست افتاده بود  سرکوچه شهید تقوی ، بین سه راه گل آباد و خیابان سیروس که ازیک طرف می رسید به کوی کارگران و شهرک بهشتی که جنگ زده ها و عرب ها تویش می نشستند و یک طرف دیگر می رفت تا چهارراه مقدم و کوی کارمندان و  یک سمتش هم راه داشت به جاده خاکی که داشتند  آنجا را هم آپارتمان سازی می کردند برای عرب ها. آنجا بس که کامیون و کارگر و خاک و خل بود رفت و  آمدش کم بود. دندان پزشکی دکترطلایی سه روز در هفته باز بود. ولی لبنیاتی الخاصان و کله پزی قدیر و نانوایی سنگک همه روز هفته،  به غیراز جمعه ها،مثل قصابی عموجان علی بازبودند و پرمشتری. لاشه های گوشت ازپشت شیشه به چنگک ها آویزان بود. پنکه سقفی توی دکان، وقتی که می چرخید صدای ترسناک و بدی داشت.سقف دکان، نم برداشته بود و تبله کرده و جا جا رنگ و گجش ریخته بود.پشت پیش خوان آنجا که یک شیرآب و روشویی برای شستن دست ها داشت. کنارش یک راه روی باریک بود که راه داشت به اتاقک پشتی و دکان را از اتاقک سوا می کرد.جلوی راه رو با یک پرده کرباسی قرمز پوشانده شده بود تا مشتری ها به اتاقک دید نداشته باشند. آنجا یک تخت و یک کمد کهنه بزرگ و یک کابینت داشت که رویش  سماور و قوری و استکان و چای و گاز تک شعله بود و یک یخچال  سفید، چرک و کوچک که وقتی درش را باز می کردی لق می زد و یک پایه ش شکسته بود. بالای یخچال یک رادیو ضبط بود که هربار وقت بازکردن در یخچال، می ترسیدم که بیافتد و بشکند. از ترس با یک دست نگه ش می داشتم. عمو جان علی می خندید و می گفت : نترس، جاش امنه. افتادم فدای سرت.
عمو جان علی، شب هایی که به خانه نمی آمد یا با آقا جان قهربود، همانجا می ماند. بعضی وقت ها حسن جان و رفقای دیگرش هم می آمدند پیشش. خیلی از کتاب هایش را برده بود همانجا و گذاشته بود زیرتخت و توی کمد.یک  وقت هایی، بعد از تعطیلی مدرسه، می رفتم پیش عمو جان علی تا کتاب بگیرم. گفت: برو تو الان می یام.
خودش رفت پیش مشتری، که آمده بود تا برای گربه هایش سپرز و پیه و دنبلان ببرد. رفت پشت یخچال. خم شد و ازطبقه پائین یک پلاستیک بزرگ، دنبلان و پیه و سپرزرا درآورد و گذاشت پیش پای زن روی زمین، که رویش را محکم گرفته بود و چهره ش پیدا نبود. بعد رفت پشت پیشخان و به اندازه دو کیلو و نیم گوشت از یکی  از لاشه  ها برید و اندخت روی روزنامه،. لبه های تیز چاقو راچپ و راست  مالید به شلوارکارش که از لک های کهنه و رد چربی و خون برق می زد. بعد دستهایش را با کهنه پاک کرد و روزنامه را پیچید به هم و داد دست زن. روی تخت عمو جان علی نشستم و داشتم ازلای پرده که وقت آمدنم کناررفته بود، توی دکان را نگاه می کردم. پنکه سقفی صدای بدی داشت و وقتی می چرخید. تکه پارچه سبزی را که به گوشه قاب عکس حضرت علی آویزان بود تکان می داد. حضرت علی زیبا بود، با چشم و ابروی سیاه و چهره یی شاداب و لباس سبز،نشسته بود توی قاب بزرگ شیشه دار. زیرعکسش، جوازکسب دکان خورده بود که به اسم آقا جان بود و عکس آقا جان را با کلاه پوستی طوسی و کت سیاه، اخم آلود و جدی نشان می داد. کنارش یک ساعت دیواری بود که خواب رفته بود. توی اتاقک گرم بود. پنکه را روشن کردم و چادرو مقنعه م را در آوردم. موهایم را با دست دادم بالا. پشت کردم به پنکه توشیبا که پرزور می چرخید. خنکی پیچید لای موهایم. رسید پشت گردنم و خورد به پشتم که زیربلوز و مانتو ازگرما عرق کرده بود.
گفت: گربه هاش کجا بودند! بیچاره مردم... تو یخچال کوکا هست، شربت آب لیمو هم دارم. برای منم بریز... بعد دستهایش را گرفت زیرشیرو صابون مالی کرد.
اتاقک عمو جان علی را دوست داشتم. بالشش بوی عرق وگوشت و ادکلن مردانه می داد. بعضی وقتها حتی چند ساعت آنجا  توی اتاقک می ماندم. خوراک خوئک و گوشت چرخ کرده تفت داده با نان سنگک و دوغ می خوردیم. می گذاشت تا برایش آشپزی کنم و هرچه می پختم. می خورد و ازدست پخت نابلدم تعریف می کرد. خیلی نمی توانستم آنجا بمانم. برای دست شویی باید می رفتیم آن دست خیابان توی گاراژی که مکانیک ها و صاف کارها و باطری سازها دکان داشتند. جای خوبی برای دست شویی رفتن نبود.مجبور می شدم بروم خانه. نزدیک غروب هم که می شد و هوا می رفت رو به تاریکی مجبورمی شدم بروم خانه. وقتی حسن جان یا پسرهای دیگرمی آمدند پیشش تا درس بخوانند یا حرف بزنند و سیگاربکشند هم مجبورمی شدم بروم خانه.
شنیدم که در همین ده خودمان روزی بز حاجی مهدی آقا گر شد و آن را ول کردند توی صحرا، بعد بره‌ی خل میرزا کدخدای ده دیگر، بعد سگ حاجی قاسم خودمان و بعد هم ...حسن جان آن اولها مرا یاد صمد بهرنگی می انداخت که عکسش روی جلد کتاب بود. ولی بعدترها که فیلم گوزنهای کیمیایی را دیدم، به نظرم بیشترشباهت به فرامرز قریبیان توی نقش قدرت داشت.

