دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

۶ مطلب با موضوع «شعر دیگران» ثبت شده است

اینهمه جور که من از پی هم می‌بینم

زود خود را به سر کوی عدم می‌بینم

دیگران راحت و من اینهمه غم می‌بینم

همه کس خرم و من درد و الم می‌بینم

وحشی بافقی

  • محبوبه الف

زندگی و فیلم‌ساختن ارزش این‌همه رنج را نداشت
عباس کیارستمی: نوع زندگیِ الان من به‌م اجازه‌ی هیچ کاری جز «کار کردن» نمی‌دهد و به‌ناچار لذت‌هایم را هم در دل کار مستتر کرده‌ام. مدت‌هاست سعی می‌کنم از نفسِ کار لذت ببرم و لذت‌های جانبی دیگر معنایش را برایم از دست داده است. گذراندن یک شب دل‌چسب با یک دوست خوب، لذت یک شام لذیذ و یک قهوه‌ی خوب در کنار دوستان حتماً چیزهای خوبی هستند، ولی متأسفانه دیگر فرصت و شرایطی برایش ندارم. قطعاً به این لذت‌ها احتیاج دارم و از آن ناگزیرم، چون کارگر نیستم. منتها توانسته‌ام طوری کارهایم را برنامه‌ریزی کنم و کار کردن را به سمت و سویی ببرم که در بطن آن لذت‌هایم را هم داشته باشم. کسی یادش نمی‌آید به‌ش گفته باشم امشب با هم باشیم یا شام را کنار هم بخوریم و گپ بزنیم. من مدت‌هاست که دیگر اصلاً گپ نمی‌زنم.
مصاحبه‌ای دیدم از احمد شاملو، در این اواخر که پایش را بریده بودند و روحیه‌اش خیلی خراب بود. ازش پرسیدند از کارها و عمری که گذراندید راضی هستید؟ جواب داد نه، چون چیزی گیرم نیامد. طرف گفت ولی در عوض با آثارتان این همه لذت به دیگران بخشیدید. شاملو هم در جواب گفت من جوان بودم و زیبا بودم و خلاصه این لذت را جورهای دیگری هم می‌شد به مردم داد. خیلی تعبیر دردناکی‌ست. در مجموع یعنی که مرارت کشیدن معنی ندارد. گفت: «دولت آن است که بی‌خونِ دل آید به کنار...» وقتی می‌بینی هنوز که هنوز است بدهکاری و وقتی فکر می‌کنی فیلم ساختن برای زندگی‌کردن بوده، به این نتیجه می‌رسی که می‌شد با کیفیت دیگری به همین‌ها رسید و این همه سختی نکشید.
(ماهنامه فیلم، شماره: ۴۳۷ بهمن ۱۳۹۰)

دارم برای شام کتلت سرخ می کنم و همانطور که دانه دانه آنها را برمی گردانم تا خوب مغز پخت و برشته شوند.به حرفهایش فکرمی کنم.

call me by your name.جدای ازقصه عاشقانه نامتعارف و درنهایت تلخی که داشت. تمام امروز بعدظهرمرا در تماشای خودش غرق کرد.ازاین فیلم بسیاربسیار لذت بردم.

  • محبوبه الف

می گفت وضع ما بازنشسته ها،بلانسبت، دورازجانتان. بی شباهت به وضع حیوانات باغ وحش نیست. مثلا اگرچنددقیقه مقابل قفس شیرایستاده باشید،دیده اید مدتی می خوابد، چنددهن دره پی درپی می کند.بعدازجایش بلند می شود،چندبارطول قفس رابالاپایین می رود. ازروی بیکاری کمی آب می خورد. کاملا معلوم ست که این کارازسرتشنگی نیست. بازچندبارراه می رود. بعدبی ادبی ست.کمی پایش را بالامی گیرد و به دیوارقفس می شاشد.که این هم ازروی چندقطره بودنش معلوم است که ازسربیکاری ست.بعد سرش را روی دستهایش می گذاردووانمودمی کندکه خواب ست.درحالی که خوابش نمی آید. چنددقیقه بعدبازهمان کارها را تکرار می کند. می گفت، بازنشسته ازهیچ و پوچ برای خودش کاردرست می کند وگاهی چنان به این کارها اهمیت می دهدکه، یک غیربازنشسته،خیال می کندمباداتاحالادرموردخودش غفلت کرده و عمرگرانمایه راهدرداده ست!

