دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

۲۴ مطلب با موضوع «دو من در من» ثبت شده است

قبرستون رفتن کیف می داد. بچه که بودیم یکی از بزرگترین تفریحاتمون رفتن به قبرستون بود. از خود خونه تا بهشت رضا،خیلی راه بود. خودش یک سفر بود.مخصوصا وقتی خط ۳۳ تا بست پایین نمی اومد و مجبورمی شدیم تا فلکه آب پیاده بریم و خیلی منتظر شیم تا خط ۴۴ برسه. زیر چادر مامان توساک، حلوا و نون روغن جوشی با شیشه گلاب بود. تو واحد که می نشستیم چادرش بو خوردنی می گرفت.قبرستون رفتن اون وقتا خیلی کیف می داد مخصوصا وقتایی که بی بلیط سوار می شدیم کیفش بیشترم می شد. خیال می کردیم خیلی زرنگیم که وقتی اتوبوس تو ایستگاه وامی ستاد و راننده می اومد جلو تا بلیط بگیره ما دخترا از در عقب می پریدیم بیرون و می دویدیم سمت بلوک ۱۲ تا مامان یواش یواش با اون ساک سنگینی که دنبال خودش خرکش می کرد و فحشمون می دادبه مابرسه...خیلی از همه دور شده بودیم.از روی قبرا می دویدیم و مسابقه می دادیم که کدوم یکی مون زودتر به بابا می رسیم. بابا قبرش سیمانی بود.سنگی نبود. روش اسمش رو نوشته بودن و بالای سرش هم یه پیت حلبی ۱۸ کیلوی روغن خالی بود که توش گل خرزهره کاشته بودند. پیت حلبی زنگ زده و پاره پوره شده بود ریشه ها جا به جا از زیرش زده بود بیرون و خشکیده بود. تو قبرستون که بودیم کسی کاری به کارمون نداشت. زن مرده می شمردیم. مرد مرده می شمردیم. بچه مرده می شمردیم. زنا همیشه بیشتراز مردا بودن ولی...آبجی می گفت تو قسمت شهداهمه مردن. مامان نمی ذاشت بریم سمت شهدا. دور بود گم می شدیم. یک فواره کوچولو وسط یک حوض بزرگ داشتند که ازش آب قرمز می اومد و پرچم ایران که روی میله بلندی بالا سر فواره آویزون بود. آبجی می گفت خونه.من می گفتم رنگه.مامان می گفت مثلا خون ه. مامان می گف  ت نرید اونطرفا، پیش مرده قدیمی ها بمونید. مرده های قدیم یا مرده های جدید فرق داشتند. برای ما آشناتربودند. مرده جدیدا سنگای سفید مرمرو گلدون های بزرگ گل سرخ داشتند. رو قبراشون شیرینی هم بود. شیرینی زبون. شکلات تافی. شبای چراغ برات...روزای اول سال ...حتی آجیل و میوه هم پیدا می شد. مامان می گفت نخورید حرومه. یا اگه خوردید فاتحه بخونید. نمی خوندیم. آبجی می گفت الکی بخونیم. مرده مرده ست نمی فهمه. آسید مصطفی هم الکی می خوند. قرآن ش رو دست می گرفت تو روی صاحب مرده چنتا آیه می خوند. بعد که صاحب مرده از پیش مرده ش می رفت. پولاش رو می شمرد. خوراکی ها رو جمع می کرد می ذاشت تو کیسه می رفت تا بگرده دنبال یک صاحب مرده دیگه. مامان هیچ وقت به آسید مصطفی پول واسه قرآن خوندن نمی داد. خودش چادر می کشید سرش شروع می کرد  به خوندن و ما تو قبرستون می گشتیم. فشاری آب نزدیک قبرستون گمنام ها بود.مرده های اونا وضعشون ازمال مام بدتر بود. یک عالمه سنگ تیکه تیکه.بی اسم رسم بی پیت حلبی بی خرزهره. مامان می گفت مثل بچه آدم وایستید تو نوبت دبه هاتون رو آب کنید و برگردید. آبجی می گفت جذامی بودن. شایدم معتادبوده باشند. فشاری آب نزدیک مرده های گمنام بود و ما باید خیلی زود برمی گشتیم تا خیرات ببریم. نون روغن جوشی. تو بشقابای ملامین تو دست ما می گشت و ما به هرکس می رسیدیم تعارفش می کردیم. تو قبرستون همه زنده ها مهربون بودند. بعضی ها چشماشون سرخ و تر بود و بعضی های دیگه اصلا گریه نمی کردند. مرده های نورسیده هم بودند. رو قبرشون پارچه سیاه و گلایل و حلوا ترو خرما بود. معلوم نبود زنند یا مرد. به هرحال مرده بودند. آبجی می گفت به هرحال مرده اند.تو راه برگشت تمام مسافرا پوک و پکر و منگ و ساکت می نشستند رو صندلی هاشون و به بیابون زل می زدند.ما ولی از پنجره سرمون رو می بردیم بیرون جیغ می کشیدیم. تو بیابون. تو خارها که گله گله همه جا بود. تو گرمای تابستون و هوای دم غروب. تو چله زمستون و هوای دم غروب. تو بهار وقتی بوته های ریواس همه جای بیابون پیدا بود. آخرین خط واحد همیشه دم غروبا از قبرستون به شهربرمی گشت و تا حرم می رفت. بچه که بودیم قبرستون رفتن کیف می داد. مخصوصا شبای چراغ برات یا شب جمعه ها یا عید..... راهش برای ما اندازه راه یک سفربود. سفری که هرکجایش درخاطرم خوب نمانده باشد دم غروبهایش یادم هست و احساس زرنگی کردن های ابلهانه ش و دویدن هایش و دزدکی خوراکی خوردنها و دزدی هایش و الکی فاتحه خواندن هایش و ترسهایش و اسم قشنگ مرده هایش.....همه اینها را گفتم تابرسم به اینجا که بگویم حاج طاهر هم مرد....و قبرستان رفتن دیگرکیف نمی دهد و من چقدر هوس نان روغن جوشی کرده م و چقدر دلم می خواهد سوار خط واحد ۴۴ بشوم. از ایستگاه فلکه آب تا بهشت رضا و دم غروب به شهر برگردم ..از شهر تا قبرستان خودش یک سفر ست و من چقدر دلم برای.... آن سالها تنگ شده ست. چقدردورمیدان گشتن خوب ست. فروغ یک شعری داشت که حالا نصف شبی حضور ذهن ندارم وخوب یادم نمی آید...و من چقدر دلم میخواهد که گیس دختر سیدجواد را بکشم....

