دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

۱۸ مطلب با موضوع «نمی دانستم ها. نمی توانستم ها» ثبت شده است

بارها و بارها ترانه خوزستان ازمحسن چاووشی را گوش دادم و نمی دانم که باید چه بگویم! ...

فقط می دانم که اندوه، همین طوری و ذره ذره تلنبار می شود و پیرمان می کند.....

راستی پائیز شده... همین!

  • محبوبه الف

دکان  قصابی عموجان علی درست افتاده بود  سرکوچه شهید تقوی ، بین سه راه گل آباد و خیابان سیروس که ازیک طرف می رسید به کوی کارگران و شهرک بهشتی که جنگ زده ها و عرب ها تویش می نشستند و یک طرف دیگر می رفت تا چهارراه مقدم و کوی کارمندان و  یک سمتش هم راه داشت به جاده خاکی که داشتند  آنجا را هم آپارتمان سازی می کردند برای عرب ها. آنجا بس که کامیون و کارگر و خاک و خل بود رفت و  آمدش کم بود. دندان پزشکی دکترطلایی سه روز در هفته باز بود. ولی لبنیاتی الخاصان و کله پزی قدیر و نانوایی سنگک همه روز هفته،  به غیراز جمعه ها،مثل قصابی عموجان علی بازبودند و پرمشتری. لاشه های گوشت ازپشت شیشه به چنگک ها آویزان بود. پنکه سقفی توی دکان، وقتی که می چرخید صدای ترسناک و بدی داشت.سقف دکان، نم برداشته بود و تبله کرده و جا جا رنگ و گجش ریخته بود.پشت پیش خوان آنجا که یک شیرآب و روشویی برای شستن دست ها داشت. کنارش یک راه روی باریک بود که راه داشت به اتاقک پشتی و دکان را از اتاقک سوا می کرد.جلوی راه رو با یک پرده کرباسی قرمز پوشانده شده بود تا مشتری ها به اتاقک دید نداشته باشند. آنجا یک تخت و یک کمد کهنه بزرگ و یک کابینت داشت که رویش  سماور و قوری و استکان و چای و گاز تک شعله بود و یک یخچال  سفید، چرک و کوچک که وقتی درش را باز می کردی لق می زد و یک پایه ش شکسته بود. بالای یخچال یک رادیو ضبط بود که هربار وقت بازکردن در یخچال، می ترسیدم که بیافتد و بشکند. از ترس با یک دست نگه ش می داشتم. عمو جان علی می خندید و می گفت : نترس، جاش امنه. افتادم فدای سرت.
عمو جان علی، شب هایی که به خانه نمی آمد یا با آقا جان قهربود، همانجا می ماند. بعضی وقت ها حسن جان و رفقای دیگرش هم می آمدند پیشش. خیلی از کتاب هایش را برده بود همانجا و گذاشته بود زیرتخت و توی کمد.یک  وقت هایی، بعد از تعطیلی مدرسه، می رفتم پیش عمو جان علی تا کتاب بگیرم. گفت: برو تو الان می یام.
خودش رفت پیش مشتری، که آمده بود تا برای گربه هایش سپرز و پیه و دنبلان ببرد. رفت پشت یخچال. خم شد و ازطبقه پائین یک پلاستیک بزرگ، دنبلان و پیه و سپرزرا درآورد و گذاشت پیش پای زن روی زمین، که رویش را محکم گرفته بود و چهره ش پیدا نبود. بعد رفت پشت پیشخان و به اندازه دو کیلو و نیم گوشت از یکی  از لاشه  ها برید و اندخت روی روزنامه،. لبه های تیز چاقو راچپ و راست  مالید به شلوارکارش که از لک های کهنه و رد چربی و خون برق می زد. بعد دستهایش را با کهنه پاک کرد و روزنامه را پیچید به هم و داد دست زن. روی تخت عمو جان علی نشستم و داشتم ازلای پرده که وقت آمدنم کناررفته بود، توی دکان را نگاه می کردم. پنکه سقفی صدای بدی داشت و وقتی می چرخید. تکه پارچه سبزی را که به گوشه قاب عکس حضرت علی آویزان بود تکان می داد. حضرت علی زیبا بود، با چشم و ابروی سیاه و چهره یی شاداب و لباس سبز،نشسته بود توی قاب بزرگ شیشه دار. زیرعکسش، جوازکسب دکان خورده بود که به اسم آقا جان بود و عکس آقا جان را با کلاه پوستی طوسی و کت سیاه، اخم آلود و جدی نشان می داد. کنارش یک ساعت دیواری بود که خواب رفته بود. توی اتاقک گرم بود. پنکه را روشن کردم و چادرو مقنعه م را در آوردم. موهایم را با دست دادم بالا. پشت کردم به پنکه توشیبا که پرزور می چرخید. خنکی پیچید لای موهایم. رسید پشت گردنم و خورد به پشتم که زیربلوز و مانتو ازگرما عرق کرده بود.
گفت: گربه هاش کجا بودند! بیچاره مردم... تو یخچال کوکا هست، شربت آب لیمو هم دارم. برای منم بریز... بعد دستهایش را گرفت زیرشیرو صابون مالی کرد.
اتاقک عمو جان علی را دوست داشتم. بالشش بوی عرق وگوشت و ادکلن مردانه می داد. بعضی وقتها حتی چند ساعت آنجا  توی اتاقک می ماندم. خوراک خوئک و گوشت چرخ کرده تفت داده با نان سنگک و دوغ می خوردیم. می گذاشت تا برایش آشپزی کنم و هرچه می پختم. می خورد و ازدست پخت نابلدم تعریف می کرد. خیلی نمی توانستم آنجا بمانم. برای دست شویی باید می رفتیم آن دست خیابان توی گاراژی که مکانیک ها و صاف کارها و باطری سازها دکان داشتند. جای خوبی برای دست شویی رفتن نبود.مجبور می شدم بروم خانه. نزدیک غروب هم که می شد و هوا می رفت رو به تاریکی مجبورمی شدم بروم خانه. وقتی حسن جان یا پسرهای دیگرمی آمدند پیشش تا درس بخوانند یا حرف بزنند و سیگاربکشند هم مجبورمی شدم بروم خانه.
شنیدم که در همین ده خودمان روزی بز حاجی مهدی آقا گر شد و آن را ول کردند توی صحرا، بعد بره‌ی خل میرزا کدخدای ده دیگر، بعد سگ حاجی قاسم خودمان و بعد هم ...حسن جان آن اولها مرا یاد صمد بهرنگی می انداخت که عکسش روی جلد کتاب بود. ولی بعدترها که فیلم گوزنهای کیمیایی را دیدم، به نظرم بیشترشباهت به فرامرز قریبیان توی نقش قدرت داشت.

آدم های حقیقی و آدم های خیالی توی نوشتن هایم دارند درهم غرق می شوند. هرچه پیش ترمی روم بیشتراز آنها و حرفهایی که برایی گفتن دارندمی ترسم.