از کاروبارخودمان

انسان امروز انسان انتظارهای بی پایان است. گویی زندگی خودراهرروزصبح به روزدیگری به تعویق می اندازد.ارزوهای او زنجیره های پوچی ست که تابی پایان جهان ادامه می یابد و همین به زندگی او معنا می دهد. درانتظارگودو ازبکت
این روزها که بیشتردرخانه می مانم زیاد فیلم می بینم. فیلم های خوب. فیلم های حال خوب کن. فیلم هایی که می شودمدتها از آنها گفت و نوشت و درموردشان حرف زد.
این آخری را همین امروز صبح دیدم. البته وسطش هی رفتم آشپزخانه و به غذای روی گازسرزدم. چندتکه لباس را هم انداختم توی ماشین. روفرشی را صاف کردم و دکمه افتاده پیراهن آقای همسررا هم دوختم. روی میز اتاق پسرک را مرتب کردم و اتاق دخترک را هم کمی جمع و جور کردم و روی وایت برد دیواراتاقش نوشتم. لطفا شلخته نباشیدو یک شکلک عصبانی  هم کشیدم.شاید عصر که به خانه آمد دیدو فرجی شد. بعد باز دکمه استوپ رادوبار فشار دادم و رسیدم به آنجا که شهاب حسینی داشت کنارخیابان می خواندو گیتارمی زد،
آی مشتی ماشالله آی حقه یی والا می کشی بالا مال و منال و می کنی حاشا..این شهاب هم علاوه بر بازی خوب صدای خوبی هم دارد ها، ولی به پای فریدون فروغی نمی رسد. داشتم چه می گفتم؟ آهان یادم آمد. داشتم می گفتم بعضی از فیلم ها هم هستند که می شود کنارآن فیلم خوبترهایی که گفتم، دید و سرگرم شد و راضی بود. برادرم خسرو را امروز دیدم و دوست داشتم.فیلمی جذاب و قصه گو با موضوعی خوب و بازی های درخشان. ناصرهاشمی را خوب و متفاوت دیدم و بیتا فرهی درنقش ناهید، مرا برد پیش حمیدهامون. نمی دانم چرا هروقت بیتا فرهی را هرکجا می بینم یاد مهرجویی و شکیبایی و هامون می افتم. شایداین زن تنها بازی خوبی که داشت و به دلم نشست.همان مهشید هامون بود و بس


  • محبوبه الف


فردا دوباره ترک برمی داریم
فردا اندوه ماهی گیران را باورمی کنیم
از ترانه های شهیارکه همین حالا صدایش توی اتاق پیچیده. کاش می شد به کوچه زد و شهر فرنگی را حوصله کرد. کاش می شد به اردوی رامسر رفت.مرا سر کن. نرسیده به آمدن دوچرخه سواری که مامور سانسورفیلم است.... بازگو.همه ش را بگو...می گوید جان تو جان قدیم.بگو چه شکلی بودم. چه شکلی بودی..به ترس فکر می کنم.
کارو بار خودمان. کتابی که شروع کردم تا بخوانم. مجموعه داستانهای  اندوهگین خنده دار.

  • محبوبه الف

جامعه‌ای که ادبیات مکتوب ندارد، در قیاس با جامعه‌ای که مهم‌ترین ابزار آن، یعنی کلمات، در متون ادبی پرورده شده و تکامل یافته، حرف‌هایش را با دقت کمتر، غنای کمتر و وضوح کمتر بیان می‌کند. جامعه‌ای بی‌خبر از خواندن که از ادبیات بویی نبرده، همچون جامعه‌ای از کرولال‌ها دچار زبان‌پریشی است و به سبب زبان ناپخته و ابتدایی‌اش مشکلات عظیم در برقراری ارتباط خواهد داشت. این در مورد افراد نیز صدق می‌کند. آدمی که نمی‌خواند، یا کم می‌خواند یا فقط پرت‌وپلا می‌خواند، بی‌گمان اختلالی در بیان دارد، این آدم بسیار حرف می‌زند اما اندک می‌گوید.