عنوان- فروغ



  • محبوبه الف

اندوه اغلب ساده اتفاق می افتد.اما به سرعت درتن جابازمی کند و می شود بخشی ازوجود آدمی...      باید بنویسم. یا به قول هدایت باید،خودم را به سایه م معرفی کنم.....

  • محبوبه الف

برای جناب آقای حامد زارع و تشکر بابت هدیه مهربانشان که به دستم رسید. : )

دهه طلایی هفتاد و اوائل هشتاد. جریان تپنده زندگی، شوق نوشتن و خوانده شدن، درمن .....و من به بهانه قولی که به شما دادم، درمرور خودم... : )

چندنمونه ازداستان هایی که درآن سالها ازمن، درروزنامه های مختلف چاپ شده بود. الوعده وفا : ) ببخشید اگرکیفیت عکس ها خوب نیست و اگربه دلایل شخصی ترجیح دادم در انیستاگرام منتشرنشوند.



گاهی موقع خواندن مجموعه داستان های منتشرنشده ازخودم، احساس می کنم صدای پرپرزدن روح کسی را می شنوم، کسی که به هنگام زیستن درآن صفحات به طرز اندوه باری درآن لحظه جا مانده ست. فریاد می زند، صدایش مرا زنده زنده از جهان می کاهد.نه می توانم فراموشش کنم، نه پشت سر بگذارمش و نه وادارمش به روند معمولی زندگی ش برگردد. نمی توانم برایش کاری بکنم. تنها می توانم خم شوم روی کاغذ، نگاهش کنم، به صدایش گوش بدهم و سنگین سنگین نفس بکشم. نوشتن یعنی رنجی که ذره ذره ازجان آدمی می کاهد...

  اما حالا، دراین سالهای سکون و خمودی ،نویسنده تنها، می نویسد تا ازپا نیافتد.

