دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

۱۴ مطلب با موضوع «نمی دانستم ها. نمی توانستم ها» ثبت شده است

فکرنمی کردم نوشتن از سلطان این همه سخت باشد. شخصیتی دیوانه که پای ثابت روضه های  زنانه خانه ما بود و من او را خیلی خوب به یاد می آورم. او باید  توی رمانی که می نویسم باشد. ولی نوشتن ازاو به آن راحتی ها هم که فکر می کردم نیست. این زن بود. درگذشته بود. بسیارهم واقعی بود. پنجاه و چند ساله و چاق. همه جا همراه مادرش  بودکه او هم عقل درست و حسابی نداشت. شیفته مجالس روضه و عزاداری بودند هردو. سلطان دست مادرش را می گرفت و دنبال خودش می کشید.. می آمدند خانه ما. سلطان و مادرش، پنجشنبه ها صبحانه و نهار را خانه ما می خوردند. نمی شد گرسنه شان بگذاریم. دلمان هم نمی آمد گرسنه بمانند. می آمدند و تا غروب بودند. آن دو آخرین زنانی بودند که بعد روضه ازخانه ما می رفتند. صبح زود روز پنجشنبه، آنقدرزنگ خانه را می زدند تا مجبورشویم دررا بازکنیم. بعد سرشان را می انداختند پائین و ازتوی حیاط رد می شدند. خودشان جایشان را بلد بودند. می رفتند سمت مهمان خانه، کفش هایشان را دم درتوی ایوان در می آوردند. بعد. می نشستند نزدیک سماور و سینی استکان و نعلبکی ها، درست روبروی منبرخالی شیخ احمد، مادرجان هرچه کرده بود نتوانسته بود به آنها حالی کند که روضه خانه ما از ساعت چهاربعدظهرشروع می شود نه کله سحر. ناچار به حضورشان عادت کرده بودیم. چرک و ناشوربودند.چادرکرپ کیف کهنه  روی سرشان که کش دارهم بود آنقدرلرچ بود که اززورچرک توی روشنایی روز برق می زد و  جا به جا خشکه  خشکه و سنگین شده بود. مادرجان یک ملافه را چهارتا می کرد می انداخت همان جا که همیشه می نشستند. دلش بارنمی داد راهشان بدهد. اگرترس از خدا نبود و مجلس هم مال امام حسین نبود اصلا راهشان نمی داد. چاره یی نداشت مادرجان. به اکرم خِلو سپرده بودند سلطان و مادرش را ببرد حمام. پولش را هم داده بودند. حتی زن های محله، مخصوصا آنها که دستشان به دهنشان می رسید. به سلطان و مادرش رخت و لباس و چادرسیاه نیم دار هم داده بودند. ولی فایده یی نداشت. توی حمام ریخته بودند سراکرم خِلو و تا می خورد زده بودندش. ازکف صابون می ترسیدند. ازآب داغ می ترسیدند. می گفتند با چشم خودشان اجنه را لخت و مادرزاددیده اند که زیردوش سرهایشان را شانه می زنند. و پاهایشان عکس تنشان است و قر می دهند و زن و مردشان ازهم سوا نیستند.. سلطان و مادرش ازآب و حمام  و اجنه می ترسیدند.چو افتاده بود شپش دارند. هیچ کس نزدیکشان نمی نشست. همیشه توی مجلس به اندازه جای یک ادم بین آن ها و زن های دیگر فاصله بود..نه می شد آنها را بیرون انداخت نه می شد دوره روضه خوانی هفتگی را تعطیل کرد. مادرجان و حاجیه خانم های محل نمی دانستند از دست سلطان و مادرش چه باید بکنند. حتی معرفی شان کرده بودند به دیوانه خانه ولی آنهاردشان کرده بودند. گفته بودند سلطان و مادرش دیوانه دیوانه نیستند. فقط کم عقل اند. جای شان توی تیمارستان نیست. تیمارستان برای آدم های کم عقلی که خطری هم برای کسی نداشته باشندجایی ندارد.معلوم نبود کس و کارشان کیست.هیچ کس هم نگهداری ازآنها را گردن نمی گرفت .زن بودند. داشتنشان مسئولیت داشت. مادرجان هم دلش می سوخت و هم چشم دیدنشان را نداشت. حاجیه منیرخانم که توی کوچه شهید عباسعلی خانه داشت و مادرهمان شهید هم بود و تمام ماه رمضان ها،توی خانه ش دوره قرآن می گذاشت و افطاری می داد و زن خیلی مومنی بود، یک بار تصمیم گرفت، سلطان و مادرش را ببرد پیش خودش و برای رضای خدا نگه دارد. به فردا نکشیده عاصی شد.. گفت نجس پاکی نمی فهمند. نمازشان را درست نمی خوانند. وقتی وضو می گیرند چرک ازدست و پایشان می چکد. طهارت نمی دانند. جلوی مرد خانه و نامحرم، انگارتوی خانه خودشان باشند سربرهنه می گردند. پسشان داد به محله..  هیچ وقت خانه سلطان را ندیده بودم. فقط می دانستم یک خانه توی محل ما دارد. و هیچ کس و کاری هم ندارد. کس و کارو فامیلی هم اگرداشت خودشان را ازدستی نشان نمی دادند. خرجشان را مردم محل می دادند. صدقه خور بودند. سلطان و مادرش همه جا بودند. چهارشنبه ها خانه بی بی نوربودند. سه شنبه روضه بی بی سه شنبه خانه حاج فیاض بودند. روزهای دیگرهم یک جا. ماه رمضان ها، محرم ها سرشان گرم بود..هیچ کس نمی توانست بیرونشان کند.یک باریکی بیروشان کرده بود، آنقدرچارطاق دررا چسبیده بودند و سنگ به درزده بودند و فحش داده بودندو نفرین کرده بودند و جیغ کشیده بودند که مجبورشده بود راهشان بدهد.. هیچ کس هیچ کجا دعوتشان نمی کرد. خودشان هرجا که عزا و روضه بود می رفتند. اگرکسی می مرد تا غروب روز هفتم خانه میت می ماندند و انقدرگریه می کردند که دل سنگ برایشان آب می شد.هیچ کس به اندازه سلطان  گریه نمی کرد. وقتی اشک می ریخت .انقدربلند بلند مویه می کرد و زیرچادر به سروسینه ش می کوفت و صورتش را ناخن می کشید که حالش بد می شدو غش می کرد. مجبورمی شدند، به زورچادرش را ازچنگال های ش دربیاورند. رویش را باز کنند. موهای ناشورو فلفل  نمکی ش  را کنار بزنند و با بادبزن بادش بزنند. مجبورمی شدند مهرترکنند و بگیرند زیردماغش یا گلاب و آب قند  را به زورازلای دندان های پوسیده و و دهان قفل شده بریزند توی حلقش تا حالش را جا بیاورند. سلطان عاشق گریه و عزا و روضه بود. یکی می گفت شاید سلطان، عاشق شیخ احمد شده باشد که هرجا منبردارد، دنبالش می رود.