 

ازخوشی ها و روزها...
امروز همراه دخترک با این آ هنگ کلی رقصیدیم و آقای عزیز هم با ما همراه شد و سرآخر به  هردو تای ما شاباش داد. : )

  • محبوبه الف

ابتدا باید اجازه بدهم تا ندیمه دروجودم خوب نفوذ کند و ته نشین بشود. تا بتوانم ازاو، به دورازهیاهوها و جنجال ها یی که درموردش خوانده م، بنویسم. این فیلم رویکرد جسورانه یی به مقوله فمینیست  و مذهب دارد. که برایم جالب است. و ازان دسته از فیلم هایی ست که باید درخلوت و به تنهایی تماشا کرد.چیزی که دراین سریال بسیاردوست دارم.شخصیت آف فرد (جون)  است که عامدانه تلاش  می کند تا حریم ذهنی ش را رو به مخاطب باز کند و اجازه می دهد تا مخاطب بفهمد توی سراو   دارد چه می گذرد ، اینکه او دارد به عنوان زنی که هیچ اختیاری از خود ندارد،تمام سعیش را می کند تا درآن فضای پرازتاریکی و خفقان و خشونت و ترس و تهدید و مرگ و بی اجازگی،  با توسل به نیروی سحرآمیز و ممنوع  کلمات و با امید به یادآوردن گذشته ، و به خاطرسپردن هرآن چه که زیباست و کمک گرفتن ازنشانه های شادی و زندگی، حتی اگرکم و جستجو برای یافتن دوباره عشق ، و کمک گرفتن ازتمام این نیروهادر مواجهه با تسلیم و پذیرش و تن دادن محض به سرگذشت وحشتناکی که برایش رقم زده اندبتواند ، زنی شکست ناپذیر بشود و حتی بدین وسیله  راهی برای رهایی پیدا بکند.زیباست و باز این که روایت دارد،درآینده اتفاق می افتد هم نکته یی بود که دوستش داشتم و به نظرم این شیوه ازروایت، خیلی نو آمدو شکوه این فیلم دراین است که یک اثراقتباسی ست ازرمانی به همین نام، نوشته مارگارت اتوود.

باید بروم و کتاب های این نویسنده را بخرم و بخوانم. و خیلی متاسفم که تا به حال ازاو، هیچ، نخوانده بودم.


 این فیلم ، لحظاتی دارد که نفس توی سینه م حبس می شود و مونولوگ ها و دیالوگ هایی که گاهی وادارم می کنند برگردم و خوب و دوباره و دوباره بشنوم و خیلی وقتها احساس می کنم .بسیاربسیار برایم ملموس و آشناست.....

و این غذا درابتدا قرار بود یک نهارسالم و رژیمی کاهش وزنی باشد.اما یک مشت پنیرپیتزا درلحظات آخررویش پاشیده شد ورژیمی بودنش را زیرسوال برد. درمورد این بشقاب می توانم آن جمله معروف را بگویم که هدف وسیله را توجیه نمی کند.

پینوشت: مخاطبی پرسیده پدربزرگت چه شد؟! باید بگویم که هنوزدارد با مرگ می جنگد. به مادرم هم گفتم که باید دورش را خالی کنند. این همه آدم و سیاهی و گریه و ناله و دعا برای حالش خوب نیست. فقط چند نفرآدم نزدیک پیشش بمانند تا احساس تنهایی نکند. اتاقش را خلوت کنند و اجازه بدهند تا او، بتواند هرچقدرکه دلش می خواهد خاطرات خوب یا ناخوب زندگی ش را به یادآورد و با خودش مرور کند و حتی برای خودش رویا ببافد...

و مرگ، آن درخت تناور بود
که زنده‌های این سوی آغاز
به شاخه‌های ملولش دخیل می‌بستند
ومرده‌های آن سوی پایان
به ریشه‌های فسفریش چنگ می‌زدند

و بعد پرسیده که چرا من، این همه سنگ دلانه از پدربزرگم نوشته م. راستش دارم جسارت و شهامت درنوشتن و همچنین اهمیت ندادن به قضاوت شدن هارا تمرین می کنم. هیچ ربطی به سنگدلی یا تمام اینها ندارد. او هرچه باشد پدربزرگم است و هم خون من است و من دلم برای مردنش می سوزد. 