  • محبوبه الف

کم پیش می آید وسط شلوغی و کم وقتی و یک عالمه کار، هوس نوشتن کنم. اما حالا پیش آمده. حالا عارف دارد می خواند، همه چی م یاریاریار و من با او زمزمه می کنم،...سرشو های های خنجر موژگونت میاد به جنگم و صدای چرخ خیاطی،که مرا با خودش می برد به دورهای مطبوع زندگی م.به پارچه های گلداری که زیرسوزن، چرخ شیرنشان دستی، مامان، تبدیل به پیراهن های چین دار و چادرنمازمی شدند...وبخشی از کودکی های رنگارنگم را شکل می دادند.

***

آجیل مشکل گشا، ( مامان قدیم ها همیشه توی جیب هایش ازاین  آجیل ها داشت)، وقتی می خوردیم، یقین داشتیم مشکلاتمان حل می شودوغم می رود ازدوروبرمان۰یواش یواش ودانه دانه می خوردیم تا تمام نشوند.آجیل های مشکل گشای بچگی خوب بودند،دوست نداشتم توی موقعیت های ناخوب تمامشان کنم، گاهی نگه می داشتم برای وقت غصه داری، برای وقت هایی که بغضی مرموز گلویم را می چسبید و ول نمی کرد، آنوقت ازآجیل های مشکل گشای مقدس می خوردم و احساس می کردم، که عشق دارد درمن کارهایی می کند و حالم خوب می شد.

***

و شکلات های پیچ پیچ زنجبیلی سوغات مشهد با چای سیاه، که حالا به اندازه  آن روزها، دوستشان ندارم...

***

حالم بد نیست، خوب هم نیست. ازسفربرگشته م. سهم همه را ازسوغاتی ها، داده م، مامان دیشب که به خانه م آمد دلش گرفته بود، هوای حرم کرده بود. گفتم که حرم حالا مثل قدیم تر ها شده، زوار شب ها، توی صحن ها پتو می اندازند، فلاکس چایی و بند و بساط دارند و همانجا می خوابند. شده مثل قدیم ها که دستم را محکم توی دستت می گرفتی و من اززوارهایی که لباس های عجیب داشتند و به زبان های ناشناس حرف می زدند می ترسیدم. مخصوصا از پاکستانی ها، افغان ها و عرب ها، ازآن چشم های سرمه کشیده و خالکوبی های کبود رو صورت هایشان، ازآن دستهای بزرگ و چادرهای عربی که می توانستند به راحتی بچه ها را بدزدند و زیرچادر قایم کنند و با خودشان ببرند یک جای دور،وحشت داشتم... به مامان گفتم حالا شهرشده، شهرعرب ها ،عراقی ها، هرطرف را نگاه کنی عراقی می بینی،.... وگرانی، قیمت ها فرق زیادی با تهران ندارد، گوشت حتی آنجا گران تراز تهران ست. اما خربزه مشهدی هنوز هم مثل قند شیرین ست و بستنی طلاب، همان مزه  را دارد و فرقی نکرده ست... برایش ازطرقبه و شاندیزکه دیگرمثل آن سالها نیست و خشکی زده به باغات و جابه جا، دارد آپارتمان سازی می شود، و دیگرصفای آن روزها را ندارد و شده شهری درحومه، چیزی نگفتم. برایش از توس هم نگفتم، ازنوشته ها و برچسب ها و امضا ها و خط خطی ها و چرکی که روی سنگ مقبره نشسته بود... ازفردوسی که با چشم های سنگی غمگین ش نشسته آنجا و خالی و خشکی و برهوت اطرافش را نگاه می کند هم نگفتم. اما به شما می گویم که خواهرزاده شش ساله م آنجا را  و آن مرد را نمی شناخت و حوصله ش ازآنجا ماندن سررفته بود و ما خیلی زود، ازتوس برگشتیم و من مدتها ست که دیگردرهیچ مکانی دلم آشوب نمی شود و ازدیدن تنهایی و غمگینی هیچ کس دلم نمی گیرد. من مدتها ست که به طرز غم انگیزی شده م مثل بقیه و خیلی چیزها را حتی به روی خودم نمی آورم.