سلطانی که می شناختم همین بود اما برای نشستن توی رمان. این اندازه سلطان بودن کافی نیست. و هنوز نمی دانم چطور، با وجود آن همه فقر اسمش سلطان بود و مگرسلطان اسمی مردانه نبود؟! حالا نمی دانم بگذارم اسمش همان سلطان دیوانه باشد یا نه و نمی دانم که باید قصه سلطان را ازکجا شروع کنم و یادم می آید، بس که چاق بود شبیه اردک راه می رفت، دمپایی پلاستیکی ش را مثل بچه ها لنگه به لنگه می پوشید. چادرش را چنان محکم زیرچانه ش نگه می داشت که می ترسیدم خفه شود. صورت چاق و دماغ بزرگ گوشتی داشت و روی چانه ش ریش کم و تنک مردانه درامده بود.. هیچ وقت ابروهایش را برنداشته بود و هنوز دخترخانه بود. یک دختر پیرپنجاه و چند ساله. چقدر توی بچگی، سلطان بیچاره  را چزانده بودم و عذابش داده بودم تا روضه های خانه ما را نیاید............

باید به شخصیتش نزدیکتر شوم. بروم زیرآن چادرسیاه بوگندو، سفت نگه ش دارم. دمپایی های پلاستیکی تابه تا بپوشم. بگذارم انگشت های بی جوراب پاهایم سیاه و خاکی و چرک بشوند و روی قوزک پاهایم، پوستم، بس که چهارزانو نشسته م سفت شود و کبره ببندد. باید توی دستهایم چوری های برنجی شکسته بیندازم و یک انگشترپلاستیکی سرخ به دستم بکنم تا خیال کنند شوهر دارم. باید زیرچادرم پییژامه گشاد گلدار و زیرپوش مردانه بپوشم با مانتوی سیاه و بلند اپل دار. بی سینه بند تا نفسم بند نیاید. بعد سنگین سنگین راه بروم. سرم را خم بگیرم و وقت راه رفتن حتما کمی قوز کنم. بروم پشت آن در بزرگ و آهنی که رویش نقش شیرو پلنگ رو دررو دارد و تازه نقاشی شده است.. بعد با سنگ انقدربکوبم به در و روی رنگ تازه خط بیاندازم تا زود بیایند ودررا باز کنند..خدا کند امروز روضه علی اکبربخوانند.....

=============================

 ازنمایشنامه دربسته. ژان پل سارتر

باد روسری خواهرم را بهم می زند. جان می کند که گریه کند. آها آها. کمی به خودت فشاربیاور. کشتی خودت را.دو دانه اشک. دو دانه اشک کوچولو که زیرروسری ابریشمی بدرخشد. الگاژارا، امروز صبح خیلی زشت است.

  • محبوبه الف

گاهی وقت ها برای یکی دو روزی خانه زندگی م را ول می کنم. می آیم این سوی شهر، تا دخترمادرم باشم. و دراین آمدن ها و دراین شبها پیشش ماندن ها، همه چیز را طور دیگری می بینم وهمه چیز را با خودم مرور می کنم، تمام حرفها، بوها، رنگ ها،صداها را، تمام اتفاقاتی که اینجا می افتد یا افتاده است را  به خاطرمی سپارم. تمام ساده ها را حتی. هربار گمان می کنم که انگاراین آخرین باری ست که پیش مادرم هستم. انگارکه آخرین باری ست که توی کوچه پس کوچه های محله قدیمی دنبال چادرش راه می افتم تا با هم به خرید برویم. دستهایش، دستهای کوچک استخوانی ش با آن رگ های برآمده و خال خال های قهوه یی روشن و آن انگشتر نقره فیروزه یی، تندی تندی دسته های  سبزی را زیررو می کنند و با وسواس، ریحان ها و مرزه های تازه  را دست چین می کنند. انگاراخرین باری ست که این دستها را می بینم. خوب تماشایشان  می کنم و ازروزی نبودنشان می ترسم. و برای این که خودم را آرام کنم، بوی خوش سبزی ها را نفس می کشم. عمیق بوی ریحان  نفس می کشم، بعد می روم به کودکی. به هفت ، هشت سالگی هایم. به بختره بزرگ و سرسبز دائی پیره، که حالا فرودگاه هاشمی نژاد مشهد شده است و هیچ اثری ازآن مزرعه زیبا نیست.یادش بخیر. دائی پیره هفته یی دو بار، غروب ها. وقت اذان، با یک فرقان سبزی و گوجه و بادمجان و خیار و خربزه، ته بار، فروش نرفته که صاحب بختره به او و باقی کارگر ها می داد به خانه ما می آمد. دائی پیره دائی مامان بود، بچه نداشت و بیوه مرد تنهایی بود. برای این که با دائی های خودمان قاطی نشود، به او می گفتیم دائی پیره. وقتی که بچه بودیم. برای هراسمی، برای هرکاری، برای هرچیزی حتی، یک دلیل محکم  داشتیم. و به همین دلیل هیچ وقت او را دائی اسماعیل یا به قول مامان، کبلعی جان، صدا نزدیم. او همیشه برای ما دائی پیره بود. مرد ریزه اندامی با ته ریش سفید و صورتی ِِِافتاب سوخته، که پشتش هم خم بود و خم خم ولی تند تند راه می رفت. هفتاد  و چند سالی داشت، شاید هم بیشتر، عرق چین قهوه یی سرش می گذاشت و گیوه به پا می کرد. شلوار گشاد سیاه  را با کمربند باریک محکم به کمرش می بست و دکمه بالای  پیراهنش دائم خدا بسته بود. خیلی می ترسیدم که او از فشار دکمه روی گلویش،بمیرد. حتی یادم هست یک باربه او گفته بودم، دکمه بالای پیراهنت را نبند دائی،  خدایی نکرده خفه می شوی. شاید برای همین بود که مرا دوست داشت. دائی پیره مرا بیشتراز تمام بچه های مادرم دوست داشت و خیلی برایم دعای عاقبت بخیری و خوشبختی می کرد. بارها برایم اتفاق افتاده که یک چیزهای خوب، یک آدم های خوب، یک خاطره های خوب، یک دفعه و بی مقدمه و بی بهانه  آمده اند و افتاده اند توی سرم  و حتی لبخند به لبم آورده اند. مثل همین بوی ریحان و حال و هوای خوب سبزی فروشی. و دست های پیرمامان ، رفت و ازپس آن همه سال دائی پیره را با خودش آورد. آن بختره بزرگ که تابستان ها پراز بوته های هنداونه و خربزه و گوجه و خیار و بادمجان و سبزی می شد و پائیز ها، پسرها، و حتی مردهای گنده، با سله های بزرگ و مشتی گندم، برای گنجشک ها تله می گذاشتند و گونی گونی شکارشان می کردند. چقدرتوی تاریکی زیرزمین، جایی که چشم نور، به دل گنجشک نیافتد، دل خام گنجشک فرو دادیم تا قوت بگیریم و نترسیم. مادربزرگ می گفت، دل گنجشک ناپزآفتاب ندیده آدم را نترس  می کند. و ما چقدردلمان می خواست که دیگرترسو نباشیم. زمستانها، برف تمام بختره را می پوشاند،چشم درد می گرفتیم ازتماشا کردن سفیدی بی انتهایش، و بهارها،رگه های سبزو نازک بوته های جوان  ازخاک درآمده و سربیل دائی پیره که گل و خاک را جا به جا می کرد تا آب باریکه جو به تمام بوته های نورس برسد و آن آلاچیق نئین، با خنکای بهشتی ش، و کتری برنجی چای و نان و دراق و ریحان. همیشه خیال می کردم اولین نامه عاشقانه به مرد دلخواهم راآنجا می نویسم. یا این که اولین قرار عاشقانه زندگی م، درآن مخفیگاه نئین و پرت و دور ازهمه خواهد بود. آن روزها همه چیز به طرز شگفت انگیزی خوب و کامل به نظرمی رسید .اینجا ،خانه مادرم، پنجره های دو لته آبی رنگ رو به حیاط موزائیک پوش باز می شوند. حیاط اینجا هنوز، حوض و باغچه و میم انگورو گلدان دارد. وهنوز ایوان، ایوان بزرگ فرش پوش با پشتی های ترکمنی قرمز، رنگ رفته درافتابش، بهترین و امن ترین جای روی زمین است. چهاراتاق روشن، دیوارهای آبی، یک آشپزخانه بزرگ، با پنجره. با پرده گلدار. با کابینت های سفید فلزی و یخچال جنرال استیل ده فوت،  اجاق لعابی سه شعله و دیگ سنگی، و بوی آبگوشت با پودرلیمو و مرزه خشک شده که تمام خانه را برداشته. همه چیزو همه چیز اینجا آدم را وادار به نوشتن می کند.

