دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

۸ مطلب با موضوع «بهانه های کوچک و قشنگ زندگی» ثبت شده است

این کامنت را پارسال درجواب کامنت محمدرضا زفتی نوشته بودم. امشب دوباره خواندمش.فکرمی کنم بهتراست اینچا باشد تا شاید بروم و خیلی خیلی جدی شروع کنم به نوشتن ادامه نرگس و سروسامان دادن به داستان ش. پاره نوشتن های وبلاگی حالم را بهتر می کنند اما خوب خوبم نمی کنند. شاید نوشتن یک رمان بلند بتواند برایم کاری بکند.
.............................................

از همه بدترش این است که مردهای آن خانه ای که مراسم زنانه دارد و مردهای مدعوین ول می شوند توی خیابان و توی این ول شدن ها احتمال می رود مفسده ای در کمین باشد و آنان گرفتار آیند.
از این بگو و بترسانشان تا شاید مراسمات زنانه ریشه کن شود

ان شا ال لاه
پاسخ:
اشرف به دخترها سپرده بود او را ماه تی تی صدا بزنند... حالا که مادرجان توی خانه جوان عذب داشت مصلحت نبود بیش از این، مستاجرها آنجا بمانند. البته مادرجان ازهمان روز اول هم چشم دیدن اشرف  را نداشت، مخصوصا وقتی که آن چادرحریر گلبهی نازک  را به سرمی کرد و هفتادقلم بزک دوزک شده و آلاگارسون کرده، می نشست  میان زنها وبا سهیلا یکی از دختران خیاط خانه که خوش نام هم نبود، پچ پچه می کرد و شانه هایش زیرچادراز زور خنده می لرزید.
***
شیخ احمد لحظه یی نگاهش را ازاشرف برنمی داشت، دائم روی منبرجابه جا می شد، عبایش را روی پاهایش می انداخت، با استکان و نعلبکی خالی ش بازی می کرد، عمامه ش را کج و راست و می کرد و تا وقتی اشرف توی روضه خانه بود، هیچ آرام قرار نداشت....شیخ احمد میان دو روضه ،...درحالی که داشت به آرامی کورک زیرچانه ش را ما بین انبوه ریش فلفل نمکی می ترکاند، به خورشید خله که بس که گریه کرده بود، آب دماغش هم راه افتاده بود و پرچادرش لیچ ازلرو اشک و چایی بود و چشم ازشیخ و حرکاتش برنمی داشت، زل زد وگفت::زنان به گونه اى آفریده شده اند که تمام قامت و اندام آنها بلکه حتى صداى آنها براى مردان جذاب و دلرباست،از سـوى دیگر مردان به گونه اى آفریده شده اند که در برابرزیبایی زنان به زانو درآمده وبراى کامجوئى، خود را به آب و آتش مى زنند. پس برزنان مخصوصا برزنانی که ماشا ال اللااه زیباو و صاحب جمال اااند  واجب است که....  ( شیخ احمدنگاهش رااز خورشید خله و زنهای دیگردورگرداند و کوفت به اشرف که بروبرو توی چشمهای شیخ  خیره بود وانگار ازتعریف های شیخ خوشش آمده باشد، داشت نم نم لب پائینش را زیردندان می جوید) ، شیخ بالاخره کورکش را چلاند، دست  روی زانو گذاشت و درحالی که به آرامی آن ماده ریزسفید رنگ را با دل انگشت شصت و سبابه لوله  لوله می کرد، ادامه  داد...زن باید از اختلاط و آمیزش با مردان بیگانه بپرهیزد،انشاااالله که  زنان ماشاالله ماشاالله ما شا الله.... صاحب کماااال، وظایف زن بودن را ادا نمایند...
شیخ احمد  عادت داشت کلمات را از ته حلق بیرون بکشد و لای دندان ریزریزکند و بعد بیرون بدهد. کلمات و اصواتی که خیلی  وقتها آدم را می ترساند و شب می آمد به خواب آدم...
  • محبوبه الف

ناتوانم در درک شکل تو...

کوتاه برای شکل آب: یک عاشقانه زیبا... که عشق و دوست داشتن بدون مرزو محدودیت را در قالب یک فیلم( فانتزی، علمی تخیلی)، فراترازتمام تعاریف بشری به تصویرکشید.