***

حالا که به چهل سالگی رسیده م می بینم که بی قراری سالها ست ازمن گریخته ست. دیگرهیچ چیز شگفت زده م نمی کند. حتی دیدن گل های صورتی،درحال شکفتن، روی پارچه حریری که به سلیقه خواهرم برای آشپزخانه، خانه جدیدخریدم و دارم می دوزم هم،.... اما با این همه ، دلم را خوش این رنگ ها کرده م، دلم را خوش این آوازها کرده م، به گلابی های نارسی که توی سله ( سبد چوبی) دارند آرام آرام می رسند نگاه می کنم، به بوی خوب قورمه سبزی در حال جا افتادن که دارد ازآشپزخانه می آید. به لایه های ملایم خوبی که توی زندگی م هست فکر می کنم...و عزیزانم و آوازها... همه چی م یار یار یار.....



  • محبوبه الف

خانه را باید گرم نگه داشت. هودها و هواکش های آشپزخانه به هیچ دردی نمی خورند. عصرها، دم غروب ها بوی غذا باید ازآشپزخانه هر زنی بیرون بیاید و حواس کوچه را پرت کند. می دانم تو اینها را نمی فهمی. نه نه تو اینها را نمی فهمی. تو داری به من می گویی که باید از شر مستطیل های احمقانه  ذهنی خلاص بشوم اما خودت چسبیدی به دیوارهای خاکستری و خواب گربه ها و آدم های گرسنه  می بینی. خوب باشد، باشد، توتوی اتوبوس ها و تاکسی های خسته دوام می آوری وهنوز هم وانمود می کنی از مردهای لاشی، شبها، و وانت های آبی و سفید نمی ترسی...

زن اول درمن ماگ دم نوش چائی سبز و لیمویش را فوت می کند. هنوز داغ است. خرما را توی دهانش می گذارد و به زن دوم که بالای سرگربه خم شده و با قطره چکان تو چشمهایش دوا می ریزد نگاه می کند و حرفهایش را ادامه می دهد: به نظرت چقدر درمان تراخم چشم گربه های بی خانمان اهمیت دارد؟! ببین اصلا و ابدا قصد توهین ندارم. همین امروز صبح هم خودت شاهد بودی و آن دختر را دیدی، که نشست وسط پیاده رو، موبایلش را روی برگ های زرد جلوی جاروی رفتگرافغانی گرفت و عکس انداخت. اولش گمان کردم می خواهد از زن دست فروش چادری و بچه ش عکس بیاندازد. ولی دیدی که اینطوری نبود. آن عکس به چه دردش می خورد؟! می دانم می دانم الان می گویی حس شاعرانگی، زیبایی پائیز. انیستاگرام، هیجان فالوورها نیاز نسل امروز!...اصلا بگذریم. به نظرم لیف های زن دست فروش اصلاخوب نیست. یکی دو بار که حمام بروی و آب گرم ببیند وا می رود.تو می گویی خودش می بافد ولی من که باور نمی کنم. تو باورمی کنی که خودش ببافد؟! خودش که تمام روز کنار خیابان می نشیند و آن دخترک مثل پیرزن های دم مرگ توی بغلش غمگین و بی حرکت است. اصلا ولش کن. این چایی چرا سرد نمی شود!. سپیده می گوید برای لاغری خوب ست. می بینی هرآدمی می تواند چشمهایش را باز کند و دورو اطرافش را ببیند. لازم نیست این همه کتاب بخواند یا بخواهد کارسختی بکند. گوش کن، او دارد به من می گوید شبیه زنهای چهل سال پیش لباس می پوشم و آدم را یاد مادرها و خواهرها و خاله های مرده شان می اندازم. ببین چه می گوید! من که گفتم پیرو سبک هنجارشکن روی خط ممتد نیستم.

من دوم گربه را می برد دم درو توی کوچه ول می کند، برمی گردد.چایی را هورت می کشد، به من اول می گوید: چشمهای آدمها هم مثل گربه ها تراخم می گیرد.کورمی شوند. نمی بینند. بایدبه تعدادتمام آدمها قطره استریل چشمی تجویزکرد. موافقی؟! 