در رمانم رسیده م آنجا که دارند گلاب را به زندان می برند. گریه م می گیرد...


  • محبوبه الف

خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم زنی که نمی شناختم، وقت بیرون رفتن از خانه پستانهایش را برید. گذاشتشان لای بقچه یی سفید و قایم کرد توی کمد. بعد چادربه سرکرد ومثل زنی که زن نبود بیرون رفت. بقچه غرق خون شده بود. ترسیده بودم. توی خواب ترسیده بودم و بعد دنبالش  رفته بودم تا قانعش کنم که هرگز  نمی تواند بخشی از وجود خودش را انکارکند. تند تند می رفت و گوش به حرفم نمی داد. هرچه می دویدم به او نمی رسیدم. نشست توی تاکسی و تا کمرازپنجره ماشین خم شد و شروع کرد به بدوبیراه گفتن به من. فکرکردم شاید به خاطردرد زیاد ست و آن همه خونی که ازدست داده. ماشین رفت و من توی  خیابان گمش کرده بودم. بعد توی خوابم رفته بودم پارک. همان پارک نزدیک خانه مان. دیدم که هدایت نشسته روی نیمکت و دارد زل زل نگاهم می کند. جواب سلامم را هم نداد.به جان خودم که خودش بود. خود خود صادق هدایت بود. با همان کت و شلوار سیاه و موهای رو به بالا شانه زده و عینک گرد و سبیل هیتلری ... داشت نگاهم می کرد و با انگشتان بلند و استخوانی ش تندی تندی تسبیح می گرداند و دعا می خواند. بعد همین امروز صبح. وقتی که خواب نبودم و رفته بودم برای پیاده روی، پیرزنی را دیدم که میله های سبز بیمارستان را گرفته بود و گریه می کرد.  دست می کشید روی تمام میله های سبز.میله های یکی درمیان سفید را رد می کرد، دست می کشید روی میله های  سبزو گریه می کرد.شاید توی آن بیمارسان مریض بد حال داشت. نمی دانم. فقط یک لحظه خیال کردم نکند این هم ادامه همان خواب پریشان و غم انگیز  دیشبم باشد.

سرهنگ خرینلدومارکز بی آنکه بتواند جنگ را خاتمه دهد، به خیابان های متروک و به قطرات، آب های درخشان روی درختان بادام نگاهی انداخت و حس کرد در تنهایی غرق می شود. غمگین و افسرده برکلیدهای دستگاه تلگراف کوفت و گفت: آئورلیانو، درماکوندو باران می بارد. سکوتی طولانی روی خط برقرارشد و سپس دستگاه با حروف بی رحمانه سرهنگ آئورلیانو ازجا پرید. علامات چنین می گفت: خرینلدو، چرا احمق شده ایی! طبیعی ست که درماه اوت باران ببارد. با اینگونه مزخرفات وقت مرا نگیر...

بعدمی خواستم بگویم که دارم رمان می نویسم و خیلی خوب پیش می رود. دو کیلو هم  وزن کرده م و همین دیگر....  شده م مثل احمق های امیدواردرمیان باران ناامیدی های این روزها که دارد برما می بارد...


عنوان خطاب به نوشین است: زنی ممنوع که میل نوشته شدن دارد.