عنوان ازاحمد شاملو. به بهانه سالگردش

  • محبوبه الف

آقا بزرگ پدربزرگ مادری م است و نود و هشت سال سن دارد. دو سه سالی می شود که او را ندیدم.عکسی هم از اوندارم. اما تصویری که ازاو درذهن دارم با آن قد کوتاه و شکم بزرگ و صورت گرد و ریش سفید توپی مرا یاد بابا نوئل می اندازد. آقا بزرگ همیشه مرا یاد بابا نوئل می انداخت و همیشه فکرمی کردم که اگر آقا بزرگ لباس قرمز بابا نوئلی بپوشد چقدردوست داشتنی تر می شود. آقا بزرگ را دوست نداشتم. ازآن پدربزرگ هایی نبود که به دلم بچسبد یا دلم برایش تنگ بشود. برعکس آقا جان پدربزرگ پدری م که خاطرات زیادی ازاو دارم و بارهاهم ازاو نوشته م و بسیاربسیاردلتنگ ش هستم و چه حیف شد که نیست. از آقابزرگ خاطره زیادی ندارم و هیچ وقت هم سعی نکردم تا او را بنویسم. حتی سال به سال یادش هم نمی افتم و اعتراف می کنم وقتی خبربیماری ش را شنیدم هیج احساس خاصی نسبت به او نداشتم. آقا بزرگ یازده بچه وسی و هشت نوه و هفده نبیره وهشت ندیده دارد. و بعد از فوت مامانی مادربزرگم، سه بار زن گرفت. البته تمام زنهایش پیرو پا به سن گذاشته بودند و ازآنها بچه دار نشد اما برایشان خیلی خیلی خرج کرد. مامان و خاله ها همیشه بابت این موضوع ناراحت بودند. آخرآدم عاقل می رود پیرزن دیالیزی می گیرد تا مجبورشود آن همه خرجش کند و حتی خرج کفن و دفنش هم بیافتاد به گردنش!.هروقت حرف آقا بزرگ می شد دخترها شاکی می شدند. اما هیچ کدام جرات نمی کردند همه این حرفها و نخواستن نامادری ها را جلوی روی خودش بگویند.. مامان دختربزرگه آقا بزرگ است و همیشه هروقت حرف آقا بزرگ می شود می گوید: پدرم سختی زیاد کشید. اما تا جایی که من یادم می آید او زندگی راحت و خوبی داشت. قدیم ها خجالت می کشیدم جایی بگویم که پدربزرگم یعنی آقا بزرگ یک آشپز است. اما حالا این موضوع که او یک آشپز بوده اصلا برایم خجالت آور نیست. آقا بزرگ آشپزبزرگی بود و راسته مصلا یک کرایه چی ظروف و یک آشپزخانه خیلی بزرگ که حالا کبابی شده و چند گاراژ و انبار و مغازه دارد. خانه های زیادی هم دارد که دائی ها تویش نشسته ند. و وضع مالی ش خیلی خیلی خوب است. آشپزکاروان حج هم بود و چهل و چهار سفرمکه و بیست و هشت سفر سوریه و نمی دانم چند سفر به کربلا رفته بود. با این همه ولی خانه آقا بزرگ رابا آن حیاط درندشت و آن همه درخت و بچه دوست نداشتم. همیشه شلوغ بود و انگارهرروز آنجا عروسی یا ولیمه باشد سفره های بلند بلند پهن می شد. خیلی وقت ها آنقدر جمعیت زیاد بود و جا کم می آمد که برای بچه ها روی ایوان یا حتی توی حیاط سفره می انداختند. حوض کوچک وسط حیاط پرمی شد از ظرف های نشسته و زن های خانه دائم مشغول ظرف شستن و سبزی پاک کردن و سالاددرست کردن و غذا پختن و چای دادن بودند. این سالهای آخری بیشتر خاله ها و زن دائی ها آشپزی می کردند و رفت و آمد کمی کمترشده بود. آقا بزرگ دم در آشپزخانه میانه هال و آشپزخانه در حالی که یک نگاهش به تلویزیون و دامادها و پسرها بود که نشسته بودند و چای و هندوانه می خوردند و یک نگاهش به زنها و آشپزخانه، روی صندلی دسته دار مخصوصش می نشست و تند تند از کارزنها ایراد می گرفت. و آنها با کفگیر و رنده و قابلمه و سله و گرمای اجاق ها،،و نق و نوق بچه ها در حالی که توی چادرهای به گردن بسته پیش نامحرم ها از گرما هلاک می شدند.به نصیحت های آقای بزرگ در مورد آشپزی گوش می دادند و البته که هرچه آقا بزرگ می گفت باید همان می شد. زهرا وقت صاف کردن چلو شده. فاطمه گوشتت ته نگیره. سمیه هل نشکسته توی چایی نریز. طاهره بمیری الهی پیازت رو خوب تفت بده.... اما سالها پیش تر، وقتی آقا بزرگ هنوز بازنشسته نشده بود و می توانست کارکند. دیگ دیگ غذا بود که بار وانت از مجالس و عروسی هایی که او سرآشپزشان بود، به خانه می آمد و دخترها و عروس ها فقط سفره می انداختند و بشقاب پشت بشقاب بود که پرمی شد و ما بچه ها می چیدیم توی سفره ها و کنارهر بشقاب که تویش قاشق فرو کرده بودیم. یک شیشه کوکای خوابیدکی روی سفره می گذاشتیم و هرچلویی که زعفران و گوشت و ته دیگ بیشتری داشت را نشان می کردیم تا به وقتش بنشینیم پیش همان بشقاب پروپیمان نشان کرده. خانه آقا بزرگ را همیشه همین طوری به یاد می آورم. شلوغ پلوغ و پراز آدم و پراز غذا و پر ازحرف غذا.. و نمازهای جماعت و چرت های بعدظهر و اتاق های مردانه و زنانه شده و نق نق و صدای گریه بچه های کوچک و بوی سیگارهای یواشکی زیرپله و پشت بام و قالی های شسته تر..... و آشپزخانه بزرگ سنگ فرش که همیشه پرکار بود.و یخچال های بزرگ صندوقی پر از گوشت و مرغ و ماهی و کیسه های برنج اعلا چیده شده روی هم، توی زیرزمین و جعبه های کوکای سوار برهم و گونی های بنشن و لیمو خشک و سبزی های خشک معطر.... گاهی که گاراژ ها و انبارها پرمی شد. دائی ها که آن وقت ها هر پنج تایشان برای آقا جان شاگردی می کردند. و هرپنج تایشان هربار به نوبت با او ، به عنوان کمک آشپز وهمراه کاروان، مکه و کربلا می رفتند، کیسه های برنج شمالی و کوکاهای کارخانه یی و گوشت سهمیه یی را به خانه می آوردند و ذخیره می کردند تا در عروسی ها و عزاها یا مجالس بعدی به کارشان بیاید. آن خانه بیشترانبارآذوقه وغذا خانه بود تا خانه و انگارخاله ها با شوهرها و بچه ها و عروس ها و دامادها و نوه هایشان و همین طور دایی ها با اهل و عیالشان از هرکجای شهر می آمدند آنجا تا شکمشان را پر کنند و احساس می کردم که هیچ کدام شان برای خود آقا بزرگ و پر کردن تنهایی ش آنجا نبودند. آنجا همیشه یا بحث مذهبی بود یا بحث شکمی. یا از خاطرات سفر مکه و عرب های سیاه ریقونه، سوار بر ماشین های آخرین مدل می گفتند. یا این که سوریه چقدرقشنگ و زیبا بود و لوازم آرایش آنجا چقدربا کیفیت و به صرفه بود و حرم و پرنده و آدم ها و زائرها و دختران زیبای سوری با موهای بلند و سیاه شان و کبابهایشان   و سوغات ها و یا این که حرف سر قهرو دعوا بود. یکی می خواست طلاق بگیرد و بقیه هرطوری می شد مانع ش می شدند و به هر زوری که بود او را دوباره فردا با یک قابلمه شله یا قیمه نذری می فرستادند پی بد بختی های ش. یا هم اینکه درخانه آقا بزرگ وقتی که زنها خیلی بیکارمی شدند و اتاق زنانه تنها،نگاه می کردند به نوه های بزرگتر و جلوی روی خودمان به مامان یا خاله زهرا که او هم دو دختر بزرگ داشت می گفتند. چرا اینها را شوهر نمی دهید؟ و یک جوری می گفتند اینهاِ ،که انگار دارند درمورد گونی های برنج توی زیرزمین یا لاشه های گوشت توی یخچال ها حرف می زنند.اینجور وقتها آبجی و زینب و زینت خاله، سرخ و سفید می شدند و خوش خوشانشان می شد که زنها، نشسته اند و دارند درمورد آنها حرف می زنند. و گوش تیز می کردند تا ببینند مثلا زن دایی اعظم که احمدآباد می نشست و بالا شهری بودچه جور پسری رابرای آنها مد نظر دارد یا زن دایی سمیه که خواهرش عروس تهرانی ها شده بود و رفته بود تهران، کدام یکی شان را می تواند راهی تهران کند. آبجی عاشق نشستن توی این دوره همی های زنانه بود. عاشق این بود که ببیند دیگران چطور او را می بینند و چطور درموردش حرف می زنند. برایش مهم بود دخترخانه دار خوبی باشد و هر تعریفی او را خوشحال می کرد. حتی وقتی کنار حوض می نشست و استکان ها را می شست و دائی حسین به شوخی به او میگفت. آفرین چه خر حمال خوبی شدی و او مثلا قهر می کرد و دائی حسین رویش آب می پاشید و نازش را می کشید هم خوشحال بود. یا حتی وقتی آقا بزرگ ازآن طرف مهمان خانه با صدای بلند به مامان می گفت. نگذار دخترات بترشن. دخترای خوشکلی داری. اگر مشتری دارند زود ردشان کن بروند. روی دستت بمانند بدنامی به بارمی آورند آخرش. آبجی از شنیدن تعریف خوشکلی در مورد خودش خوشحال می شد. آقا بزرگ بلد بود زنها و دخترها را کوچک بکند.حتی یک بار که خاله طیبه کوچک ترین خاله م که هم سن و سال آبجی ست . با دو تا بچه هایش آمده بود خانه آقا بزرگ و از دست شوهرش که به او خیانت کرده بود می خواست نفت بریزد روی خودش و خودش را آتش بزند و طلاق می خواست.آقا بزرگ از پشتی دامادش درآمده بود که لابد حق داشته چشمش دنبال زن مردم بوده، زنی که شوهرداری بلد نباشد حقش همین است. خدا خودش گفته مردی که دستش به دهانش برسد و بتواند عدالت را بین زنهایش برقرار کند حق دارد تا سه تا زن بگیرد. حالا تو یک الف بچه می خواهی حرف روی حرف خدا بزنی؟ یا خودت مثل بچه ادم برو سرخانه زندگی ت یا تلفن می زنم حسین و عباس بیایند و خرکشت کنند و ببرندت.آقا بزرگ به دخترهایش هیچ اهمیتی نمی داد.حتی به عروسهایش هم اصلا رو نمی داد. می گفت اگر به زن رو بدی سوارت می شه و وقتی خاله فاطمه ازپشتی تمام زنهایی که آنجا نشسته بودند درآمده بود و در حالی که خربزه های قاچ شده را توی پیش دستی می گذاشت تا برای آقا بزرگ ببرد گفته بود: آقا جان ماشاالله شما خودت زن دوستی. این حرفها به شما نمی آید. شش تا دخترداری مثل دسته گل و پنج تا عروس گل یکی از یکی بهترکه آقا بزرگ درآمده بود و گفته بود: کاشکی شش تا دخترم یا مرده بودند یامرد می شدند.مایه سرافکندگی...