من اول می گوید: به جای فکر کردن به این همه قطره استریل، بیا با هم برویم پیش رعنا. می دانی که حالش این روزها هیچ خوب نیست. اصلا دروغ بهتر است. برویم پیشش بنشینیم کمی قهوه بخوریم و آخرش یکی از ما فنجانش را برگرداند و آن دیگری بگوید عکس یک نوزاد افتاده توی فنجان. ها...ها! آنوقت رعنا یاد بی زهدانیش نمی افتد. شاید کمی هم بخندد. بعد تو بگو سرطان که چیزی نیست. من هم می گویم،... من هم می گویم. من چه بگویم؟!...

تو بگو این هوا، همه ما را تا چند سال آینده سرطانی می کند. 

خوب است. پس همین را می گویم.

من این بوی خوبی که زیردماغم هست را دوست دارم.

یک چایی دیگه بریزم؟

با کله کج به سوالش جواب می دهم. کمرنگ لطفا و می گذارم امروز که  دو من در من بهترند و شام شب هم آماده ست و کاری نیست. کمی با هم اختلاط کنند.

برای من اول درمن، که موهایش را تل کرده بالای سرش و خانه را تمیز و گرم نگه داشته، و دوستش دارم.

  • محبوبه الف

مامان به هربهانه یی مارا می کشد خانه خودش، مثلا امروز توی تلفن طعنه زد و گفت: فکرمی کنم به سن و سالی رسیده یی که بتوانی به تنهایی، چهل  پنجاه نفرمهمان را (زفت و ربط !!! : ) ) کنی. آن هم چهل پنجاه نفرمهمان عزیز مولودی خوان را،.... !

خیلی غم انگیز است که آدم مادرمهمان بازی داشته باشد. و هربارکه  صفحه تقویم ورق می خورد و توی آن. جشنی می شود، میلادی می آید. عزایی سرمی رسد، کشان کشان تورا ازاین سرشهربکشد آن سرشهر، و تومجبورباشی جلوی آن همه زن چادرگل گلی حسود، آب زیرکاه... نقش دختران هنوزخوب  را بازی کنی... من همیشه ازمهمانی ها ومراسم های مناسبتی بیزار بوده م. همیشه به آن زنهای چادرگل گلی، فکرمی کنم. به دست بند ها و گوشواره ها و النگوهایشان، به دامن های کلوش نخی و تیشرت های رنگی شان، به سوتین های نمره نود تا صدشان و بوی عرق تند آمیخته با اسپری های ارزان قیمتشان.....به ماتیک های لب پرشده و ریمل های خشک و ابروهای باریک و موهای تو برده و دست های پرازانگشتری شان هم فکر می کنم.... به عروسی هایشان، به عزاداری هایشان، به ترس شان ازجهنم و آتش و هوو و عروس های سلیطه، پاچه پاره...به آن زنها و تمام شادی ها و غم ها و ترس هایشان فکرمی کنم. به سرویس های کریستال دست نخورده و خاک گرفته توی گنجه هایشان فکرمی کنم....به این که چه کارهایی بلند نیستند برای خودشان بکنند هم فکرمی کنم.... به دلمه پیچیدن ها و سبزی پاک کردن هاو پچ پچه های درگوشی و هره کره کردنشان هم فکرمی کنم... من همیشه به آن زن ها فکرمی کنم. حتی به خوابهایشان هم رفته م... و به چشم دیده م که توی خواب هایشان هیچ محالی نیست..................................................................

***

کاش دراین دورهم جم شدن های زنانه مناسبتی می شد، به جای دلمه پیچان و شیرینی پزان و دست و داریه زدن ها و مولدی خوانی ها و چشم چرانی ها...، پشت کارت های عروسی شعرنوشت، یا پشت کارتهای ترحیم برای زنده ها حرفهای قشنگی زد، یا به مرده ها گفت مرگتان مبارک باد...و یک احساس خاص جوردیگری به آن بیچاره ها داد...