  • محبوبه الف

عموحاج کل ممد باغ انگورداشت. یک باغ بزرگ بزرگ بزرگ. آنقدربزرگ که ته باغ را نمی دیدیم و هرچه می رفتیم به آخرنمی رسیدیم. همه جا کرت بندی شده بود. تاک های انگورکنارهم خوابیده روی زمینها ، پیچ واپیچ و لای شاخ و برگ ها و میم ها پرازخوشه های درشت انگور. انگورهای یاقوتی سیاه. انگورهای طلایی عسگری. انگورشصت عروسان.انگورشاهانی. انگورسیاه شرابی. آبجی می گفت نگو شرابی. عموحاج کل ممد، حاج کل ممد است حلال خورواهل خداپیغمبر. شراب نمی خورد اصلا... کشتیم خودمان را کل ممدش رانگوئیم ولی اززبانمان نمی افتاد. ازوقتی حاجی شده بود کسی به او نمی گفت کل ممد. مامان می گفت عیب است. مرد به این بزرگی به این خوبی به این دست و دل بازی به این مهربانی نگوئید کل ممد بگوئید حاج ممد. عموحاج کل ممدتابستان ها جعبه جعبه انگوروآلوو زرداآو و گیلاس می فرستاددم در خانه مان. باپدربزرگ رفیق بود. هیچ وقت کف کله ش را ندیده بودم. سرش معلوم نبود. ازآن شالهای نخی شیری رنگ داشت که می پیچید دورکله ش. دنباله ش راهم ول میکرد روی شانه هاش. زمستانها کلاه پوستی می گذاشت. کردخراسانی بود. سبیل های بلند و زردداشت. مامان می گفت بابت قلیان و سیگاراست. آبجی می گفت حناگذاشته انگاری و بعدرنگش رفته شاید. نمی دانم پدربزرگ کجا و چطوری با او رفیق شده بود و چطور برادرگفته شده بودند با هم، نمی دانم هم چطوری پایش به خانه ما بازشده بود..  اما هروقت خانه ما می آمد، با خودش کلی سوغات کلاته می آورد . پنیرخیکی و دراق و کشک و آلوخشکه و کشمش و انگور.یک دوتار قدیمی داشت که همیشه خدا همراهش بود و یک بسته پاسور که توی جیب جلیقه ش می تپاند. با پدربزرگ می نشستند روی ایوان و شرطی ورق بازی می کردند. قلیان می کشیدند و چای می خوردند و ازخاطرات قدیمی شان حرف می زدند.کنارشان که می نشستم حوصله م سرمی رفت. می رفتم رد کارم و توی حیاط برای خودم با ذغال خط می کشیدم و تنهایی لی لی بازی می کردم وآنقدرازسله انگورهای لبه حوض انگور.می خوردم که حالم بد می شد و دل پیچه می گرفتم. بعد می دیدم ابرام کفتربازسرش را ازلبه دیواربالا آورده و دارد یواشکی مرا و خانه و ایوان را دید می زند. ابرام کفتربازازوقتی کفترهایش را برده بودند به همه شک داشت و بی خودی راپرت همه را به کمیته می داد. می ترسیدم راپرت ورق بازی عموحاج کل ممد و پدربزرگ را هم بدهد. می ترسیدم بریزند خانه مان، و آنها را با خودشان ببرند.عمو حاج کل ممد ولی ازکمیته یی ها نمی ترسید. خودش می گفت هزارباررفته کمیته و سالم برگشته خانه. بیشتربه خاطر پسرش علیجان رفته کمیته و آمده خانه. علیجان پسرخوبی نبود. سرهمین خوب نبودنش مامان آبجی را به او نداده بود.لات و دخترباز و اززیرکاردرو بود و مامان نمی خواستش..مخصوصا ازوقتی که چاقو کشی هم کرده بود وافتاده بود زندان. با اینکه بعد رفته بود حرم، توبه کرده بود و عرق خوری و لات بازی را کنارگذاشته بود و به قول پدربزرگ، اهل و عاقل شده بود و تن به کارداده بود. بازهم مامان راضی نشد که آبجی را بدهدبه او.  آخرین باری که رفته بودیم کلات و چندروزی توی باغ عمو حاج کل ممد ماندیم یادم نیست دقیقا کی و چه سالی بود اما می دانم که قبل از شروع تمام آن ماجراها بود. باغشان توی کلات نادری بود. عاشق کلات بودم. عاشق جاده کلاته و آن تپه های کوتاه سرخ رنگ و آفتابش. عاشق پشت وانت ایستادن و آوازخواندن و مو پریشان کردن و خندیدن توی هوا. هوای خنکی که به صورتم می خورد و پرمی شد توی دهانم. مامان کاری به کار روسری هایی که ازسربرداشته بودیم و دورکمر گره زده بودیم تا باد نبردشان. نداشت. جاده کلاته همیشه خلوت بود. آبجی می گفت اگر تا بالای تپه ها برویم می توانیم روسها را ببینم. باورم نمی شد. می گفتم سرخس اگر بروی روسها معلومند. می گفت بالای تپه های کلاته هم می شود آنها را دید. روسها پشت تپه ها زندگی می کنند.دخترهایشان موهای بلند بوردارندو لباسهای قشنگ رنگی می پوشند.. می گفت که علیجان یک روز قایمکی او را با موتوربرده تماشای روسها.. عاشق کلاته و تابستان آنجا بودم. عاشق باغ بزرگ و آبادی که تا چشم کارمی کرد تاکستان بود. عاشق خانه بزرگ و دو طبقه  عموحاج کل ممد و ایوان ها و بهارخواب هایش و تیرک های چوبی سقف و ریسه های انگور و حوض و حیاط و درب چوبی آغول گوسفند ها و درخت های پیرتوت و خم ها و کوزه های سرکه کناردیوارها.... علیجان تن به کارنمی داد. یکسره یا مشهد بود و توی شهرول می گشت و پول های پدرش را به فنا می داد یا جایی گم و گوربود و کسی ردش را نداشت. و یا پدرش مجبورمی شد برود کمیته، گوسفند و سیگارو توتون قاچاق بدهد، و با خاری و ذلت درش بیاورد. مردزندگی نبود. همه اینها را مامان می گفت. جلوی رویشان نمی گفت وقتی خانه خودمان بودیم می گفت. می گفت تا مهر علیجان را از دل آبجی دربیاورد..

باید بنویسم. باید یک کاری بکنم تا این حال بد و کلافه م خوب شود. خزیده م درخودم باز....آبجی گفت حالش خوب است. بچه هایش هم خوبند. دارند درسشان را می خوانند.گفت که خسته نیست فقط کمی استخوان هایش درد می کنند...