آدم های حقیقی و آدم های خیالی توی نوشتن هایم دارند درهم غرق می شوند. هرچه پیش ترمی روم بیشتراز آنها و حرفهایی که برایی گفتن دارندمی ترسم.

 

ازخوشی ها و روزها...
امروز همراه دخترک با این آ هنگ کلی رقصیدیم و آقای عزیز هم با ما همراه شد و سرآخر به  هردو تای ما شاباش داد. : )

  • محبوبه الف

آقا بزرگ پدربزرگ مادری م است و نود و هشت سال سن دارد. دو سه سالی می شود که او را ندیدم.عکسی هم از اوندارم. اما تصویری که ازاو درذهن دارم با آن قد کوتاه و شکم بزرگ و صورت گرد و ریش سفید توپی مرا یاد بابا نوئل می اندازد. آقا بزرگ همیشه مرا یاد بابا نوئل می انداخت و همیشه فکرمی کردم که اگر آقا بزرگ لباس قرمز بابا نوئلی بپوشد چقدردوست داشتنی تر می شود. آقا بزرگ را دوست نداشتم. ازآن پدربزرگ هایی نبود که به دلم بچسبد یا دلم برایش تنگ بشود. برعکس آقا جان پدربزرگ پدری م که خاطرات زیادی ازاو دارم و بارهاهم ازاو نوشته م و بسیاربسیاردلتنگ ش هستم و چه حیف شد که نیست. از آقابزرگ خاطره زیادی ندارم و هیچ وقت هم سعی نکردم تا او را بنویسم. حتی سال به سال یادش هم نمی افتم و اعتراف می کنم وقتی خبربیماری ش را شنیدم هیج احساس خاصی نسبت به او نداشتم. آقا بزرگ یازده بچه وسی و هشت نوه و هفده نبیره وهشت ندیده دارد. و بعد از فوت مامانی مادربزرگم، سه بار زن گرفت. البته تمام زنهایش پیرو پا به سن گذاشته بودند و ازآنها بچه دار نشد اما برایشان خیلی خیلی خرج کرد. مامان و خاله ها همیشه بابت این موضوع ناراحت بودند. آخرآدم عاقل می رود پیرزن دیالیزی می گیرد تا مجبورشود آن همه خرجش کند و حتی خرج کفن و دفنش هم بیافتاد به گردنش!.هروقت حرف آقا بزرگ می شد دخترها شاکی می شدند. اما هیچ کدام جرات نمی کردند همه این حرفها و نخواستن نامادری ها را جلوی روی خودش بگویند.. مامان دختربزرگه آقا بزرگ است و همیشه هروقت حرف آقا بزرگ می شود می گوید: پدرم سختی زیاد کشید. اما تا جایی که من یادم می آید او زندگی راحت و خوبی داشت. قدیم ها خجالت می کشیدم جایی بگویم که پدربزرگم یعنی آقا بزرگ یک آشپز است. اما حالا این موضوع که او یک آشپز بوده اصلا برایم خجالت آور نیست. آقا بزرگ آشپزبزرگی بود و راسته مصلا یک کرایه چی ظروف و یک آشپزخانه خیلی بزرگ که حالا کبابی شده و چند گاراژ و انبار و مغازه دارد. خانه های زیادی هم دارد که دائی ها تویش نشسته ند. و وضع مالی ش خیلی خیلی خوب است. آشپزکاروان حج هم بود و چهل و چهار سفرمکه و بیست و هشت سفر سوریه و نمی دانم چند سفر به کربلا رفته بود. با این همه ولی خانه آقا بزرگ رابا آن حیاط درندشت و آن همه درخت و بچه دوست نداشتم. همیشه شلوغ بود و انگارهرروز آنجا عروسی یا ولیمه باشد سفره های بلند بلند پهن می شد. خیلی وقت ها آنقدر جمعیت زیاد بود و جا کم می آمد که برای بچه ها روی ایوان یا حتی توی حیاط سفره می انداختند. حوض کوچک وسط حیاط پرمی شد از ظرف های نشسته و زن های خانه دائم مشغول ظرف شستن و سبزی پاک کردن و سالاددرست کردن و غذا پختن و چای دادن بودند. این سالهای آخری بیشتر خاله ها و