***

نمی توانم زن دوم را ول کنم تا برود و تنهایی دنبال خانه سه خواب مناسب!!! برای اجاره بگردد... می ترسم توی خیابان ولش کنم. او روسری ش از سرش می افتد. همین که تنها شود، به سینما می رود، می رود کتاب فروشی و پول هایش را حیف می کند، ساعت هاالکی الکی توی پارک می گردد و با گلها و گربه ها حرف می زند. می رود لای آن چیزهایی که فراموشی شان را خوب تمرین کرده. می رود قاطی تمام فراموشی ها...و گم می شود. بعد دیگر خیلی سخت، خیلی به سختی می شود او را پیدا کرد... عوضش زن اول، جان می دهد که برود توی این مهمانی ها و ادای دختران سربراه را در بیاورد...او خوب بلد ست میان این همه دروغ گو، بنشیند. با آنها، سبزی پاک کند، چای بخورد،...هره کره کند و تمام عمرش، را خیلی صادقانه به همه، دروغ بگوید..

***

و من تنها توی خانه خودم مثل خودم هستم...و حالا،درست همین حالا که این خانه اشفته ترین احوال را دارد و کارتن های خالی و اثاثیه ولو، همه جایش هستند... می خواهم بنشینم و فیلم Loving  را ببینم و همچنان به سکوت خداوند در سکوت اسکورسیزی فکر کنم....

***

هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

***

اگردوست داشتید یک ترانه به بی ترانگی اینجا اضافه کنید....

  • محبوبه الف

امروز خواهرم خیلی خسته به نظرمی رسید. به او گفتم: یک جاهایی خوب ست که، آدم با یک چیزهایی کناربیاید... تو هنوزمی توانی یهترین زمان های زندگی ت را داشته باشی. می توانی سبزی بخری و وقت پاک کردن، قصه های همشهری، مچاله شده توی روزنامه ش را بخوانی... می توانی صبح ها از خانه بیرون بروی و توی این گشتن ها برای خودت، یک خیابان بی رفت و آمد کشف کنی، یک کوچه که توی خودش، آدم های کمتری داشته باشد، بعد آنجا اگرخواستی می توانی آوازبخوانی،... می توانی همان ترانه یی را بخوانی که توی بچگی ها، وقتی که موهایم را می بافتی می خواندی، همانی که وقتی می خواندی اش، انگارازهمه چیزو از همه کس دور می شدی...نمی دانم تا کجا دور،اما خیلی دورمی رفتی، خیلی دورمی رفتی و صدایت بریده بریده می آمد، انگار،داشتی توی بازوهای کسی فشرده می شدی، و قلبت...خیلی بلند بلند می زد....بله می توانی هنوز هم، همان ترانه را بخوانی، همان ترانه یی که همیشه  مامان  را نگرانمان می کرد...

وقتی عاشق شوی راز دلتو گفته نتانی...

***

یک سریالی هم هست به اسم( مرد قلعه بالا) که  دارم می بینم. 

***

من اینجا فقط، دنبال کفش های راحتی م می گردم، تا با آنها بدوم......................

  • محبوبه الف

انگاربهارهم عجله دارد که تندی تندی برود و آدم نمی تواند خودش را با ثانیه ها و روزها میزان کند.کاش بعضی روزها زود تمام نشوند.

***

هنوز توی سررسید سال نودوشیشی که هدیه گرفته م هیچ چیزننوشته م. حتی یک کلمه...

***

مامان پاهایش درد می کنند. شبها پمادمی مالد به پشت زانوهایش و ازدرد مفاصل خوابش نمی برد. مدتی ست که  دائم می گوید: خداکند که خوب بمیرد...

***

ای کاش ای کاش ای کاش ترانه یی ترانه یی ترانه یی....

  • محبوبه الف

هرگز رهایم نکن.ماجرا از همین جا شروع شد.هرروز به زنی فکر می کنم که شخصیت اصلی داستانی که در ذهن دارد رهایش نمی کند و زن او را همه جا با خودش می کشد.دنبال راهی برای نجات اوست در حالی که خودش در لابه لای روزمره گی های زندگیش گیر افتاده ست.زن تنگناها یش را شبیه عروسک های ماتروشکا می بیند.همانقدرتودرتو زیبا و فریبنده.گاهی وسط آن همه شلوغی نفسش تنگ می شود و گاهی هم عین خیالش نیست اما هرروز صدای شخصیت اصلی داستان نانوشته ذهنش را می شنود که می گوید.هرگز رهایم نکن...

ومن چندسال پیش نرگس را،در وبلاگ بی آفتاب ترین زن، رها کردم و حالا نمی دانم، باید بروم دستش را بگیرم وهمراهش تمام کوچه پس کوچه های دهه شصت تا به حالا را با تمام اتفاقات ریزو درشت و خوش و ناخوشش برگردم یا بگذارم بماند همانجاها، و برای خودش، بی خیال بی خیال بگردد و برود لای همه گم وگورها...!