اینطوری بود که من آقا بزرگ را دوست نداشتم. و هرکاری هم که کردم نتوانستم دوستش داشته باشم. مخصوصا که یک بار توی یک مهمانی خیلی بزرگ که یادم نیست مناسبتش چه بود، میان آن همه آدم برگشت به من گفت : محبوبه شنیدم که تو نویسنده شدی.همان وقت هایی بود که من توی دبیرستان انشاهای خوبی می نوشتم و چند نامه عاشقانه هم از طرف دائی حسین به الهه خانم که حالا شده زن دایی الهه داده بودم.گفت بیا اینجا ببینم چی بلدی؟ بعد بین آن همه چشم و آدم، دفتری داد دستم و گفت بنویس:

سه گونی لپه

ده گونی برنج

دائی حسین گفت: آقا جان باشه خودم بعدا حساب می کنم.

که نگذاشت و گفت:‌ اینجا خانم نویسنده داریم و تو می خواهی حساب کنی؟!

که بغض کردم و گفتم ریاضی بلد نیستم و از خجالت و زیر نگاه سنگین پسرخاله ها و پسردائی ها مخصوصا، اشکم درآمد و دفتررادادم دستش و برگشتم و سرجایم ننشستم و رفتم توی ایوان و بین آن همه کفش دنبال کفشهایم گشتم تا پیدا کنم و بپوشم و فرار کنم ازآنجا...آقا بزرگ دارد می میرد.این سالهای آخری خیلی کم به دیدنش رفتم و دو سه سالی هم می شود که اصلا او را ندیدم.عکسی هم از اوندارم. اما تصویری که ازاو درذهن دارم با آن قد کوتاه و شکم بزرگ و صورت گرد و ریش سفید توپی مرا یاد بابا نوئل می اندازد. آقا بزرگ همیشه مرا یاد بابا نوئل می انداخت و همیشه فکرمی کردم که اگر آقا بزرگ لباس قرمز بابا نوئلی بپوشد چقدردوست داشتنی تر می شود. او را به یاد می آورم توی حیاط، کنار آن درخت لاغرو بلند و خشک انارترش، نزدیک حوض آب. روی موزائیک های سیاه شده از روغن موتورها و ماشین های دائی ها.نشسته روی آن صندلی مخصوص دسته دار. دستهایش را روی شکم بزرگش چلیپا کرده و سرش را گذاشته روی پشت دست های چاق و کم مو و سرخش و دارد چرت می زند. عصایش تکیه داده به دیوار کنار دستش. پیژامای نخی آبی و زیرپوش آبی پوشیده. سرکوچک وگرد و موهای سپید ش را خم کرده روی شکم بزرگش.پاهایش لاغرند.یک هیبت مردانه و کوچک و پیر و تنها که حالا دیگر هیچ کس را هم به یاد نمی آورد.اما من او را به یاد می آورم و بااینکه خاطرات زیادی ازاو ندارم و با این که هیج وقت سعی نکردم او را بنویسم اما، دلم برای مردنش می سوزد.دیشب مامان و آبجی با پرواز ساعت ده رفتند مشهد. مامان توقع ندارد که من نروم. می گوید که خیلی زشت است اگر نیایی و بغض می کند.

دو تا شونیز مشکی. یک تاپ مجلسی مشکی. یک دامن مجلسی مشکی. دو تا شلوار کرپ مجلسی مشکی. دو جفت کفش مجلسی مشکی. چهارتا مانتوی مشکی. یک چادرمجلسی مشکی. یک پیراهن مجلسی مشکی. دو تا روسری حریرمشکی. هفت شال مشکی. جوراب مشکی....چقدرلباس مشکی توی کمدم دارم من.......تا به حال این همه سیاهی را یکجا و با هم نشمرده بودم.

و بهشت رضا و بابا

تابستان گرم و خسته و خفه مشهد را هیچ دوست ندارم. و دارم فکر می کنم توی همین وبلاگ چقدراز مرده ها یا آدم های درآستانه مرگ نوشتم. باید برگردم. بخوانم و بشمارم.

و دارم می ترسم که توی نوشتن، توی نوشتن حرفه یی و غیروبلاگی م بیشتر، آدم های حقیقی و آدم های خیالی دارند درهم غرق می شوند. و شخصیت های غریب و تازه یی توی سرم شکل می گیرند.گاهی خودم هم نمی توانم به درستی میزان بیگانگی یا آشنایی شان را با خودم تشخیص بدهم و خیلی وقتها حتی خوابشان رامی بینم. می ترسم از خودم...