زن دائی ها آشپزی می کردند و رفت و آمد کمی کمترشده بود. آقا بزرگ دم در آشپزخانه میانه هال و آشپزخانه در حالی که یک نگاهش به تلویزیون و دامادها و پسرها بود که نشسته بودند و چای و هندوانه می خوردند و یک نگاهش به زنها و آشپزخانه، روی صندلی دسته دار مخصوصش می نشست و تند تند از کارزنها ایراد می گرفت. و آنها با کفگیر و رنده و قابلمه و سله و گرمای اجاق ها،،و نق و نوق بچه ها در حالی که توی چادرهای به گردن بسته پیش نامحرم ها از گرما هلاک می شدند.به نصیحت های آقای بزرگ در مورد آشپزی گوش می دادند و البته که هرچه آقا بزرگ می گفت باید همان می شد. زهرا وقت صاف کردن چلو شده. فاطمه گوشتت ته نگیره. سمیه هل نشکسته توی چایی نریز. طاهره بمیری الهی پیازت رو خوب تفت بده.... اما سالها پیش تر، وقتی آقا بزرگ هنوز بازنشسته نشده بود و می توانست کارکند. دیگ دیگ غذا بود که بار وانت از مجالس و عروسی هایی که او سرآشپزشان بود، به خانه می آمد و دخترها و عروس ها فقط سفره می انداختند و بشقاب پشت بشقاب بود که پرمی شد و ما بچه ها می چیدیم توی سفره ها و کنارهر بشقاب که تویش قاشق فرو کرده بودیم. یک شیشه کوکای خوابیدکی روی سفره می گذاشتیم و هرچلویی که زعفران و گوشت و ته دیگ بیشتری داشت را نشان می کردیم تا به وقتش بنشینیم پیش همان بشقاب پروپیمان نشان کرده. خانه آقا بزرگ را همیشه همین طوری به یاد می آورم. شلوغ پلوغ و پراز آدم و پراز غذا و پر ازحرف غذا.. و نمازهای جماعت و چرت های بعدظهر و اتاق های مردانه و زنانه شده و نق نق و صدای گریه بچه های کوچک و بوی سیگارهای یواشکی زیرپله و پشت بام و قالی های شسته تر..... و آشپزخانه بزرگ سنگ فرش که همیشه پرکار بود.و یخچال های بزرگ صندوقی پر از گوشت و مرغ و ماهی و کیسه های برنج اعلا چیده شده روی هم، توی زیرزمین و جعبه های کوکای سوار برهم و گونی های بنشن و لیمو خشک و سبزی های خشک معطر.... گاهی که گاراژ ها و انبارها پرمی شد. دائی ها که آن وقت ها هر پنج تایشان برای آقا جان شاگردی می کردند. و هرپنج تایشان هربار به نوبت با او ، به عنوان کمک آشپز وهمراه کاروان، مکه و کربلا می رفتند، کیسه های برنج شمالی و کوکاهای کارخانه یی و گوشت سهمیه یی را به خانه می آوردند و ذخیره می کردند تا در عروسی ها و عزاها یا مجالس بعدی به کارشان بیاید. آن خانه بیشترانبارآذوقه وغذا خانه بود تا خانه و انگارخاله ها با شوهرها و بچه ها و عروس ها و دامادها و نوه هایشان و همین طور دایی ها با اهل و عیالشان از هرکجای شهر می آمدند آنجا تا شکمشان را پر کنند و احساس می کردم که هیچ کدام شان برای خود آقا بزرگ و پر کردن تنهایی ش آنجا نبودند. آنجا همیشه یا بحث مذهبی بود یا بحث شکمی. یا از خاطرات سفر مکه و عرب های سیاه ریقونه، سوار بر ماشین های آخرین مدل می گفتند. یا این که سوریه چقدرقشنگ و زیبا بود و لوازم آرایش آنجا چقدربا کیفیت و به صرفه بود و حرم و پرنده و آدم ها و زائرها و دختران زیبای سوری با موهای بلند و سیاه شان و کبابهایشان   و سوغات ها و یا این که حرف سر قهرو دعوا بود. یکی می خواست طلاق بگیرد و بقیه هرطوری می شد مانع ش می شدند و به هر زوری که بود او را دوباره فردا با یک قابلمه شله یا قیمه نذری می فرستادند پی بد بختی های ش. یا هم اینکه درخانه آقا بزرگ وقتی که زنها خیلی بیکارمی شدند و اتاق زنانه تنها،نگاه می کردند به نوه های بزرگتر و جلوی روی خودمان به مامان یا خاله زهرا که او هم دو دختر بزرگ داشت می گفتند. چرا اینها را شوهر نمی دهید؟ و یک جوری می گفتند اینهاِ ،که انگار دارند درمورد گونی های برنج توی زیرزمین یا لاشه های گوشت توی یخچال ها حرف می زنند.اینجور وقتها آبجی و زینب و زینت خاله، سرخ و سفید می شدند و خوش خوشانشان می شد که زنها، نشسته اند و دارند درمورد آنها حرف می زنند. و گوش تیز می کردند تا ببینند مثلا زن دایی اعظم که احمدآباد می نشست و بالا شهری بودچه جور پسری رابرای آنها مد نظر دارد یا زن دایی سمیه که خواهرش عروس تهرانی ها شده بود و رفته بود تهران، کدام یکی شان را می تواند راهی تهران کند. آبجی عاشق نشستن توی این دوره همی های زنانه بود. عاشق این بود که ببیند دیگران چطور او را می بینند و چطور درموردش حرف می زنند. برایش مهم بود دخترخانه دار خوبی باشد و هر تعریفی او را خوشحال می کرد. حتی وقتی کنار حوض می نشست و استکان ها را می شست و دائی حسین به شوخی به او میگفت. آفرین چه خر حمال خوبی شدی و او مثلا قهر می کرد و دائی حسین رویش آب می پاشید و نازش را می کشید هم خوشحال بود. یا حتی وقتی آقا بزرگ ازآن طرف مهمان خانه با صدای بلند به مامان می گفت. نگذار دخترات بترشن. دخترای خوشکلی داری. اگر مشتری دارند زود ردشان کن بروند. روی دستت بمانند بدنامی به بارمی آورند آخرش. آبجی از شنیدن تعریف خوشکلی در مورد خودش خوشحال می شد. آقا بزرگ بلد بود زنها و دخترها را کوچک بکند.حتی یک بار که خاله طیبه کوچک ترین خاله م که هم سن و سال آبجی ست . با دو تا بچه هایش آمده بود خانه آقا بزرگ و از دست شوهرش که به او خیانت کرده بود می خواست نفت بریزد روی خودش و خودش را آتش بزند و طلاق می خواست.آقا بزرگ از پشتی دامادش درآمده بود که لابد حق داشته چشمش دنبال زن مردم بوده، زنی که شوهرداری بلد نباشد حقش همین است. خدا خودش گفته مردی که دستش به دهانش برسد و بتواند عدالت را بین زنهایش برقرار کند حق دارد تا سه تا زن بگیرد. حالا تو یک الف بچه می خواهی حرف روی حرف خدا بزنی؟ یا خودت مثل بچه ادم برو سرخانه زندگی ت یا تلفن می زنم حسین و عباس بیایند و خرکشت کنند و ببرندت.آقا بزرگ به دخترهایش هیچ اهمیتی نمی داد.حتی به عروسهایش هم اصلا رو نمی داد. می گفت اگر به زن رو بدی سوارت می شه و وقتی خاله فاطمه ازپشتی تمام زنهایی که آنجا نشسته بودند درآمده بود و در حالی که خربزه های قاچ شده را توی پیش دستی می گذاشت تا برای آقا بزرگ ببرد گفته بود: آقا جان ماشاالله شما خودت زن دوستی. این حرفها به شما نمی آید. شش تا دخترداری مثل دسته گل و پنج تا عروس گل یکی از یکی بهترکه آقا بزرگ درآمده بود و گفته بود: کاشکی شش تا دخترم یا مرده بودند یامرد می شدند.مایه سرافکندگی...