هنوزهم مثل بچگی ها ازدیدن و داشتن تازه ها ذوق زده می شوم. مثل فیلم سه بیلبورد و انیمیشن کوکو، که آنها هم  ازاسکاری های امسال هستند. و آقای عزیز زحمت تهیه ش را برایم کشیده و قول داده. روزی یک فیلم تا پایان سال، برایم بیاورد. به قول خودش، برای  رفع خستگی ها.... قشنگ است دیگر. همین جملات. همین به فکربودن ها، همین محبت ها، همین  ساده ها. همین خوب ها، قشنگ ند.... : )

و نمی دانم، این وبلاگ، چقدر ِدیگر، می تواند مرا دنبال خودش بکشد. احساس می کنم، که کم کم دارد، حوصله هردوتایمان ازهم، سرمی رود.



  • محبوبه الف

برای مامان. برای خودم.برای دخترم.برای خواهرانم.برای زن، زیاد نوشتم اما در آخرین لحظه دلم نخواست توی وبلاگ منتشرکنم. محسن آزرم در انیستاگرام ش متن خوبی در مورد زن را، از زبان سوزان سانتاگ نشر داده که خواندنی ست. دیگر اینکه اولین فیلم اسکاری امسال به دستم رسیده. به نام شکل آب که گویا خیلی هم جایزه برده. سعی می کتم توی همبن هفته ببینم و اگردوستش داشتم، توی همین جا برایش بنویسم. و تا دیر نشده باید یک یا دو کتاب جدید دست بگیرم و خودم را مجبور به خواندن کنم هر طوری که هست.خانه تکانی و چیدمان دارند نفسهای آخرشان را می کشند الهی شکر... و یواش یواش وقت آزاد بیشتری برای خواندن و نوشتن خواهم داشت.

بوی عیدی بوی توپ. بوی کاغذ رنگی...
این ترانه با صدای فرهاد و حالا هم با کمی تغیرات شهیار، هنوز بهترین ترانه عیدانه یا بهارانه ست  برای من.
و عید...باید بروم در قصه ها دنبالش بگردم. در خاطرات کودکی. در سالهای دور. زمانی که از راه رسیدنش برایم دوست داشتنی و خواستنی بود. حالا دیگر ولی هیچ طعمی ندارد نوروز و عید. فقط می آید تا آمده باشد و سال و ماه عمر بگذرد. برما...

  • محبوبه الف

گاهی از جلو رفتن می ترسم. دلم می خواهد به عقب برگردم. به زهدان مادرم.همانجا دستم را بگذارم زیر سرم. چشمانم را ببندم و بخوابم.خوابی کشداروطولانی...

یک سال بزرگترشدم. یک سال پیرترشدم. یک سال دیگراز من گذشت...ومن هنوزموفق به چاپ مجموعه داستانهایم نشده م.امشب چهارنفری نشستیم دورهم. شام خوردیم. کیک و چایی خوردیم. گفتیم و خندیدیم وبعد باران بوسه ها...
کادوی تولد به خودم تماشای فیلم کارل مارکس جوان را هدیه دادم و آلبوم تازه شهریارقنبری را دانلود کردم...برای پیاده روی های پاییزه پیش رو...



  • محبوبه الف
ٰٰ‌زندگی بشرهمچون یک قطعه موسیقی ساخته شده است. انسان با پیروی ازدرک زیبایی، رویداد اتفاقی( موسیقی بتهوون، مرگ درایستگاه راه آهن) را پس و پیش می کند تا ازآن درونمایه ای برای قطعه موسیقی زندگی ش بیابد. انسان این درونمایه را همانطور که موسیقیدان با زمینه های سونات عمل می کند- تکرارخواهد کرد. تغییرخواهدداد. شرح و بسط خواهد داد و جابه جا خواهد کرد. انسان همیشه ندانسته، حتی در لحظه های عمیق ترین پریشانی ها، زندگی یش را طبق قوانین زیبایی می سازد. ازبارهستی - میلان کوندرا.




