دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

۶ مطلب با موضوع «بهانه های کوچک و قشنگ زندگی» ثبت شده است

گاهی از جلو رفتن می ترسم. دلم می خواهد به عقب برگردم. به زهدان مادرم.همانجا دستم را بگذارم زیر سرم. چشمانم را ببندم و بخوابم.خوابی کشداروطولانی...

یک سال بزرگترشدم. یک سال پیرترشدم. یک سال دیگراز من گذشت...ومن هنوزموفق به چاپ مجموعه داستانهایم نشده م.امشب چهارنفری نشستیم دورهم. شام خوردیم. کیک و چایی خوردیم. گفتیم و خندیدیم وبعد باران بوسه ها...
کادوی تولد به خودم تماشای فیلم کارل مارکس جوان را هدیه دادم و آلبوم تازه شهریارقنبری را دانلود کردم...برای پیاده روی های پاییزه پیش رو...



  • محبوبه الف
ٰٰ‌زندگی بشرهمچون یک قطعه موسیقی ساخته شده است. انسان با پیروی ازدرک زیبایی، رویداد اتفاقی( موسیقی بتهوون، مرگ درایستگاه راه آهن) را پس و پیش می کند تا ازآن درونمایه ای برای قطعه موسیقی زندگی ش بیابد. انسان این درونمایه را همانطور که موسیقیدان با زمینه های سونات عمل می کند- تکرارخواهد کرد. تغییرخواهدداد. شرح و بسط خواهد داد و جابه جا خواهد کرد. انسان همیشه ندانسته، حتی در لحظه های عمیق ترین پریشانی ها، زندگی یش را طبق قوانین زیبایی می سازد. ازبارهستی - میلان کوندرا.




وقتی زن اول و زن دوم در من، تصمیم می گیرند کنارهم بنشینند و عکس یادگاری بگیرند.
***
 بارزندگی انسان فاجعه تنهایی او درجهان ست. چگونه بارهستی را به دوش می کشیم؟ آیا سنگینی بارهول انگیز و سبکی آن دلپذیراست؟.... بارهستی ـ میلان کوندرا

***
وقتی موسیقی می شنوم، احساس می کنم جهان هنوز، چیزی برای نو شدن دارد.

Passage To Paradise

  • محبوبه الف
زﻣﺎن ھﻤﻪ را، ﯾﮑﺴﺎن از ﭘﺎ ﻣﯽ اﻧﺪازد.
ﻣﺜﻞ آن درﺷﮑﻪ ﭼﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ اﺳﺐِ ﭘﯿﺮش
آﻧﻘﺪر ﺷﻼق ﻣﯽ زﻧﺪ ﺗﺎ در ﺟﺎده ﺑﻤﯿﺮد.
اﻣﺎ ﺗﺎزﯾﺎﻧﻪ ای ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻣﯽ زﻧﻨﺪ،
ﻣﻼﯾﻤﺖِ ﺗﺮﺳﻨﺎﮐﯽ دارد.
ﻓﻘﻂ ﭼﻨﺪﺗﺎﯾﯽ از ﻣﺎ ﻣﯽ فهمیم ﮐﻪ ﮐﺘﮏ ﺧﻮرده ایم..
چاقوی شکاری - هاروکی موراکامی
***

بگو ببینم با دعایی که ابراهیم برای شهرهای سدوم و عموره کرد آشنایی داری؟ابراهیم قول داده بود که چند تا آدم درستکاررو توی اون شهرهای فاسد پیدا کنه؟

بیست نفر؟

مایه تاسفه...