اینطوری بود که من آقا بزرگ را دوست نداشتم. و هرکاری هم که کردم نتوانستم دوستش داشته باشم. مخصوصا که یک بار توی یک مهمانی خیلی بزرگ که یادم نیست مناسبتش چه بود، میان آن همه آدم برگشت به من گفت : محبوبه شنیدم که تو نویسنده شدی.همان وقت هایی بود که من توی دبیرستان انشاهای خوبی می نوشتم و چند نامه عاشقانه هم از طرف دائی حسین به الهه خانم که حالا شده زن دایی الهه داده بودم.گفت بیا اینجا ببینم چی بلدی؟ بعد بین آن همه چشم و آدم، دفتری داد دستم و گفت بنویس:

سه گونی لپه

ده گونی برنج

دائی حسین گفت: آقا جان باشه خودم بعدا حساب می کنم.

که نگذاشت و گفت:‌ اینجا خانم نویسنده داریم و تو می خواهی حساب کنی؟!

که بغض کردم و گفتم ریاضی بلد نیستم و از خجالت و زیر نگاه سنگین پسرخاله ها و پسردائی ها مخصوصا، اشکم درآمد و دفتررادادم دستش و برگشتم و سرجایم ننشستم و رفتم توی ایوان و بین آن همه کفش دنبال کفشهایم گشتم تا پیدا کنم و بپوشم و فرار کنم ازآنجا...آقا بزرگ دارد می میرد.این سالهای آخری خیلی کم به دیدنش رفتم و دو سه سالی هم می شود که اصلا او را ندیدم.عکسی هم از اوندارم. اما تصویری که ازاو درذهن دارم با آن قد کوتاه و شکم بزرگ و صورت گرد و ریش سفید توپی مرا یاد بابا نوئل می اندازد. آقا بزرگ همیشه مرا یاد بابا نوئل می انداخت و همیشه فکرمی کردم که اگر آقا بزرگ لباس قرمز بابا نوئلی بپوشد چقدردوست داشتنی تر می شود. او را به یاد می آورم توی حیاط، کنار آن درخت لاغرو بلند و خشک انارترش، نزدیک حوض آب. روی موزائیک های سیاه شده از روغن موتورها و ماشین های دائی ها.نشسته روی آن صندلی مخصوص دسته دار. دستهایش را روی شکم بزرگش چلیپا کرده و سرش را گذاشته روی پشت دست های چاق و کم مو و سرخش و دارد چرت می زند. عصایش تکیه داده به دیوار کنار دستش. پیژامای نخی آبی و زیرپوش آبی پوشیده. سرکوچک وگرد و موهای سپید ش را خم کرده روی شکم بزرگش.پاهایش لاغرند.یک هیبت مردانه و کوچک و پیر و تنها که حالا دیگر هیچ کس را هم به یاد نمی آورد.اما من او را به یاد می آورم و بااینکه خاطرات زیادی ازاو ندارم و با این که هیج وقت سعی نکردم او را بنویسم اما، دلم برای مردنش می سوزد.دیشب مامان و آبجی با پرواز ساعت ده رفتند مشهد. مامان توقع ندارد که من نروم. می گوید که خیلی زشت است اگر نیایی و بغض می کند.