وقتی زن اول و زن دوم در من، تصمیم می گیرند کنارهم بنشینند و عکس یادگاری بگیرند.
***
 بارزندگی انسان فاجعه تنهایی او درجهان ست. چگونه بارهستی را به دوش می کشیم؟ آیا سنگینی بارهول انگیز و سبکی آن دلپذیراست؟.... بارهستی ـ میلان کوندرا

***
وقتی موسیقی می شنوم، احساس می کنم جهان هنوز، چیزی برای نو شدن دارد.

Passage To Paradise

  • محبوبه الف
زﻣﺎن ھﻤﻪ را، ﯾﮑﺴﺎن از ﭘﺎ ﻣﯽ اﻧﺪازد.
ﻣﺜﻞ آن درﺷﮑﻪ ﭼﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ اﺳﺐِ ﭘﯿﺮش
آﻧﻘﺪر ﺷﻼق ﻣﯽ زﻧﺪ ﺗﺎ در ﺟﺎده ﺑﻤﯿﺮد.
اﻣﺎ ﺗﺎزﯾﺎﻧﻪ ای ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻣﯽ زﻧﻨﺪ،
ﻣﻼﯾﻤﺖِ ﺗﺮﺳﻨﺎﮐﯽ دارد.
ﻓﻘﻂ ﭼﻨﺪﺗﺎﯾﯽ از ﻣﺎ ﻣﯽ فهمیم ﮐﻪ ﮐﺘﮏ ﺧﻮرده ایم..
چاقوی شکاری - هاروکی موراکامی
***

بگو ببینم با دعایی که ابراهیم برای شهرهای سدوم و عموره کرد آشنایی داری؟ابراهیم قول داده بود که چند تا آدم درستکاررو توی اون شهرهای فاسد پیدا کنه؟

بیست نفر؟

مایه تاسفه...

شیاطین داوینچی یک سریال فانتزی - تاریخی ست و ایرادات زیادی به آن وارد است، اما، اگر شنونده خوبی باشیم، حرفهای شنیدنی زیاد دارد. نمی دانم کجا خوانده بودم که تاریخ را نه با قلم که با پرگارمی نویسند!
***
به خودم قول داده م  امروز فردا، بهشت را تمام کنم و بروم سراغ  جناب پاموک : )
***
آرام آرام مداد کوچکم تحلیل می رود و به زودی زمانی می رسد که هیچ چیزازمداد باقی نمی ماند. جزقطعه بسیار کوچکی که می توان با دست گرفت. به همین دلیل باید تا آنجا که می توانم به نرمی بنویسم. اما نوک سربی مداد سخت ست و اگرخیلی نرم بنویسم هیچ اثری روی کاغذ باقی نمی گذارد. اما با خودم می گویم بین نوک سخت و سربی مداد که اگر کسی بخواهد اثری بر روی کاغذ بگذارد جرات نمی کند نرم بنویسد و یک نوک کلفت سربی نرم که هنوز به کاغذ نرسیده آن را سیاه می کند، ازلحاظ دوام چه فرقی ممکن است وجود داشته باشد. آه بله، سرگرمی های کوچکی برای خودم دارم.از مالون می میرد.
عنوان از مالون می میرد- ساموئل بکت

.
  • محبوبه الف

امروز به یک دوست گفتم که من بازدارم وبلاگ می نویسم. جوربدی نگاهم کرد!




بدبختی کشورهای ما نبود مطلق امید است. ازبی خبری میلان کوندرا
کوندرارا باید به آهستگی و باتامل خواند.کوندرارا بایدگوش داد.کوندرارابایداندیشید....و درنهایت کوندرارا باید خط به خط لذت برد.
  • محبوبه الف

کم پیش می آید وسط شلوغی و کم وقتی و یک عالمه کار، هوس نوشتن کنم. اما حالا پیش آمده. حالا عارف دارد می خواند، همه چی م یاریاریار و من با او زمزمه می کنم،...سرشو های های خنجر موژگونت میاد به جنگم و صدای چرخ خیاطی،که مرا با خودش می برد به دورهای مطبوع زندگی م.به پارچه های گلداری که زیرسوزن، چرخ شیرنشان دستی، مامان، تبدیل به پیراهن های چین دار و چادرنمازمی شدند...وبخشی از کودکی های رنگارنگم را شکل می دادند.