***

زن دوم درمن، هنوز دارد به اینس فیلم (تونی اردمن) فکرمی کند، به آنجایی که زیرفشار همه چیز، آنقدرکم آورده بودکه ترجیح داد توی مهمانی تولدی که برای خودش گرفته بود و درسردرگمی ترین لحظه زندگی ش، دست به دیوانه ترین عمل بزند و....

***

امشب باآقای عزیز رفتیم پیاده روی، نم بارانی هم آمد، کمی تر شدیم. هوا خوب بود، شب بود، شهرداری دورتا دور پارک را بنفشه کاشته بود، توی همه باغچه های ریزو درشت جلوی ساختمانهای دولتی گل کاری شده بود. امشب دوازده فروردین هم بود! کناری پیرمردی دست فروش بار سنگینی روی شانه هایش گذاشته بود، داشت می رفت. کمرش خم بود، توی تاریکی چهره ش پیدا نبود، یک جایی هم انگارزمین خورد، به سختی برخواست، بار سنگینی او را داشت با خودش می کشید. بربری هایی که درراه برگشت خریده بودیم، توی مشما عرق کرده بودند، تند کردیم تا زودتر به خانه برسیم... انگار داشتیم هر دو ازیک چیزی یا نه، ازیک جایی، یا نمی دانم ازچه... اما انگارواقعا داشتیم فرار می کردیم...

***

عنوان: ازترانه های هایده...همین جوری

  • محبوبه الف

دیشب توی بازارمصلا که بودیم زنی را گرفته بودند...رفته بودیم آجیل و شکلات بخریم.. باآقای عزیزکل بازارراگشتیم،جلوی غرفه ادویه فروش ها ایستادیم، صورت پسرک ادویه فروش زرد شده بود، و دست ها و لباس هایش پراز رنگ های سرخ و زرد، هردوی ما یاد جشن هولی افتادیم و دلمان هندوستان خواست : ) یک دستگاه بزرگ آسیاب گذاشته بودند توی غرفه شان و تویش زردچوبه آسیاب می کردند.مثلا می خواستند بگویند که کارشان درست است و مثل همه متقلب نیستند...زن اول درمن دست برده بود توی گل محمدی ها،هل ها، دارچین ها، مشت مشت برمی داشت بومی کرد و بعد به فروشنده می گفت ازاین بکش،ازآن بکش، هنوزکارفروشنده تمام نشده بود،آقای عزیزرا ول می کرد همانجا، تا اجناس را بگیرد و حساب کند...خودش می رفت پیش قیسی ها، آلوها، توت خشک ها، توی شلوغی دستش را جلو می بردو یکی یکی تست می کرد. یکی توی غرفه ش شیرینی های محلی می فروخت و آن یکی کوکناربوشهری آورده بود که شبیه گوجه سبز بود...کوکنارهم خریدیم.زن اول درمن، یک مشت ازکوکنارها را گرفته بود توی دستش و میان آن همه شلوغی آقای عزیز را وادارکرده بود تا ازکوکنارها عکس بیاندازد و بعد بازمیان آن همه شلوغی و دست های پراز مشما، عکس را گذاشته بود توی انیستاگرام و زیرش نوشته بود، من و گوجه سبزها،همین حالا یکهویی....شیطنتش گل کرده بود. می خواست تلافی سبزه ها را دربیاورد. امسال هم مثل هرسال، سبزه های خواهرش خوب و یک دست شده بود و سبزه های او زشت و تا به تا درآمده بود و کلی دلش ازاین بابت سوخته بود.حالا وقت سرکارگذاشتن آنها و تلافی بود...زن دوم درمن بالاخره دست ازتماشای سفال ها و آینه های هفت سین برداشت و با سه مگنت کوچک، (به قول من اول)، جینگیل بینگیل آمد پیش ما که شیرجه زده بودیم توی  رنگارنگی و بوی خوش زندگی...که آن اتفاق افتاد...چندنفرازکسبه دورزنی چادرپوش را گرفته بودند و یکی از دخترهای فروشنده با زن گلاویزشده بود، و می خواست زیرچادرزن را ببیند. زن رنگش پریده بود، و زیر نورمهتابی های بازار،شکسته تراز آنچه بود نشان می داد...اودزد بود و حالا مچش را گرفته بودند. دختربسته های شکلات و آجیل را اززیر چادرزن بیرون کشید، یکی فریاد می زد پلیس پلیس... دو سرباز نیروی انتظامی آمدند تا جمعیتی را که برای تماشای دزد ایستاده بودند پراکنده کنند. زن دوم درمن،دید که زن، گریه می کرد.، اززیرعینک اشک هایش را دیده بود، و متوجه شده بودکه زن میانسال داردزیرچادرش می لرزد...جلوی غرفه آجیل و پسته که ایستادیم دل و دماغی برایمان نمانده بود. توی آن همه شلوغی و آن همه دستی که روی کیسه آجیل ها می گشت و دانه دانه و گاه مشت مشت آجیل کش می رفت، دو کیلو پسته کله قوچی رفسنجانی خریدیم، وازبازارگذشتیم.