دو تا شونیز مشکی. یک تاپ مجلسی مشکی. یک دامن مجلسی مشکی. دو تا شلوار کرپ مجلسی مشکی. دو جفت کفش مجلسی مشکی. چهارتا مانتوی مشکی. یک چادرمجلسی مشکی. یک پیراهن مجلسی مشکی. دو تا روسری حریرمشکی. هفت شال مشکی. جوراب مشکی....چقدرلباس مشکی توی کمدم دارم من.......تا به حال این همه سیاهی را یکجا و با هم نشمرده بودم.

و بهشت رضا و بابا

تابستان گرم و خسته و خفه مشهد را هیچ دوست ندارم. و دارم فکر می کنم توی همین وبلاگ چقدراز مرده ها یا آدم های درآستانه مرگ نوشتم. باید برگردم. بخوانم و بشمارم.

و دارم می ترسم که توی نوشتن، توی نوشتن حرفه یی و غیروبلاگی م بیشتر، آدم های حقیقی و آدم های خیالی دارند درهم غرق می شوند. و شخصیت های غریب و تازه یی توی سرم شکل می گیرند.گاهی خودم هم نمی توانم به درستی میزان بیگانگی یا آشنایی شان را با خودم تشخیص بدهم و خیلی وقتها حتی خوابشان رامی بینم. می ترسم از خودم...