تکیه دادم به خاطراتی که

شاد آن چشم های غمگین بود

مثل سیگار نصفه افتادم

درجهانی که پمپ بنزین بود

سوزیک آه بین مرگ و مرگ

همه زندگی من این بود

از: مهدی موسوی

  • محبوبه الف

فکرنمی کردم نوشتن از سلطان این همه سخت باشد. شخصیتی دیوانه که پای ثابت روضه های  زنانه خانه ما بود و من او را خیلی خوب به یاد می آورم. او باید  توی رمانی که می نویسم باشد. ولی نوشتن ازاو به آن راحتی ها هم که فکر می کردم نیست. این زن بود. درگذشته بود. بسیارهم واقعی بود. پنجاه و چند ساله و چاق. همه جا همراه مادرش  بودکه او هم عقل درست و حسابی نداشت. شیفته مجالس روضه و عزاداری بودند هردو. سلطان دست مادرش را می گرفت و دنبال خودش می کشید.. می آمدند خانه ما. سلطان و مادرش، پنجشنبه ها صبحانه و نهار را خانه ما می خوردند. نمی شد گرسنه شان بگذاریم. دلمان هم نمی آمد گرسنه بمانند. می آمدند و تا غروب بودند. آن دو آخرین زنانی بودند که بعد روضه ازخانه ما می رفتند. صبح زود روز پنجشنبه، آنقدرزنگ خانه را می زدند تا مجبورشویم دررا بازکنیم. بعد سرشان را می انداختند پائین و ازتوی حیاط رد می شدند. خودشان جایشان را بلد بودند. می رفتند سمت مهمان خانه، کفش هایشان را دم درتوی ایوان در می آوردند. بعد. می نشستند نزدیک سماور و سینی استکان و نعلبکی ها، درست روبروی منبرخالی شیخ احمد، مادرجان هرچه کرده بود نتوانسته بود به آنها حالی کند که روضه خانه ما از ساعت چهاربعدظهرشروع می شود نه کله سحر. ناچار به حضورشان عادت کرده بودیم. چرک و ناشوربودند.چادرکرپ کیف کهنه  روی سرشان که کش دارهم بود آنقدرلرچ بود که اززورچرک توی روشنایی روز برق می زد و  جا به جا خشکه  خشکه و سنگین شده بود. مادرجان یک ملافه را چهارتا می کرد می انداخت همان جا که همیشه می نشستند. دلش بارنمی داد راهشان بدهد. اگرترس از خدا نبود و مجلس هم مال امام حسین نبود اصلا راهشان نمی داد. چاره یی نداشت مادرجان. به اکرم خِلو سپرده بودند سلطان و مادرش را ببرد حمام. پولش را هم داده بودند. حتی زن های محله، مخصوصا آنها که دستشان به دهنشان می رسید. به سلطان و مادرش رخت و لباس و چادرسیاه نیم دار هم داده بودند. ولی فایده یی نداشت. توی حمام ریخته بودند سراکرم خِلو و تا می خورد زده بودندش. ازکف صابون می ترسیدند. ازآب داغ می ترسیدند. می گفتند با چشم خودشان اجنه را لخت و مادرزاددیده اند که زیردوش سرهایشان را شانه می زنند. و پاهایشان عکس تنشان است و قر می دهند و زن و مردشان ازهم سوا نیستند.. سلطان و مادرش ازآب و حمام  و اجنه می ترسیدند.چو افتاده بود شپش دارند. هیچ کس نزدیکشان نمی نشست. همیشه توی مجلس به اندازه جای یک ادم بین آن ها و زن های دیگر فاصله بود..نه می شد آنها را بیرون انداخت نه می شد دوره روضه خوانی هفتگی را تعطیل کرد. مادرجان و حاجیه خانم های محل نمی دانستند از دست سلطان و مادرش چه باید بکنند. حتی معرفی شان کرده بودند به دیوانه خانه ولی آنهاردشان کرده بودند. گفته بودند سلطان و مادرش دیوانه دیوانه نیستند. فقط کم عقل اند. جای شان توی تیمارستان نیست. تیمارستان برای آدم های کم عقلی که خطری هم برای کسی نداشته باشندجایی ندارد.معلوم نبود کس و کارشان کیست.هیچ کس هم نگهداری ازآنها را گردن نمی گرفت .زن بودند. داشتنشان مسئولیت داشت. مادرجان هم دلش می سوخت و هم چشم دیدنشان را نداشت. حاجیه منیرخانم که توی کوچه شهید عباسعلی خانه داشت و مادرهمان شهید هم بود و تمام ماه رمضان ها،توی خانه ش دوره قرآن می گذاشت و افطاری می داد و زن خیلی مومنی بود، یک بار تصمیم گرفت، سلطان و مادرش را ببرد پیش خودش و برای رضای خدا نگه دارد. به فردا نکشیده عاصی شد.. گفت نجس پاکی نمی فهمند. نمازشان را درست نمی خوانند. وقتی وضو می گیرند چرک ازدست و پایشان می چکد. طهارت نمی دانند. جلوی مرد خانه و نامحرم، انگارتوی خانه خودشان باشند سربرهنه می گردند. پسشان داد به محله..  هیچ وقت خانه سلطان را ندیده بودم. فقط می دانستم یک خانه توی محل ما دارد. و هیچ کس و کاری هم ندارد. کس و کارو فامیلی هم اگرداشت خودشان را ازدستی نشان نمی دادند. خرجشان را مردم محل می دادند. صدقه خور بودند. سلطان و مادرش همه جا بودند. چهارشنبه ها خانه بی بی نوربودند. سه شنبه روضه بی بی سه شنبه خانه حاج فیاض بودند. روزهای دیگرهم یک جا. ماه رمضان ها، محرم ها سرشان گرم بود..هیچ کس نمی توانست بیرونشان کند.یک باریکی بیروشان کرده بود، آنقدرچارطاق دررا چسبیده بودند و سنگ به درزده بودند و فحش داده بودندو نفرین کرده بودند و جیغ کشیده بودند که مجبورشده بود راهشان بدهد.. هیچ کس هیچ کجا دعوتشان نمی کرد. خودشان هرجا که عزا و روضه بود می رفتند. اگرکسی می مرد تا غروب روز هفتم خانه میت می ماندند و انقدرگریه می کردند که دل سنگ برایشان آب می شد.هیچ کس به اندازه سلطان  گریه نمی کرد. وقتی اشک می ریخت .انقدربلند بلند مویه می کرد و زیرچادر به سروسینه ش می کوفت و صورتش را ناخن می کشید که حالش بد می شدو غش می کرد. مجبورمی شدند، به زورچادرش را ازچنگال های ش دربیاورند. رویش را باز کنند. موهای ناشورو فلفل  نمکی ش  را کنار بزنند و با بادبزن بادش بزنند. مجبورمی شدند مهرترکنند و بگیرند زیردماغش یا گلاب و آب قند  را به زورازلای دندان های پوسیده و و دهان قفل شده بریزند توی حلقش تا حالش را جا بیاورند. سلطان عاشق گریه و عزا و روضه بود. یکی می گفت شاید سلطان، عاشق شیخ احمد شده باشد که هرجا منبردارد، دنبالش می رود.

سلطانی که می شناختم همین بود اما برای نشستن توی رمان. این اندازه سلطان بودن کافی نیست. و هنوز نمی دانم چطور، با وجود آن همه فقر اسمش سلطان بود و مگرسلطان اسمی مردانه نبود؟! حالا نمی دانم بگذارم اسمش همان سلطان دیوانه باشد یا نه و نمی دانم که باید قصه سلطان را ازکجا شروع کنم و یادم می آید، بس که چاق بود شبیه اردک راه می رفت، دمپایی پلاستیکی ش را مثل بچه ها لنگه به لنگه می پوشید. چادرش را چنان محکم زیرچانه ش نگه می داشت که می ترسیدم خفه شود. صورت چاق و دماغ بزرگ گوشتی داشت و روی چانه ش ریش کم و تنک مردانه درامده بود.. هیچ وقت ابروهایش را برنداشته بود و هنوز دخترخانه بود. یک دختر پیرپنجاه و چند ساله. چقدر توی بچگی، سلطان بیچاره  را چزانده بودم و عذابش داده بودم تا روضه های خانه ما را نیاید............

باید به شخصیتش نزدیکتر شوم. بروم زیرآن چادرسیاه بوگندو، سفت نگه ش دارم. دمپایی های پلاستیکی تابه تا بپوشم. بگذارم انگشت های بی جوراب پاهایم سیاه و خاکی و چرک بشوند و روی قوزک پاهایم، پوستم، بس که چهارزانو نشسته م سفت شود و کبره ببندد. باید توی دستهایم چوری های برنجی شکسته بیندازم و یک انگشترپلاستیکی سرخ به دستم بکنم تا خیال کنند شوهر دارم. باید زیرچادرم پییژامه گشاد گلدار و زیرپوش مردانه بپوشم با مانتوی سیاه و بلند اپل دار. بی سینه بند تا نفسم بند نیاید. بعد سنگین سنگین راه بروم. سرم را خم بگیرم و وقت راه رفتن حتما کمی قوز کنم. بروم پشت آن در بزرگ و آهنی که رویش نقش شیرو پلنگ رو دررو دارد و تازه نقاشی شده است.. بعد با سنگ انقدربکوبم به در و روی رنگ تازه خط بیاندازم تا زود بیایند ودررا باز کنند..خدا کند امروز روضه علی اکبربخوانند.....

=============================

 ازنمایشنامه دربسته. ژان پل سارتر

باد روسری خواهرم را بهم می زند. جان می کند که گریه کند. آها آها. کمی به خودت فشاربیاور. کشتی خودت را.دو دانه اشک. دو دانه اشک کوچولو که زیرروسری ابریشمی بدرخشد. الگاژارا، امروز صبح خیلی زشت است.