***

آجیل مشکل گشا، ( مامان قدیم ها همیشه توی جیب هایش ازاین  آجیل ها داشت)، وقتی می خوردیم، یقین داشتیم مشکلاتمان حل می شودوغم می رود ازدوروبرمان۰یواش یواش ودانه دانه می خوردیم تا تمام نشوند.آجیل های مشکل گشای بچگی خوب بودند،دوست نداشتم توی موقعیت های ناخوب تمامشان کنم، گاهی نگه می داشتم برای وقت غصه داری، برای وقت هایی که بغضی مرموز گلویم را می چسبید و ول نمی کرد، آنوقت ازآجیل های مشکل گشای مقدس می خوردم و احساس می کردم، که عشق دارد درمن کارهایی می کند و حالم خوب می شد.

***

و شکلات های پیچ پیچ زنجبیلی سوغات مشهد با چای سیاه، که حالا به اندازه  آن روزها، دوستشان ندارم...

***

حالم بد نیست، خوب هم نیست. ازسفربرگشته م. سهم همه را ازسوغاتی ها، داده م، مامان دیشب که به خانه م آمد دلش گرفته بود، هوای حرم کرده بود. گفتم که حرم حالا مثل قدیم تر ها شده، زوار شب ها، توی صحن ها پتو می اندازند، فلاکس چایی و بند و بساط دارند و همانجا می خوابند. شده مثل قدیم ها که دستم را محکم توی دستت می گرفتی و من اززوارهایی که لباس های عجیب داشتند و به زبان های ناشناس حرف می زدند می ترسیدم. مخصوصا از پاکستانی ها، افغان ها و عرب ها، ازآن چشم های سرمه کشیده و خالکوبی های کبود رو صورت هایشان، ازآن دستهای بزرگ و چادرهای عربی که می توانستند به راحتی بچه ها را بدزدند و زیرچادر قایم کنند و با خودشان ببرند یک جای دور،وحشت داشتم... به مامان گفتم حالا شهرشده، شهرعرب ها ،عراقی ها، هرطرف را نگاه کنی عراقی می بینی،.... وگرانی، قیمت ها فرق زیادی با تهران ندارد، گوشت حتی آنجا گران تراز تهران ست. اما خربزه مشهدی هنوز هم مثل قند شیرین ست و بستنی طلاب، همان مزه  را دارد و فرقی نکرده ست... برایش ازطرقبه و شاندیزکه دیگرمثل آن سالها نیست و خشکی زده به باغات و جابه جا، دارد آپارتمان سازی می شود، و دیگرصفای آن روزها را ندارد و شده شهری درحومه، چیزی نگفتم. برایش از توس هم نگفتم، ازنوشته ها و برچسب ها و امضا ها و خط خطی ها و چرکی که روی سنگ مقبره نشسته بود... ازفردوسی که با چشم های سنگی غمگین ش نشسته آنجا و خالی و خشکی و برهوت اطرافش را نگاه می کند هم نگفتم. اما به شما می گویم که خواهرزاده شش ساله م آنجا را  و آن مرد را نمی شناخت و حوصله ش ازآنجا ماندن سررفته بود و ما خیلی زود، ازتوس برگشتیم و من مدتها ست که دیگردرهیچ مکانی دلم آشوب نمی شود و ازدیدن تنهایی و غمگینی هیچ کس دلم نمی گیرد. من مدتها ست که به طرز غم انگیزی شده م مثل بقیه و خیلی چیزها را حتی به روی خودم نمی آورم.

***

حالا که به چهل سالگی رسیده م می بینم که بی قراری سالها ست ازمن گریخته ست. دیگرهیچ چیز شگفت زده م نمی کند. حتی دیدن گل های صورتی،درحال شکفتن، روی پارچه حریری که به سلیقه خواهرم برای آشپزخانه، خانه جدیدخریدم و دارم می دوزم هم،.... اما با این همه ، دلم را خوش این رنگ ها کرده م، دلم را خوش این آوازها کرده م، به گلابی های نارسی که توی سله ( سبد چوبی) دارند آرام آرام می رسند نگاه می کنم، به بوی خوب قورمه سبزی در حال جا افتادن که دارد ازآشپزخانه می آید. به لایه های ملایم خوبی که توی زندگی م هست فکر می کنم...و عزیزانم و آوازها... همه چی م یار یار یار.....



  • محبوبه الف