چرا ادبیات؟
«
ماریو بارگاس یوسا»

***

شعردیگران
خانه

آنها دارند یک خانه می سازند
یک نصف کوچه پایین تر
و من اینجا نشستم
پرده ها پایین
به صداها گوش می کنم،
چکش ها بر میخ ها می کوبند،
تک تک تک تک،
و بعد صدای پرنده ها را می شنوم،
و تک تک تک تک
و بعد به تخت می روم
پتو را تا گردنم بالا می کشم؛
یک ماه است دارند
این خانه را می سازند و خیلی زود آدم های خانه
خواهند آمد... می خوابند، می خورند،
عشق می ورزند، به دور و اطراف می روند،
اما یک جوری
الان
چیزی درست نیست،
به نظر مثل یک جنون می رسد،
مردها با میخ های توی
دهان شان از خانه بالا می روند
و من در مورد کاسترو و کوبا می خوانم،
و شب ها قدم می زنم
و دنده های خانه نمایان است
و داخل اش گربه ها را می بینم راه می روند،
مثل گربه ها راه می روند،
و بعد پسری سوار بر دوچرخه می گذرد
و خانه هنوز کامل نیست
و صبح مردها
برخواهند گشت
توی خانه  وول می خورند
با چکش هایشان،
و به نظر می رسد مردم دیگر نباید اصلاً خانه ای
بسازند،
به نظر می رسد مردم دیگر نباید اصلاً ازدواج
کنند؛
به نظر مردم دیگر نباید کار کنند،
و توی اتاق های کوچک شان
در طبقه های دوم بنشینند
زیر نورهای الکترونیکی بدون پرده؛
به نظر خیلی چیزها برای فراموش کردن وجود دارد
و خیلی چیزها برای انجام دادن،
و توی داروخانه ها، بازارها، بارها،
مردم خسته اند، آنها نمی خواهند
حرکت کنند. و من شب ها آنجا می ایستم
و به میانه این خانه نگاه می کنم و
خانه نمی خواهد ساخته شود؛
از میان اش تپه های بنفش را می بینم
و اولین نورهای عصر را و
هوا سرد است
و دگمه های کتم را می بندم
و آنجا می ایستم از میان خانه می نگرم
و گربه ها متوقف می شوند و به من نگاه می کنند
تا وقتی شرمنده می شوم
و به سمت شمال پیاده رو می روم
جایی که
سیگار و آبجو می خرم
و به اتاقم باز می گردم.

از:چارلزبوکوفسکی

  • محبوبه الف

آیه های زمینی


و خاک مردگانش را

زان پس به خود نپذیرفت...

گورخواب ها !!!

دیگر کسی به  عشق نیندیشید

دیگر کسی به فتح نیندیشید

و هیچکس

دیگر به هیچ چیز نیندیشید

گورخواب ها !!!

خون بوی بنگ و افیون میداد

زنهای باردار

نوزادهای بی سر زائیدند

و گاهواره ها از شرم

به گورها پناه آوردند

 گورخواب ها!!!

چه روزگار تلخ و سیاهی

نان ، نیروی شگفت رسالت را

مغلوب کرده بود

پیغمبران گرسنه و مفلوک

از وعده  گاههای الهی گریختند

و بره های گمشدهء عیسی

دیگر صدای هی هی چوپانی را

در بهت دشتها نشنیدند

گورخواب ها!!!

در دیدگان آینه ها گوئی

حرکات و رنگها و تصاویر

وارونه منعکس میگشت
گورخواب ها!!!

مردم ،

گروه ساقط مردم

دلمرده و تکیده و مبهوت

در زیر بار شوم جسدهاشان

از غربتی به غربت دیگر میرفتند

و میل دردناک جنایت

در دستهایشان متورم میشد 

گاهی جرقه ای ، جرقهء ناچیزی

این اجتماع ساکت بیجان را

یکباره از درون متلاشی میکرد

و خاک مردگانش را زان پس به خود نپذیرفت.

گورخواب ها!!!

گورخواب ها!!!

گورخواب ها!!!

  زاد روز/ هشت دی ماه هزارو سیصد و سیزده

من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد

  • محبوبه الف