  • محبوبه الف

گاهی وقت ها برای یکی دو روزی خانه زندگی م را ول می کنم. می آیم این سوی شهر، تا دخترمادرم باشم. و دراین آمدن ها و دراین شبها پیشش ماندن ها، همه چیز را طور دیگری می بینم وهمه چیز را با خودم مرور می کنم، تمام حرفها، بوها، رنگ ها،صداها را، تمام اتفاقاتی که اینجا می افتد یا افتاده است را  به خاطرمی سپارم. تمام ساده ها را حتی. هربار گمان می کنم که انگاراین آخرین باری ست که پیش مادرم هستم. انگارکه آخرین باری ست که توی کوچه پس کوچه های محله قدیمی دنبال چادرش راه می افتم تا با هم به خرید برویم. دستهایش، دستهای کوچک استخوانی ش با آن رگ های برآمده و خال خال های قهوه یی روشن و آن انگشتر نقره فیروزه یی، تندی تندی دسته های  سبزی را زیررو می کنند و با وسواس، ریحان ها و مرزه های تازه  را دست چین می کنند. انگاراخرین باری ست که این دستها را می بینم. خوب تماشایشان  می کنم و ازروزی نبودنشان می ترسم. و برای این که خودم را آرام کنم، بوی خوش سبزی ها را نفس می کشم. عمیق بوی ریحان  نفس می کشم، بعد می روم به کودکی. به هفت ، هشت سالگی هایم. به بختره بزرگ و سرسبز دائی پیره، که حالا فرودگاه هاشمی نژاد مشهد شده است و هیچ اثری ازآن مزرعه زیبا نیست.یادش بخیر. دائی پیره هفته یی دو بار، غروب ها. وقت اذان، با یک فرقان سبزی و گوجه و بادمجان و خیار و خربزه، ته بار، فروش نرفته که صاحب بختره به او و باقی کارگر ها می داد به خانه ما می آمد. دائی پیره دائی مامان بود، بچه نداشت و بیوه مرد تنهایی بود. برای این که با دائی های خودمان قاطی نشود، به او می گفتیم دائی پیره. وقتی که بچه بودیم. برای هراسمی، برای هرکاری، برای هرچیزی حتی، یک دلیل محکم  داشتیم. و به همین دلیل هیچ وقت او را دائی اسماعیل یا به قول مامان، کبلعی جان، صدا نزدیم. او همیشه برای ما دائی پیره بود. مرد ریزه اندامی با ته ریش سفید و صورتی ِِِافتاب سوخته، که پشتش هم خم بود و خم خم ولی تند تند راه می رفت. هفتاد  و چند سالی داشت، شاید هم بیشتر، عرق چین قهوه یی سرش می گذاشت و گیوه به پا می کرد. شلوار گشاد سیاه  را با کمربند باریک محکم به کمرش می بست و دکمه بالای  پیراهنش دائم خدا بسته بود. خیلی می ترسیدم که او از فشار دکمه روی گلویش،بمیرد. حتی یادم هست یک باربه او گفته بودم، دکمه بالای پیراهنت را نبند دائی،  خدایی نکرده خفه می شوی. شاید برای همین بود که مرا دوست داشت. دائی پیره مرا بیشتراز تمام بچه های مادرم دوست داشت و خیلی برایم دعای عاقبت بخیری و خوشبختی می کرد. بارها برایم اتفاق افتاده که یک چیزهای خوب، یک آدم های خوب، یک خاطره های خوب، یک دفعه و بی مقدمه و بی بهانه  آمده اند و افتاده اند توی سرم  و حتی لبخند به لبم آورده اند. مثل همین بوی ریحان و حال و هوای خوب سبزی فروشی. و دست های پیرمامان ، رفت و ازپس آن همه سال دائی پیره را با خودش آورد. آن بختره بزرگ که تابستان ها پراز بوته های هنداونه و خربزه و گوجه و خیار و بادمجان و سبزی می شد و پائیز ها، پسرها، و حتی مردهای گنده، با سله های بزرگ و مشتی گندم، برای گنجشک ها تله می گذاشتند و گونی گونی شکارشان می کردند. چقدرتوی تاریکی زیرزمین، جایی که چشم نور، به دل گنجشک نیافتد، دل خام گنجشک فرو دادیم تا قوت بگیریم و نترسیم. مادربزرگ می گفت، دل گنجشک ناپزآفتاب ندیده آدم را نترس  می کند. و ما چقدردلمان می خواست که دیگرترسو نباشیم. زمستانها، برف تمام بختره را می پوشاند،چشم درد می گرفتیم ازتماشا کردن سفیدی بی انتهایش، و بهارها،رگه های سبزو نازک بوته های جوان  ازخاک درآمده و سربیل دائی پیره که گل و خاک را جا به جا می کرد تا آب باریکه جو به تمام بوته های نورس برسد و آن آلاچیق نئین، با خنکای بهشتی ش، و کتری برنجی چای و نان و دراق و ریحان. همیشه خیال می کردم اولین نامه عاشقانه به مرد دلخواهم راآنجا می نویسم. یا این که اولین قرار عاشقانه زندگی م، درآن مخفیگاه نئین و پرت و دور ازهمه خواهد بود. آن روزها همه چیز به طرز شگفت انگیزی خوب و کامل به نظرمی رسید .اینجا ،خانه مادرم، پنجره های دو لته آبی رنگ رو به حیاط موزائیک پوش باز می شوند. حیاط اینجا هنوز، حوض و باغچه و میم انگورو گلدان دارد. وهنوز ایوان، ایوان بزرگ فرش پوش با پشتی های ترکمنی قرمز، رنگ رفته درافتابش، بهترین و امن ترین جای روی زمین است. چهاراتاق روشن، دیوارهای آبی، یک آشپزخانه بزرگ، با پنجره. با پرده گلدار. با کابینت های سفید فلزی و یخچال جنرال استیل ده فوت،  اجاق لعابی سه شعله و دیگ سنگی، و بوی آبگوشت با پودرلیمو و مرزه خشک شده که تمام خانه را برداشته. همه چیزو همه چیز اینجا آدم را وادار به نوشتن می کند.

در رمانم رسیده م آنجا که دارند گلاب را به زندان می برند. گریه م می گیرد...


  • محبوبه الف

خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم زنی که نمی شناختم، وقت بیرون رفتن از خانه پستانهایش را برید. گذاشتشان لای بقچه یی سفید و قایم کرد توی کمد. بعد چادربه سرکرد ومثل زنی که زن نبود بیرون رفت. بقچه غرق خون شده بود. ترسیده بودم. توی خواب ترسیده بودم و بعد دنبالش  رفته بودم تا قانعش کنم که هرگز  نمی تواند بخشی از وجود خودش را انکارکند. تند تند می رفت و گوش به حرفم نمی داد. هرچه می دویدم به او نمی رسیدم. نشست توی تاکسی و تا کمرازپنجره ماشین خم شد و شروع کرد به بدوبیراه گفتن به من. فکرکردم شاید به خاطردرد زیاد ست و آن همه خونی که ازدست داده. ماشین رفت و من توی  خیابان گمش کرده بودم. بعد توی خوابم رفته بودم پارک. همان پارک نزدیک خانه مان. دیدم که هدایت نشسته روی نیمکت و دارد زل زل نگاهم می کند. جواب سلامم را هم نداد.به جان خودم که خودش بود. خود خود صادق هدایت بود. با همان کت و شلوار سیاه و موهای رو به بالا شانه زده و عینک گرد و سبیل هیتلری ... داشت نگاهم می کرد و با انگشتان بلند و استخوانی ش تندی تندی تسبیح می گرداند و دعا می خواند. بعد همین امروز صبح. وقتی که خواب نبودم و رفته بودم برای پیاده روی، پیرزنی را دیدم که میله های سبز بیمارستان را گرفته بود و گریه می کرد.  دست می کشید روی تمام میله های سبز.میله های یکی درمیان سفید را رد می کرد، دست می کشید روی میله های  سبزو گریه می کرد.شاید توی آن بیمارسان مریض بد حال داشت. نمی دانم. فقط یک لحظه خیال کردم نکند این هم ادامه همان خواب پریشان و غم انگیز  دیشبم باشد.