 

 

  • محبوبه الف
سالی نوروز بی‌چلچله بی‌بنفشه می‌آید،
‌جنبش ِ سرد ِ برگ ِ نارنج بر آب
بی گردش ِ مُرغانه‌ی رنگین بر آینه
سالی
نوروز
بی‌گندم ِ سبز و سفره می‌آید،
بی‌پیغام ِ خموش ِ ماهی از تُنگ ِ بلور
بی‌رقص ِ عفیف ِ شعله در مردنگی.
سالی
نوروز
همراه به درکوبی مردانی
سنگینی‌ بار ِ سال‌هاشان بر دوش:
تا لاله‌ی سوخته به یاد آرد باز
نام ِ ممنوع‌اش را
وتاقچه گناه
دیگربار
با احساس ِ کتاب‌های ممنوع
تقدیس شود.
در معبر ِ قتل ِ عام
شمع‌های خاطره افروخته خواهد شد.
دروازه‌های بسته
به ناگاه
فراز خواهدشد
دستان اشتیاق از دریچه ها دراز خواهد شد
لبان فراموشی به خنده باز خواهدشد
وبهار
درمعبری از غریو
تاشهر
خسته
پیش باز خواهدشد
سالی
آری
بی گاهان
نوروز
چنین آغاز خواهدشد

شاملو


پ ن : امیدوارم  همگی سال خوبی داشته باشید.

 پ ن: دیشب توی خیابان یک پسر زباله جمع کن را صدا زدم. پسرک ده دوازده سالی بیشترنداشت. با کیسه بزرگی بردوش. با رخت هایی پاره. دست و صورتی چرک و چشمانی خسته و پوستی رنگ پریده از گرسنگی. یک مشت آجیل توی دستش گذاشتم. انتظارش را نداشت... برایش عجیب بود. فرصت نشد چیزی بگوئیم .توی شلوغی پیاده رو، در ازدحام دست فروشان و تنه زدن های مردم گم شدیم. درآن لحظه یک حال خرابی داشتم که مگو که مپرس....

.......................

این بهارکه بیاید، حیاط خانه را پرازشمعدانی و پریوش می کنم، حتما یک تخت چوبی بزرگ می خرم، و قالیچه های قدیمی را هم، یادم نمی رود که از انباری بیرون بکشم، این بهارکه بیاید، برای خودم و آقای عزیز، گوشه دنجی می سازم، تا با هم بیشتر  بنشینیم ووقت بگذرانیم و درمورد خودمان و پسرک و دخترک حرف بزنیم. بیشترکنارهم باشیم، بیشتر،باهم چای بخوریم، کتاب بخوانیم، بیشتر زندگی کنیم... این بهارکه بیاید از همیشه قوی ترخواهم بود،و بیشتر کتاب خواهم خواند، به گمانم....

بخشی ازآرزوهای پارسالم بود. حالا با عوض کردن خانه، دیگر نه حیاط داریم نه تخت چوبی بزرگ و قالیچه... اما
 این بهارکه بیاید، برای خودم و آقای عزیز، روی بالکن کوچک مان، گوشه دنجی می سازم، تا با هم بیشتر  بنشینیم ووقت بگذرانیم و درمورد خودمان و پسرک و دخترک حرف بزنیم. بیشترکنارهم باشیم، بیشتر،باهم چای بخوریم، کتاب بخوانیم، بیشتر زندگی کنیم... این بهارکه بیاید از همیشه قوی ترخواهم بود،و بیشتر کتاب خواهم خواند، به گمانم.... 

از آمـدن بـهار و از رفـتن دی

اوراق وجــود مـا هـمی گــردد طی

می خور، مخور اندوه که فرمود حکیم

غم های جهان چو زهر و تریاقش می

خیام

  • محبوبه الف

ما نیازمند قصه گفتنیم. قصه یی که تجربیات مارا شرح دهد. چرا که فرایند خلق قصه فرایند خلق ساختارحافظه نیزهست.حافظه یی که جان قصه را برای باقی زندگی مان درخود نگه می دارد.حرف زدن به یادآوردن است.اما قصه گفتن تکرار یا بازگفتن نیست. بلکه خلق است و آفرینش...

ازکتاب ماتریکس و فلسفه. ویلیام اروین.

نمی دانم دلیلش مرگ دانشمندی که دوست داشتم استیون هاوکینگ بود.یا اینکه این کتاب، جزو آنهایی بود که همیشه قراربود خوانده شود و هربارنمی شد.دلیلش هرچه بود، رفتم سراغش و آوردمش پیش خودم. تا دراین روزهای پایانی سال و فراغت کم و بیشی که دارم. بخوانم.

و آن دو کتاب کم حجم دیگررا هم ازنویسندگانی انتخاب کردم. که تاحالا نخواندمشان.سیامک گلشیری و بلقیس سلیمانی. ازهیچ کدامشان هیچ نخوانده م. این دو سه کتاب، ازکارهای عقب افتاده امسال ند که باید دراین یک هفته باقی مانده تا سال دیگر تمام شوند. : )

 وفکرمی کنم گوشه های دامن  یک زن، می تواند، گاهی جایی باشد برای گذاشتن چند دانه کتاب، تا تماشایشان کند و بتواند تصمیم بگیرد تا کدام یکی را قبل از آن یکی بخواند. اینجا قرعه به نام ماتریکس و فلسفه افتاد. به قول پشت جلد خودش، انتخاب با شماست. و نتیجه این انتخاب تا پایان عمربا شما خواهد بود.

فیلم را دیده بودم و حالا کتابش را بخوانم تا ببینم چه می شود.

امروز خانم ناشری که به تازگی با هم دوست شده ایم، تماس گرفت و گفت مجموعه داستانم را خوانده و خیلی خوشش آمده، قرار شده مجموعه را بدهد به آقای ناشرکه همسرش باشد، تا ایشان هم بخوانند و اگردوست داشتند، برایش سرمایه گذاری کنند. نگفتمشان که این مجموعه قبلا یکبار برای چاپ رفته و اصلاحیه خورده و برگشته  و من دلم نیامده کاری به کارش داشته باشم. فقط ازروی حسن نیت داده بودم تا بخواند. چون  خودش خواسته بود که نوشته هایم را بخواند. و همین و همین....

خانم ناشرگفتند،  حتما جواب قطعی  را تا پایان تعطیلات عید می دهند. و منتظرواکنش خوشحالانه من از پشت تلفن بودند. گفتم چه خوب. خوشحال می شوم حتما. و حالا نمی دانم که واقعیت را بگویمش یا نه!

به برهوت واقعیت خوش آمدید. عنوان را زیاد دوست داشتم.