شیاطین داوینچی یک سریال فانتزی - تاریخی ست و ایرادات زیادی به آن وارد است، اما، اگر شنونده خوبی باشیم، حرفهای شنیدنی زیاد دارد. نمی دانم کجا خوانده بودم که تاریخ را نه با قلم که با پرگارمی نویسند!
***
به خودم قول داده م  امروز فردا، بهشت را تمام کنم و بروم سراغ  جناب پاموک : )
***
آرام آرام مداد کوچکم تحلیل می رود و به زودی زمانی می رسد که هیچ چیزازمداد باقی نمی ماند. جزقطعه بسیار کوچکی که می توان با دست گرفت. به همین دلیل باید تا آنجا که می توانم به نرمی بنویسم. اما نوک سربی مداد سخت ست و اگرخیلی نرم بنویسم هیچ اثری روی کاغذ باقی نمی گذارد. اما با خودم می گویم بین نوک سخت و سربی مداد که اگر کسی بخواهد اثری بر روی کاغذ بگذارد جرات نمی کند نرم بنویسد و یک نوک کلفت سربی نرم که هنوز به کاغذ نرسیده آن را سیاه می کند، ازلحاظ دوام چه فرقی ممکن است وجود داشته باشد. آه بله، سرگرمی های کوچکی برای خودم دارم.از مالون می میرد.
عنوان از مالون می میرد- ساموئل بکت

.
  • محبوبه الف

برای جناب آقای حامد زارع و تشکر بابت هدیه مهربانشان که به دستم رسید. : )

دهه طلایی هفتاد و اوائل هشتاد. جریان تپنده زندگی، شوق نوشتن و خوانده شدن، درمن .....و من به بهانه قولی که به شما دادم، درمرور خودم... : )

چندنمونه ازداستان هایی که درآن سالها ازمن، درروزنامه های مختلف چاپ شده بود. الوعده وفا : ) ببخشید اگرکیفیت عکس ها خوب نیست و اگربه دلایل شخصی ترجیح دادم در انیستاگرام منتشرنشوند.



گاهی موقع خواندن مجموعه داستان های منتشرنشده ازخودم، احساس می کنم صدای پرپرزدن روح کسی را می شنوم، کسی که به هنگام زیستن درآن صفحات به طرز اندوه باری درآن لحظه جا مانده ست. فریاد می زند، صدایش مرا زنده زنده از جهان می کاهد.نه می توانم فراموشش کنم، نه پشت سر بگذارمش و نه وادارمش به روند معمولی زندگی ش برگردد. نمی توانم برایش کاری بکنم. تنها می توانم خم شوم روی کاغذ، نگاهش کنم، به صدایش گوش بدهم و سنگین سنگین نفس بکشم. نوشتن یعنی رنجی که ذره ذره ازجان آدمی می کاهد...

  اما حالا، دراین سالهای سکون و خمودی ،نویسنده تنها، می نویسد تا ازپا نیافتد.

  • محبوبه الف

امروز به یک دوست گفتم که من بازدارم وبلاگ می نویسم. جوربدی نگاهم کرد!




بدبختی کشورهای ما نبود مطلق امید است. ازبی خبری میلان کوندرا
کوندرارا باید به آهستگی و باتامل خواند.کوندرارا بایدگوش داد.کوندرارابایداندیشید....و درنهایت کوندرارا باید خط به خط لذت برد.
  • محبوبه الف

کم پیش می آید وسط شلوغی و کم وقتی و یک عالمه کار، هوس نوشتن کنم. اما حالا پیش آمده. حالا عارف دارد می خواند، همه چی م یاریاریار و من با او زمزمه می کنم،...سرشو های های خنجر موژگونت میاد به جنگم و صدای چرخ خیاطی،که مرا با خودش می برد به دورهای مطبوع زندگی م.به پارچه های گلداری که زیرسوزن، چرخ شیرنشان دستی، مامان، تبدیل به پیراهن های چین دار و چادرنمازمی شدند...وبخشی از کودکی های رنگارنگم را شکل می دادند.