سرهنگ خرینلدومارکز بی آنکه بتواند جنگ را خاتمه دهد، به خیابان های متروک و به قطرات، آب های درخشان روی درختان بادام نگاهی انداخت و حس کرد در تنهایی غرق می شود. غمگین و افسرده برکلیدهای دستگاه تلگراف کوفت و گفت: آئورلیانو، درماکوندو باران می بارد. سکوتی طولانی روی خط برقرارشد و سپس دستگاه با حروف بی رحمانه سرهنگ آئورلیانو ازجا پرید. علامات چنین می گفت: خرینلدو، چرا احمق شده ایی! طبیعی ست که درماه اوت باران ببارد. با اینگونه مزخرفات وقت مرا نگیر...

بعدمی خواستم بگویم که دارم رمان می نویسم و خیلی خوب پیش می رود. دو کیلو هم  وزن کرده م و همین دیگر....  شده م مثل احمق های امیدواردرمیان باران ناامیدی های این روزها که دارد برما می بارد...


عنوان خطاب به نوشین است: زنی ممنوع که میل نوشته شدن دارد.

  • محبوبه الف

عموحاج کل ممد باغ انگورداشت. یک باغ بزرگ بزرگ بزرگ. آنقدربزرگ که ته باغ را نمی دیدیم و هرچه می رفتیم به آخرنمی رسیدیم. همه جا کرت بندی شده بود. تاک های انگورکنارهم خوابیده روی زمینها ، پیچ واپیچ و لای شاخ و برگ ها و میم ها پرازخوشه های درشت انگور. انگورهای یاقوتی سیاه. انگورهای طلایی عسگری. انگورشصت عروسان.انگورشاهانی. انگورسیاه شرابی. آبجی می گفت نگو شرابی. عموحاج کل ممد، حاج کل ممد است حلال خورواهل خداپیغمبر. شراب نمی خورد اصلا... کشتیم خودمان را کل ممدش رانگوئیم ولی اززبانمان نمی افتاد. ازوقتی حاجی شده بود کسی به او نمی گفت کل ممد. مامان می گفت عیب است. مرد به این بزرگی به این خوبی به این دست و دل بازی به این مهربانی نگوئید کل ممد بگوئید حاج ممد. عموحاج کل ممدتابستان ها جعبه جعبه انگوروآلوو زرداآو و گیلاس می فرستاددم در خانه مان. باپدربزرگ رفیق بود. هیچ وقت کف کله ش را ندیده بودم. سرش معلوم نبود. ازآن شالهای نخی شیری رنگ داشت که می پیچید دورکله ش. دنباله ش راهم ول میکرد روی شانه هاش. زمستانها کلاه پوستی می گذاشت. کردخراسانی بود. سبیل های بلند و زردداشت. مامان می گفت بابت قلیان و سیگاراست. آبجی می گفت حناگذاشته انگاری و بعدرنگش رفته شاید. نمی دانم پدربزرگ کجا و چطوری با او رفیق شده بود و چطور برادرگفته شده بودند با هم، نمی دانم هم چطوری پایش به خانه ما بازشده بود..  اما هروقت خانه ما می آمد، با خودش کلی سوغات کلاته می آورد . پنیرخیکی و دراق و کشک و آلوخشکه و کشمش و انگور.یک دوتار قدیمی داشت که همیشه خدا همراهش بود و یک بسته پاسور که توی جیب جلیقه ش می تپاند. با پدربزرگ می نشستند روی ایوان و شرطی ورق بازی می کردند. قلیان می کشیدند و چای می خوردند و ازخاطرات قدیمی شان حرف می زدند.کنارشان که می نشستم حوصله م سرمی رفت. می رفتم رد کارم و توی حیاط برای خودم با ذغال خط می کشیدم و تنهایی لی لی بازی می کردم وآنقدرازسله انگورهای لبه حوض انگور.می خوردم که حالم بد می شد و دل پیچه می گرفتم. بعد می دیدم ابرام کفتربازسرش را ازلبه دیواربالا آورده و دارد یواشکی مرا و خانه و ایوان را دید می زند. ابرام کفتربازازوقتی کفترهایش را برده بودند به همه شک داشت و بی خودی راپرت همه را به کمیته می داد. می ترسیدم راپرت ورق بازی عموحاج کل ممد و پدربزرگ را هم بدهد. می ترسیدم بریزند خانه مان، و آنها را با خودشان ببرند.عمو حاج کل ممد ولی ازکمیته یی ها نمی ترسید. خودش می گفت هزارباررفته کمیته و سالم برگشته خانه. بیشتربه خاطر پسرش علیجان رفته کمیته و آمده خانه. علیجان پسرخوبی نبود. سرهمین خوب نبودنش مامان آبجی را به او نداده بود.لات و دخترباز و اززیرکاردرو بود و مامان نمی خواستش..مخصوصا ازوقتی که چاقو کشی هم کرده بود وافتاده بود زندان. با اینکه بعد رفته بود حرم، توبه کرده بود و عرق خوری و لات بازی را کنارگذاشته بود و به قول پدربزرگ، اهل و عاقل شده بود و تن به کارداده بود. بازهم مامان راضی نشد که آبجی را بدهدبه او.  آخرین باری که رفته بودیم کلات و چندروزی توی باغ عمو حاج کل ممد ماندیم یادم نیست دقیقا کی و چه سالی بود اما می دانم که قبل از شروع تمام آن ماجراها بود. باغشان توی کلات نادری بود. عاشق کلات بودم. عاشق جاده کلاته و آن تپه های کوتاه سرخ رنگ و آفتابش. عاشق پشت وانت ایستادن و آوازخواندن و مو پریشان کردن و خندیدن توی هوا. هوای خنکی که به صورتم می خورد و پرمی شد توی دهانم. مامان کاری به کار روسری هایی که ازسربرداشته بودیم و دورکمر گره زده بودیم تا باد نبردشان. نداشت. جاده کلاته همیشه خلوت بود. آبجی می گفت اگر تا بالای تپه ها برویم می توانیم روسها را ببینم. باورم نمی شد. می گفتم سرخس اگر بروی روسها معلومند. می گفت بالای تپه های کلاته هم می شود آنها را دید. روسها پشت تپه ها زندگی می کنند.دخترهایشان موهای بلند بوردارندو لباسهای قشنگ رنگی می پوشند.. می گفت که علیجان یک روز قایمکی او را با موتوربرده تماشای روسها.. عاشق کلاته و تابستان آنجا بودم. عاشق باغ بزرگ و آبادی که تا چشم کارمی کرد تاکستان بود. عاشق خانه بزرگ و دو طبقه  عموحاج کل ممد و ایوان ها و بهارخواب هایش و تیرک های چوبی سقف و ریسه های انگور و حوض و حیاط و درب چوبی آغول گوسفند ها و درخت های پیرتوت و خم ها و کوزه های سرکه کناردیوارها.... علیجان تن به کارنمی داد. یکسره یا مشهد بود و توی شهرول می گشت و پول های پدرش را به فنا می داد یا جایی گم و گوربود و کسی ردش را نداشت. و یا پدرش مجبورمی شد برود کمیته، گوسفند و سیگارو توتون قاچاق بدهد، و با خاری و ذلت درش بیاورد. مردزندگی نبود. همه اینها را مامان می گفت. جلوی رویشان نمی گفت وقتی خانه خودمان بودیم می گفت. می گفت تا مهر علیجان را از دل آبجی دربیاورد..