تکیه دادم به خاطراتی که

شاد آن چشم های غمگین بود

مثل سیگار نصفه افتادم

درجهانی که پمپ بنزین بود

سوزیک آه بین مرگ و مرگ

همه زندگی من این بود

از: مهدی موسوی

  • محبوبه الف

فکرنمی کردم نوشتن از سلطان این همه سخت باشد. شخصیتی دیوانه که پای ثابت روضه های  زنانه خانه ما بود و من او را خیلی خوب به یاد می آورم. او باید  توی رمانی که می نویسم باشد. ولی نوشتن ازاو به آن راحتی ها هم که فکر می کردم نیست. این زن بود. درگذشته بود. بسیارهم واقعی بود. پنجاه و چند ساله و چاق. همه جا همراه مادرش  بودکه او هم عقل درست و حسابی نداشت. شیفته مجالس روضه و عزاداری بودند هردو. سلطان دست مادرش را می گرفت و دنبال خودش می کشید.. می آمدند خانه ما. سلطان و مادرش، پنجشنبه ها صبحانه و نهار را خانه ما می خوردند. نمی شد گرسنه شان بگذاریم. دلمان هم نمی آمد گرسنه بمانند. می آمدند و تا غروب بودند. آن دو آخرین زنانی بودند که بعد روضه ازخانه ما می رفتند. صبح زود روز پنجشنبه، آنقدرزنگ خانه را می زدند تا مجبورشویم دررا بازکنیم. بعد سرشان را می انداختند پائین و ازتوی حیاط رد می شدند. خودشان جایشان را بلد بودند. می رفتند سمت مهمان خانه، کفش هایشان را دم درتوی ایوان در می آوردند. بعد. می نشستند نزدیک سماور و سینی استکان و نعلبکی ها، درست روبروی منبرخالی شیخ احمد، مادرجان هرچه کرده بود نتوانسته بود به آنها حالی کند که روضه خانه ما از ساعت چهاربعدظهرشروع می شود نه کله سحر. ناچار به حضورشان عادت کرده بودیم. چرک و ناشوربودند.چادرکرپ کیف کهنه  روی سرشان که کش دارهم بود آنقدرلرچ بود که اززورچرک توی روشنایی روز برق می زد و  جا به جا خشکه  خشکه و سنگین شده بود. مادرجان یک ملافه را چهارتا می کرد می انداخت همان جا که همیشه می نشستند. دلش بارنمی داد راهشان بدهد. اگرترس از خدا نبود و مجلس هم مال امام حسین نبود اصلا راهشان نمی داد. چاره یی نداشت مادرجان. به اکرم خِلو سپرده بودند سلطان و مادرش را ببرد حمام. پولش را هم داده بودند. حتی زن های محله، مخصوصا آنها که دستشان به دهنشان می رسید. به سلطان و مادرش رخت و لباس و چادرسیاه نیم دار هم داده بودند. ولی فایده یی نداشت. توی حمام ریخته بودند سراکرم خِلو و تا می خورد زده بودندش. ازکف صابون می ترسیدند. ازآب داغ می ترسیدند. می گفتند با چشم خودشان اجنه را لخت و مادرزاددیده اند که زیردوش سرهایشان را شانه می زنند. و پاهایشان عکس تنشان است و قر می دهند و زن و مردشان ازهم سوا نیستند.. سلطان و مادرش ازآب و حمام  و اجنه می ترسیدند.چو افتاده بود شپش دارند. هیچ کس نزدیکشان نمی نشست. همیشه توی مجلس به اندازه جای یک ادم بین آن ها و زن های دیگر فاصله بود..نه می شد آنها را بیرون انداخت نه می شد دوره روضه خوانی هفتگی را تعطیل کرد. مادرجان و حاجیه خانم های محل نمی دانستند از دست سلطان و مادرش چه باید بکنند. حتی معرفی شان کرده بودند به دیوانه خانه ولی آنهاردشان کرده بودند. گفته بودند سلطان و مادرش دیوانه دیوانه نیستند. فقط کم عقل اند. جای شان توی تیمارستان نیست. تیمارستان برای آدم های کم عقلی که خطری هم برای کسی نداشته باشندجایی ندارد.معلوم نبود کس و کارشان کیست.هیچ کس هم نگهداری ازآنها را گردن نمی گرفت .زن بودند. داشتنشان مسئولیت داشت. مادرجان هم دلش می سوخت و هم چشم دیدنشان را نداشت. حاجیه منیرخانم که توی کوچه شهید عباسعلی خانه داشت و مادرهمان شهید هم بود و تمام ماه رمضان ها،توی خانه ش دوره قرآن می گذاشت و افطاری می داد و زن خیلی مومنی بود، یک بار تصمیم گرفت، سلطان و مادرش را ببرد پیش خودش و برای رضای خدا نگه دارد. به فردا نکشیده عاصی شد.. گفت نجس پاکی نمی فهمند. نمازشان را درست نمی خوانند. وقتی وضو می گیرند چرک ازدست و پایشان می چکد. طهارت نمی دانند. جلوی مرد خانه و نامحرم، انگارتوی خانه خودشان باشند سربرهنه می گردند. پسشان داد به محله..  هیچ وقت خانه سلطان را ندیده بودم. فقط می دانستم یک خانه توی محل ما دارد. و هیچ کس و کاری هم ندارد. کس و کارو فامیلی هم اگرداشت خودشان را ازدستی نشان نمی دادند. خرجشان را مردم محل می دادند. صدقه خور بودند. سلطان و مادرش همه جا بودند. چهارشنبه ها خانه بی بی نوربودند. سه شنبه روضه بی بی سه شنبه خانه حاج فیاض بودند. روزهای دیگرهم یک جا. ماه رمضان ها، محرم ها سرشان گرم بود..هیچ کس نمی توانست بیرونشان کند.یک باریکی بیروشان کرده بود، آنقدرچارطاق دررا چسبیده بودند و سنگ به درزده بودند و فحش داده بودندو نفرین کرده بودند و جیغ کشیده بودند که مجبورشده بود راهشان بدهد.. هیچ کس هیچ کجا دعوتشان نمی کرد. خودشان هرجا که عزا و روضه بود می رفتند. اگرکسی می مرد تا غروب روز هفتم خانه میت می ماندند و انقدرگریه می کردند که دل سنگ برایشان آب می شد.هیچ کس به اندازه سلطان  گریه نمی کرد. وقتی اشک می ریخت .انقدربلند بلند مویه می کرد و زیرچادر به سروسینه ش می کوفت و صورتش را ناخن می کشید که حالش بد می شدو غش می کرد. مجبورمی شدند، به زورچادرش را ازچنگال های ش دربیاورند. رویش را باز کنند. موهای ناشورو فلفل  نمکی ش  را کنار بزنند و با بادبزن بادش بزنند. مجبورمی شدند مهرترکنند و بگیرند زیردماغش یا گلاب و آب قند  را به زورازلای دندان های پوسیده و و دهان قفل شده بریزند توی حلقش تا حالش را جا بیاورند. سلطان عاشق گریه و عزا و روضه بود. یکی می گفت شاید سلطان، عاشق شیخ احمد شده باشد که هرجا منبردارد، دنبالش می رود.