***

آجیل مشکل گشا، ( مامان قدیم ها همیشه توی جیب هایش ازاین  آجیل ها داشت)، وقتی می خوردیم، یقین داشتیم مشکلاتمان حل می شودوغم می رود ازدوروبرمان۰یواش یواش ودانه دانه می خوردیم تا تمام نشوند.آجیل های مشکل گشای بچگی خوب بودند،دوست نداشتم توی موقعیت های ناخوب تمامشان کنم، گاهی نگه می داشتم برای وقت غصه داری، برای وقت هایی که بغضی مرموز گلویم را می چسبید و ول نمی کرد، آنوقت ازآجیل های مشکل گشای مقدس می خوردم و احساس می کردم، که عشق دارد درمن کارهایی می کند و حالم خوب می شد.

***

و شکلات های پیچ پیچ زنجبیلی سوغات مشهد با چای سیاه، که حالا به اندازه  آن روزها، دوستشان ندارم...

***

حالم بد نیست، خوب هم نیست. ازسفربرگشته م. سهم همه را ازسوغاتی ها، داده م، مامان دیشب که به خانه م آمد دلش گرفته بود، هوای حرم کرده بود. گفتم که حرم حالا مثل قدیم تر ها شده، زوار شب ها، توی صحن ها پتو می اندازند، فلاکس چایی و بند و بساط دارند و همانجا می خوابند. شده مثل قدیم ها که دستم را محکم توی دستت می گرفتی و من اززوارهایی که لباس های عجیب داشتند و به زبان های ناشناس حرف می زدند می ترسیدم. مخصوصا از پاکستانی ها، افغان ها و عرب ها، ازآن چشم های سرمه کشیده و خالکوبی های کبود رو صورت هایشان، ازآن دستهای بزرگ و چادرهای عربی که می توانستند به راحتی بچه ها را بدزدند و زیرچادر قایم کنند و با خودشان ببرند یک جای دور،وحشت داشتم... به مامان گفتم حالا شهرشده، شهرعرب ها ،عراقی ها، هرطرف را نگاه کنی عراقی می بینی،.... وگرانی، قیمت ها فرق زیادی با تهران ندارد، گوشت حتی آنجا گران تراز تهران ست. اما خربزه مشهدی هنوز هم مثل قند شیرین ست و بستنی طلاب، همان مزه  را دارد و فرقی نکرده ست... برایش ازطرقبه و شاندیزکه دیگرمثل آن سالها نیست و خشکی زده به باغات و جابه جا، دارد آپارتمان سازی می شود، و دیگرصفای آن روزها را ندارد و شده شهری درحومه، چیزی نگفتم. برایش از توس هم نگفتم، ازنوشته ها و برچسب ها و امضا ها و خط خطی ها و چرکی که روی سنگ مقبره نشسته بود... ازفردوسی که با چشم های سنگی غمگین ش نشسته آنجا و خالی و خشکی و برهوت اطرافش را نگاه می کند هم نگفتم. اما به شما می گویم که خواهرزاده شش ساله م آنجا را  و آن مرد را نمی شناخت و حوصله ش ازآنجا ماندن سررفته بود و ما خیلی زود، ازتوس برگشتیم و من مدتها ست که دیگردرهیچ مکانی دلم آشوب نمی شود و ازدیدن تنهایی و غمگینی هیچ کس دلم نمی گیرد. من مدتها ست که به طرز غم انگیزی شده م مثل بقیه و خیلی چیزها را حتی به روی خودم نمی آورم.

***

حالا که به چهل سالگی رسیده م می بینم که بی قراری سالها ست ازمن گریخته ست. دیگرهیچ چیز شگفت زده م نمی کند. حتی دیدن گل های صورتی،درحال شکفتن، روی پارچه حریری که به سلیقه خواهرم برای آشپزخانه، خانه جدیدخریدم و دارم می دوزم هم،.... اما با این همه ، دلم را خوش این رنگ ها کرده م، دلم را خوش این آوازها کرده م، به گلابی های نارسی که توی سله ( سبد چوبی) دارند آرام آرام می رسند نگاه می کنم، به بوی خوب قورمه سبزی در حال جا افتادن که دارد ازآشپزخانه می آید. به لایه های ملایم خوبی که توی زندگی م هست فکر می کنم...و عزیزانم و آوازها... همه چی م یار یار یار.....



  • محبوبه الف