باید بنویسم. باید یک کاری بکنم تا این حال بد و کلافه م خوب شود. خزیده م درخودم باز....آبجی گفت حالش خوب است. بچه هایش هم خوبند. دارند درسشان را می خوانند.گفت که خسته نیست فقط کمی استخوان هایش درد می کنند...

 

 

  • محبوبه الف
سالی نوروز بی‌چلچله بی‌بنفشه می‌آید،
‌جنبش ِ سرد ِ برگ ِ نارنج بر آب
بی گردش ِ مُرغانه‌ی رنگین بر آینه
سالی
نوروز
بی‌گندم ِ سبز و سفره می‌آید،
بی‌پیغام ِ خموش ِ ماهی از تُنگ ِ بلور
بی‌رقص ِ عفیف ِ شعله در مردنگی.
سالی
نوروز
همراه به درکوبی مردانی
سنگینی‌ بار ِ سال‌هاشان بر دوش:
تا لاله‌ی سوخته به یاد آرد باز
نام ِ ممنوع‌اش را
وتاقچه گناه
دیگربار
با احساس ِ کتاب‌های ممنوع
تقدیس شود.
در معبر ِ قتل ِ عام
شمع‌های خاطره افروخته خواهد شد.
دروازه‌های بسته
به ناگاه
فراز خواهدشد
دستان اشتیاق از دریچه ها دراز خواهد شد
لبان فراموشی به خنده باز خواهدشد
وبهار
درمعبری از غریو
تاشهر
خسته
پیش باز خواهدشد
سالی
آری
بی گاهان
نوروز
چنین آغاز خواهدشد

شاملو


پ ن : امیدوارم  همگی سال خوبی داشته باشید.

 پ ن: دیشب توی خیابان یک پسر زباله جمع کن را صدا زدم. پسرک ده دوازده سالی بیشترنداشت. با کیسه بزرگی بردوش. با رخت هایی پاره. دست و صورتی چرک و چشمانی خسته و پوستی رنگ پریده از گرسنگی. یک مشت آجیل توی دستش گذاشتم. انتظارش را نداشت... برایش عجیب بود. فرصت نشد چیزی بگوئیم .توی شلوغی پیاده رو، در ازدحام دست فروشان و تنه زدن های مردم گم شدیم. درآن لحظه یک حال خرابی داشتم که مگو که مپرس....

.......................

این بهارکه بیاید، حیاط خانه را پرازشمعدانی و پریوش می کنم، حتما یک تخت چوبی بزرگ می خرم، و قالیچه های قدیمی را هم، یادم نمی رود که از انباری بیرون بکشم، این بهارکه بیاید، برای خودم و آقای عزیز، گوشه دنجی می سازم، تا با هم بیشتر  بنشینیم ووقت بگذرانیم و درمورد خودمان و پسرک و دخترک حرف بزنیم. بیشترکنارهم باشیم، بیشتر،باهم چای بخوریم، کتاب بخوانیم، بیشتر زندگی کنیم... این بهارکه بیاید از همیشه قوی ترخواهم بود،و بیشتر کتاب خواهم خواند، به گمانم....

بخشی ازآرزوهای پارسالم بود. حالا با عوض کردن خانه، دیگر نه حیاط داریم نه تخت چوبی بزرگ و قالیچه... اما
 این بهارکه بیاید، برای خودم و آقای عزیز، روی بالکن کوچک مان، گوشه دنجی می سازم، تا با هم بیشتر  بنشینیم ووقت بگذرانیم و درمورد خودمان و پسرک و دخترک حرف بزنیم. بیشترکنارهم باشیم، بیشتر،باهم چای بخوریم، کتاب بخوانیم، بیشتر زندگی کنیم... این بهارکه بیاید از همیشه قوی ترخواهم بود،و بیشتر کتاب خواهم خواند، به گمانم.... 

از آمـدن بـهار و از رفـتن دی

اوراق وجــود مـا هـمی گــردد طی

می خور، مخور اندوه که فرمود حکیم

غم های جهان چو زهر و تریاقش می

خیام

  • محبوبه الف

ما نیازمند قصه گفتنیم. قصه یی که تجربیات مارا شرح دهد. چرا که فرایند خلق قصه فرایند خلق ساختارحافظه نیزهست.حافظه یی که جان قصه را برای باقی زندگی مان درخود نگه می دارد.حرف زدن به یادآوردن است.اما قصه گفتن تکرار یا بازگفتن نیست. بلکه خلق است و آفرینش...

ازکتاب ماتریکس و فلسفه. ویلیام اروین.

نمی دانم دلیلش مرگ دانشمندی که دوست داشتم استیون هاوکینگ بود.یا اینکه این کتاب، جزو آنهایی بود که همیشه قراربود خوانده شود و هربارنمی شد.دلیلش هرچه بود، رفتم سراغش و آوردمش پیش خودم. تا دراین روزهای پایانی سال و فراغت کم و بیشی که دارم. بخوانم.

و آن دو کتاب کم حجم دیگررا هم ازنویسندگانی انتخاب کردم. که تاحالا نخواندمشان.سیامک گلشیری و بلقیس سلیمانی. ازهیچ کدامشان هیچ نخوانده م. این دو سه کتاب، ازکارهای عقب افتاده امسال ند که باید دراین یک هفته باقی مانده تا سال دیگر تمام شوند. : )

 وفکرمی کنم گوشه های دامن  یک زن، می تواند، گاهی جایی باشد برای گذاشتن چند دانه کتاب، تا تماشایشان کند و بتواند تصمیم بگیرد تا کدام یکی را قبل از آن یکی بخواند. اینجا قرعه به نام ماتریکس و فلسفه افتاد. به قول پشت جلد خودش، انتخاب با شماست. و نتیجه این انتخاب تا پایان عمربا شما خواهد بود.

فیلم را دیده بودم و حالا کتابش را بخوانم تا ببینم چه می شود.

امروز خانم ناشری که به تازگی با هم دوست شده ایم، تماس گرفت و گفت مجموعه داستانم را خوانده و خیلی خوشش آمده، قرار شده مجموعه را بدهد به آقای ناشرکه همسرش باشد، تا ایشان هم بخوانند و اگردوست داشتند، برایش سرمایه گذاری کنند. نگفتمشان که این مجموعه قبلا یکبار برای چاپ رفته و اصلاحیه خورده و برگشته  و من دلم نیامده کاری به کارش داشته باشم. فقط ازروی حسن نیت داده بودم تا بخواند. چون  خودش خواسته بود که نوشته هایم را بخواند. و همین و همین....

خانم ناشرگفتند،  حتما جواب قطعی  را تا پایان تعطیلات عید می دهند. و منتظرواکنش خوشحالانه من از پشت تلفن بودند. گفتم چه خوب. خوشحال می شوم حتما. و حالا نمی دانم که واقعیت را بگویمش یا نه!

به برهوت واقعیت خوش آمدید. عنوان را زیاد دوست داشتم.

  • محبوبه الف