سلطانی که می شناختم همین بود اما برای نشستن توی رمان. این اندازه سلطان بودن کافی نیست. و هنوز نمی دانم چطور، با وجود آن همه فقر اسمش سلطان بود و مگرسلطان اسمی مردانه نبود؟! حالا نمی دانم بگذارم اسمش همان سلطان دیوانه باشد یا نه و نمی دانم که باید قصه سلطان را ازکجا شروع کنم و یادم می آید، بس که چاق بود شبیه اردک راه می رفت، دمپایی پلاستیکی ش را مثل بچه ها لنگه به لنگه می پوشید. چادرش را چنان محکم زیرچانه ش نگه می داشت که می ترسیدم خفه شود. صورت چاق و دماغ بزرگ گوشتی داشت و روی چانه ش ریش کم و تنک مردانه درامده بود.. هیچ وقت ابروهایش را برنداشته بود و هنوز دخترخانه بود. یک دختر پیرپنجاه و چند ساله. چقدر توی بچگی، سلطان بیچاره  را چزانده بودم و عذابش داده بودم تا روضه های خانه ما را نیاید............

باید به شخصیتش نزدیکتر شوم. بروم زیرآن چادرسیاه بوگندو، سفت نگه ش دارم. دمپایی های پلاستیکی تابه تا بپوشم. بگذارم انگشت های بی جوراب پاهایم سیاه و خاکی و چرک بشوند و روی قوزک پاهایم، پوستم، بس که چهارزانو نشسته م سفت شود و کبره ببندد. باید توی دستهایم چوری های برنجی شکسته بیندازم و یک انگشترپلاستیکی سرخ به دستم بکنم تا خیال کنند شوهر دارم. باید زیرچادرم پییژامه گشاد گلدار و زیرپوش مردانه بپوشم با مانتوی سیاه و بلند اپل دار. بی سینه بند تا نفسم بند نیاید. بعد سنگین سنگین راه بروم. سرم را خم بگیرم و وقت راه رفتن حتما کمی قوز کنم. بروم پشت آن در بزرگ و آهنی که رویش نقش شیرو پلنگ رو دررو دارد و تازه نقاشی شده است.. بعد با سنگ انقدربکوبم به در و روی رنگ تازه خط بیاندازم تا زود بیایند ودررا باز کنند..خدا کند امروز روضه علی اکبربخوانند.....

=============================

 ازنمایشنامه دربسته. ژان پل سارتر

باد روسری خواهرم را بهم می زند. جان می کند که گریه کند. آها آها. کمی به خودت فشاربیاور. کشتی خودت را.دو دانه اشک. دو دانه اشک کوچولو که زیرروسری ابریشمی بدرخشد. الگاژارا، امروز صبح خیلی زشت است.

  • محبوبه الف