زن اول درمن: قیمت ها خوب بود. نه؟!

زن دوم درمن: کیفیت ها متوسط رو به پائین، قیمت ها متوسط رو به بالا، شهردرامن و امان است....

***

یادم بماند امشب بقیه مراسم اسکاررا ببینیم. برنامه ضبط شده یی که وقت نداشتم تمامش را ببینم. زن اول در من ،ازپکیج های، خوراکی و شکلاتی یی که شبیه بالن روی سرحضارمی ریخت خوشش آمده بود و می گفت: به نظرت اگه این کارو توی جشنواره فجر می کردند، چه اتفاقی می افتاد؟! زن دوم درمن، درحالی که هنوز محو شوخی های جیمی کیمل با مت دیمون و مریل استریپ و به خصوص ترامپ بود، و داشتبه جنبه های بالای آنها و خیلی خصوصیات خوب دیگری که آنجا بود و اینجا نبود فکرمی کرد....، گفت: به نظرم ایرانی ها اگر بودند، اینقدرمتمدنانه روی صندلی هایشان نمی شستند و برای این که به چند بالن، بیشترازسهمشان برسند، یکدیگررازیر دست و پا له می کردند و کلا بی خیال فضای فرهنگی و هنری، اخلاقی، اسلامی، ایرانی و حتی دوربین ها...می شدند.

ومن هنوزفکرمی کنم،دنزل واشنگتن، دوست داشتنی ترین سیاه، حاضردرآنجا بود و ماهرشالا علی، وقتی که روی سن آمد و جایزه مکمل مرد،را گرفت و پشت تریبون اشک شوق ریخت و اززحمات همسرش تشکرکردوگفت، که تازه چهارروز است که  دخترش ماریا به دنیا آمده، و حالا با این جایزه او خودش راخوشبخت ترین مرد روی زمین می بیند. چقدرخوشحالی و شادی ش  واقعی به نظرم آمد....

یادم بماند بقیه مراسم را ببینم و وقتی دارم مل گیبسون هنوز خوش تیپ را، بین حاضرین ردیف جلو، تماشا می کنم، به او بگویم چرا فیلم خوب ستیغ هک سا را، از یک جایی به بعد، خراب کردی!

***

این بهارکه بیاید، حیاط خانه را پرازشمعدانی و پریوش می کنم، حتما یک تخت چوبی بزرگ می خرم، و قالیچه های قدیمی را هم، یادم نمی رود که از انباری بیرون بکشم، این بهارکه بیاید، برای خودم و آقای عزیز، گوشه دنجی می سازم، تا با هم بیشتر  بنشینیم ووقت بگذرانیم و درمورد خودمان و پسرک و دخترک حرف بزنیم. بیشترکنارهم باشیم، بیشتر،باهم چای بخوریم، کتاب بخوانیم، بیشتر زندگی کنیم... این بهارکه بیاید از همیشه قوی ترخواهم بود،و بیشتر کتاب خواهم خواند، به گمانم.... 

***

نوشتن همین طوری، هرچه به ذهن بیاید. بدون ویرایش، بدون دغدغه، و برای دنج ودل خود، هم، حال خوشی دارد.

  • محبوبه الف