  • محبوبه الف

باید ازخانه بزنم بیرون. بروم خرید. بروم درگرانی بازارچرخی بزنم. حالا که قرارست بازاسباب کشی کنم و تا عید بروم خانه خودم، این خانه دیگرنیازبه اسباب اضافه و رفت و روب الکی ندارد، اما خودم، باید بروم برای خودم روسری رنگی بخرم. یک پالتوی جدید با جیب های بزرگ که بشود دستها را فروبردتوی آنها و درسرمای بی بروبارش زمستان اینجا، گرم شد. باید بزنم بیرون، الکی الکی توی خیابان ها راه بروم و به آدم ها  فکرکنم و یک جوری خودم را آرام کنم. شاید به زنان سیستانی، زنان چابهاری که ازیک سنی به بعد حق ندارند ازخودشان عکسی تازه بیاندازند، فکرکنم. به تصاویری که از دختران هفت هشت ساله، توی عکس های دسته جمعی خانوارهای روستایی آنجا دیده م، به بی عکسی و بی تصویری بعد ازاین سالهایشان. به این که تا آخر عمرشان دیگر درهیچ کجا و توی هیچ صحنه و تصویری نیستندهم... این انیستاگرام هم گاهی با حقایقش بلای جان آدم می شود و کاری می کند با آدم تا بنشیند یک گوشه و بلند و بلند فکرکند. یا مثل من دست ببرد توی خاطراتش و یکی را بکشد بیرون، بگذارد جلوی رویش و خوب وارسی ش کند. بالا پائین ش کند، چپ و راستش کند، بنشاندش توی یک قصه و و اطرافش را پراز شاخ و برگ کند. بعد سرآخر یک دورکامل بخواندنش. بعد بگذاردش کنارو برود پی کاروبارروزانه خودش. اما درهمان حالی که دارد ظرف ها را با سیم و لکه برمی سابد و وانمود می کند دیگر آن نوشته برایش اهمیت ندارد، به آن نوشته فکر کند. به خودش وقت نوشتن. به این که چقدر تازگی ها ملاحظه کارشده ست. چقدر وقت نوشتن، دست و دلش لرزیده و چقدر ازحرفها را نگفته گذشته. چه تغیرات عجیبی توی نوشته ش داده، که مقصود و منظورواقعی ش نبوده ست. چقدرازدستی، کاری کرده تا مخاطب او را نفهمد.
چقدرخواسته پیرزن های غرغرو و خسته و طلبکار مرده را زنده کند، بیاوردشان توی متن ماجرا، برود توی گذشته آنها و آنها را با خودش بکشاند توی کوچه، بنشاند روی سکوی دم درخانه هایشان. یک چادرسرمه یی نقطه نقطه دارسفید هم بندازد روی سرشان و عصایی تراشیده ازچوب هم بدهد دستشان. نه نه، بیاید با هم روراست باشیم، حاج طاهر اصلا غرغرو و بداخلاق نبود، اتفاقا خیلی هم بذله گو و خوش معاشرت بود. مرد نبود، زن بود. اسمش را گذاشته بودند طاهره ، اما همه طاهر صدایش می زدند. ازوقتی مکه و کربلا هم رفته بود، شده بود حاج طاهر. همین چندوقت پیش بود که شنیدم مرده. بهانه نوشتنش را هم به دستم داده بود اینجا..

اما خب حوصله نوشتن و کش دادنش را نداشتم و خیلی سرسری رد شدم. آخرازاو دلچرکین بودم.. فقط خبرمرگش را دادم اما نگفتم که بوده، چکاره بوده، چه نسبتی با من داشته. نسبتی با من که نداشت. همسایه مان بود، توی محله سرشناسی که اسمش را نمی خواهم بیاورم باهم زندگی می کردیم. آخر ممکن است بروید بگردید و روی نقشه مشهد پیدایش کنید. بعد بگویید. اع پس این خانم قبلا آنجا هم زندگی می کرده ست. این اتفاق برایم افتاده. دروبلاگ قبلی شاعری مرا پیدا کرد. بعد گفت چه جالب ما هم همان محله زندگی می کردیم و یکسری نشانی داد.... الان با هم دوست شده ایم. توی انیستا توی فیس بوک، حتی قول دادم بروم جلسات شعرش شرکت کنم ولی، هروقت فرصتش را داشتم و مشهد رفتم، آنقدرکارسرم ریخته بود و وقت تنگ بود که نرفتم توی کلاس هایش.آنوقت ها با اینکه شاعر نسبتا سرشناسی هم بود، شده بود پای ثابت نوشته هایم. حالا سرهمین موضوع توی انیستا، با هم سرسنگین شده یم . فقط زیرکپشن های همدیگر لایک می زنیم و رد می شویم. حتی شاید اصلا نخوانیم همدیگر را. زندگی همین است دیگر کاریش نمی شود کرد. داشتم چه می گفتم؟ به کل ازماجرا پرت شدم. یادم آمد. داشتم ازحاج طاهر و نسبتش با خودم می گفتم.. حاج طاهرزن تنهایی بود، صبح تا غروب می نشست روی سکوی دم درخانه ش، هردختری که ازآنجا رد می شد صدایش می زد.

های دخترو. های دخترگل گلابی، بیا اینج ِ ببینُم

تو عروس موُ می شی؟

اوائل نمی دانستم او به هردختری که ازآنجا رد می شود، پیشنهاد عروسی می دهد. خیال می کردم فقط خودم، عروس آینده ش هستم. یا عکس پسرش را فقط به من نشان داده. راستش را بخواهید توی دلم خیلی خوشحال بودم،  درآن سن و سال او اولین خواستگارجدی من بود. یعنی اولین زنی بود که مرا برای پسرش نشان کرده بود. به نظرم مادرشوهرمهربان و خوبی می شد. مخصوصا که خانه ش هم بزرگ بود. دارو درخت و حوض و باغچه داشت و من می توانستم بچه های مدرسه را دعوت کنم و توی حیاط خانه ش کلی هفت سنگ ووسطنا و قایم موشک بازی کنیم.

حاج طاهر فقط تنها عیبی که داشت شکم بزرگش بود، شکم او بیش ازاندازه بزرگ بود. انگاردرآن سن و سال پابه ماه بوده باشد، یک دستش را همیشه زیر شکمش می گرفت و وقت راه رفتن آهسته آهسته قدم برمی داشت و با هرقدم که برمی داشت ناله می کرد. دلم می خواست خیال کنم دو قلو دارد و هرآن ممکن ست، وسط کوچه بزاید و بچه هایش به دنیا بیایند. اما همه می دانستند توی شکم پیرزن غده های بدخیمی وجود داشت که اگرعمل نمی کرد او را می کشت.. پیرزن درد می کشید اما به روی خودش نمی آورد. تمام فکروذکرش این آخرکاری پسرش مراد بود. عکس مراد را هم همه جا همراهش می برد. پسرخوش بررویی داشت انصافا. مدل موهایش را بالایی شانه زده بود. سبیل های باریکی داشت. توی کت و شلوارو کروات طوسی پشمی با آن جلیقه سیاه کمی ازمدافتاده به نظرمی رسید اما روی هم رفته، زیبا بود. چشم و ابروهایش سیاه بود و دماغ خوش تراشی هم داشت. روی لپ هایش انگارسرخاب مالیده باشند صورتی بود و لب هایش دو تا تکه خون ، مثل لبهای ماهی مرده ها ی زیر آفتاب مانده نیمه باز، اما خون رنگ،. آن وقت ها که فتوشاپ و این دغل بازی ها نبود. جوان راست راستکی خوشکلی بود که توی عکس رنگی خوب به نظرمی رسید و دل هردختری را می برد.

حاج طاهر می گفت. مرادم آتیش پاره و قرتی ست. برای همین دنبال یک دختر قرتی آتیش پاره می گردم برایش،مثل تو.

بعد خریدارانه نگاهم می کرد و عکس مراد را ازدستم می قاپید. فقط کاری نکنی یکی یکدانه م زجرکش بشه ها. خوشبختش کن خب. آی قربون دختروی گلُم....

خب آن وقت ها قرتی بودن یا قرتی شدن خرج زیادی نداشت. مثل حالا نبود که خداتومن پول بخواهد. قرتی بودن آن وقتها یعنی مانتوی سرمه یی کهنه خواهرت را جوری ازبغل تنگ کنی و پائینش را کوتاه کنی و تو بزنی که شبیه فرم گل و گشاد و بدقواره مدرسه نباشد. یک قیچی خیاطی هم لازم داشتی برای چتری زدن موها، تا اززیر مقنعه مثلا وقتی حواست نیست، مخصوصا توی کوچه، ناغافل بریزند بیرون روی پیشانی... . یک کرم مرطوب کننده نیوآو برس مو و موچین دزدی هم لازم بود. با یک جفت کتانی سفید و شلوارلی، که پاچه هایش را لوله تفنگی و کمی کوتاه کرده باشی. بعد لازم بودتوی کوچه با دخترها بلند بلند بخندی …درمورد مزاحم تلفنی های ناشناس حرف بزنی... ازخودت قصه ببافی و همه را سرکاربگذاری.

من که از اول با حاج طاهر مشکلی نداشتم.حتی با شکم بزرگش هم مشکلی نداشتم. فقط تنها مشکلم مراد بود. که آن را هم تحقیق کرده بودم و شنیده بودم می تواند توی شناسنامه اسمش را عوض کند. مثلا بگذارد بهروزی، شهروزی، شهرامی چیزی...ازآن اسم هایی که آن وقت ها مد بود. کامران هم قشنگ می شد اگرمی گذاشت. ازآن روزی که حاج طاهر ازمن خواستگاری کرده بود تمام هوش و حواسم رفته بود، پی انتخاب اسم پسرانه و عوض کردن تیپ و قیافه مراد...به نظرم کت و شلوار پشمی طوسی با جلیقه سیاه اصلا مد آن دوره نبود. آنقدرتوی ذهنم به تن مراد رخت و لباس مردانه مد روز پوشاندم که یک روز خسته شدم. به خواهرم گفتم بیا مراد را تو بردار برای خودت. نمی گذارد درس بخوانم. حواسم را پاک برده با خودش ...اسمش را هم هرچه خواستی بگذار. هرچه نباشد تو ازمن بزرگتری و تا تو عروس نشوی که من نمی توانم عروس شوم. زهی خیال باطل ...پس سنگین تر آن است که مراد و حاج طاهر هردو مال تو باشند.

یادم هست که خواهرم پرسیده بود،کدام مراد را می گویی؟

گفته بودم مراد حاج طاهر. همانی که رفته جبهه و قرارست زود برگردد.

خب برای هردختر دم بختی سخت بودکه بشنود،مرادش را قبلا به کس دیگری هم پیشنهاد داده ند.

آبجی گفته بود، حاج طاهر ازاو هم برای مراد خواستگاری کرده ست. عکس مراد را هم به او نشان داده و گفته مراد دنبال دختر،خانه دارو متین و با وقاری می گردد. که اهل نمازو روزه باشد. چادرازسرش نیافتد. خدا و پیغمبربشناسد و قرتی وسربه هوا هم نباشد.

شما که غریبه نیستید. همان لحظه ازحاج طاهربدم آمد. البته برای خواهرم آرزوی خوشبختی کردم اما ته دلم، یک جوربدی نسبت به آن زن چرکین شد. آنقدرازاو بدم آمد که دیگرازجلوی خانه ش رد نشدم. راهم را دورو کج کردم اما ازآن کوچه رد نشدم.آدم وقتی به آدم ها فکر می کند، می تواند ازهر زاویه یی که دلش خواست نگاهشان کند. می تواند برایشان دل بسوزاند.می تواند برود پیششان بنشیند و مدتها به حرفهایشان گوش بدهد. می تواند ازآنها بگذرد و ازیاد ببردشان حتی.. می تواند ازخبرمرگشان هم سرسری بگذرد. ...بعدها فهمیدم مراد، همان وقتهایی که توی عکسش به خواستگاری دختران محله می آمد، مرده بود. سن واقعی بعد ازمردگی ش خیلی بیشترازعکسش بوده ست که نشان نمی داد. ازآن مردهای کله خرابی بوده انگاری که قاطی یک سری ازآن گروه هاشده بوده و بعد ...حاج طاهر اما،آرزو داشت دامادش کند. دلش می خواست بگوید رزمنده ست. زنده ست و قرارست بیاید. حاج طاهر تا همین اواخرهم چشم انتظارمانده بوده ست انگاری...

همین. همین دیگر. نوشتن که شاخ و دم ندارد. می تواند یک پالتوی نرم و گرم و سیاه باشد با جیب های بزرگ که آدم برای لحظه یی دستهایش را فرو کند توی جیب هایش و آرام شود. می تواند یک عطسه سبک و بی موقع باشد که وقتی می آید آدم ناخوداگاه بگوید الحمدالله و یاد مادربزرگ بیافتد. می تواند حاج طاهر باشد که مرد. می تواند دخترک بلوچی تکیه داده به کپر با لباس محلی و انگشتان حنا بسته باشد، که توی آخرین تصاویرزندگی ش دست گذاشته روی پیشانی، به آفتاب و دوربین خیره شده، و معصومانه لبخند می زند. نوشتن می تواند از هرکجا و هرچیز باشد.


نه، انگارباید ازخانه بیرون بروم. بروم توی بازار ودرگرانی ش چرخی بزنم. بروم ولیعصر برای خودم روسری بزرگ و رنگی بخرم بعد تا تتائرشهرپیاده بروم، ب ایستم میان جمعیتی که دورجوان گیتاربه دست ریشو جمع شده ند. نگاه کنم به دوهزارتومانی ها و پنج هزارتومانی های توی جلد گیتارش و گوش بدهم به صدایی که زورمی زند ادای فرهاد را دربیاورد و نگاه کنم به پاهایش که بی اراده روی زمین می کوبند و میل رقصیدن دارند و گوش بدهم باز به ترانه یی که ازشاهین نجفی می خواند و جوان هایی که هم صدایش شده اند........بروم ازخانه بیرون و دراین شهر بی بروبارش و زمستان دروغ گوو گرانی بازارش چرخی بزنم....


  • محبوبه الف

دیروز بعدظهرهفت ساعت خوابیدم.بعدازنهارخواستم فقط یک چرت کوتاه بزنم اما وقتی بیدارشدم شب شده بود.گیج بودم وهماتطورکه به آشپزخانه می رفتم تا کتری بگذارم به فلوکی فکرمی کردم که قبل خواب تماشایش کرده بودم و انتظارداشتم خواب او را ببینم. پیش اودرسرزمین خدایان باشم ووقتی دارد قایق شکسته ش راتعمیرمی کند تا به جهان زندگان برگردد و با خودش آدم بیاورد...دستش را بگیرم وبگویم.اصلا به تو چه مربوط ست بروی زندگی هایشان را به هم بریزی و بیاوریشان اینجا.انهااگرخودشان بخواهندراهی برای رسیدن به والهالا پیدامی کنند. والهالا آمدن که زوری نیست. راستی فلوکی جان نظرت درمورد خدای آبشارچیست؟هان؟ به نظرمن که خیلی  جذاب است.بیا بیا فلوکی خوبی باش و کاری به آن مردم بیچاره نداشته باش و توی سرزمین خدایان خودت بمان و تنهایی ثواب کن. آخرنمی دانی آن مردم بدبخت چه مصیبتها که... تمام بعدظهرراخوابیده بودم و انتظارداشتم توی خوابم فلوکی وایکینگ را ببینم و همه این حرفها راحتی بدترازتمام اینها را به او بگویم.بگویم مرتیکه بنشین سرجایت ببینم. توحق نداری آرامش زنده ها را بهم بزنی... راستی نظرت رادرمورد خدای آبشارها نگفتی! به نظرت خیلی مردانه و جذاب و پرابهت نیست، چه گرافیک خوبی دارد. تاحالا خدای آبشاری به این زیبایی ندیده بودم. اما به جای فلوکی توی خوابم، فاطمه خانم کرمانج را دیدم ووقتی بیدارشدم واقعا ازدیدنش تعجب کردم .اخرادم هفت ساعت ازکل یک روزش را الکی الکی بخوابد و بعد به جای اینکه خواب فلوکی بی کله وایکینگ را ببیند، برود خواب فاطمه خانم کرمانج، همسایه قدیمی مامان اینها را ببیند.آن هم با تمام جزیتاش. فاطمه خانم کرمانج توی خوابم هنوزهم چاق بود. چادرش را دورکمرش بسته بود و داشت سبزی پاک می کرد. توی بن بست شهیدطاهری که هر هفت خانه ش سی متری و دوطبقه بود و شبانه دور از چشم شهرداری ساخته شده بود و برق دزدی داشت و پلاک هم نداشت،همیشه بساط سبزی وترشی و حتی آشپزی شریکی برپا بود. آنجا چند زن خوب وخواهرگقته زندگی می کردند که بچه هایشان رابا هم بزرگ می کردند. همان وقتها هم من را یاد گله ماده شیرها می انداختند. تا وقتی توی کوچه بن بست شهیدطاهری می نشستیم همه چیز خوب بود حتی خیلی وقتها سفره نهارراتوی کوچه، که برای همه حکم حیاط را داشت روی حصیرهای مسافرتی می انداختند و هرکس هرچه داشت یا از شامش مانده بود با خودش می آورد. زنها جک های درگوشی بی ادبانه می گفتند و می خندیدند. درمورد جزیی ترین اتفاقات شبهایشان حرف می زدند. فاطمه کرمانج سه تا بچه داشت دو تا پسرو یک دختر. ناصرپسربزرگه با پدرش که تریاکی بود می رفتند سرساختمان وگچ کاری بلد بودونادرکه هم سنم بود و کلاس چهارمی توی کوچه با  دخترها بازی می کرد. زن می شد. مرد می شد.بابا می شد. دوست پسرمی شد. سگ می شد گربه می شد. خیلی وقتها مشقهایمان را مجانی می نوشت و آن آواخرحتی عاشق من شده بود.

آنوقت ها نمی دانستم به کردهای خراسانی کرمانج می گویند.نادرخیال می کرد کرمانج فحش ست. هروقت به او نادرکرمانج می گفتیم چشمهای ریزش مثل دو تیله زرد تو صورت سفیدش غمگین می شدند.او شبیه بچه گربه های بدبخت گرسنه می شد و دلم برایش می سوخت. بعد فحش بد می داد و همین بهانه یی می شد تا او را از بازی بیرون بیاندازیم.نادر دست خواهرش معصومه را هم می گرفت و به زورازبازی بیرون می برد. معصومه عرمی زد وفاطمه کرمانج با آن دستان چاق و سنگین از النگویش هردوتایشان را می زدو چقلی م را به مامان می کرد. ناخن جله های ریز از ران و بازو و پشت دست،هنوز هم می سوزانند آدم را.فاطمه کرمانج توی عروسی ها، ختنه سوری ها و تولدها قشنگ می رقصید.مامان داریه می زد حاج خورشید که صدای مردانه ترسناکی داشت. عاشقانه هایی با لهجه غلیظ کرمانی می خواند و بقیه کل می کشیدند. دم ورودی کوچه بن بست درست دو قدم مانده به دیوار نویسی بسیجی ها را پرده کشیده بودند و تا ساعت شیش یا هفت غروب هیچ مردی به جز نادرحق وارد شدن به کوچه را نداشت. نادررا زده بودم. به ناحق کتکش زده بودم و خیلی گریه کرده بود..خوب یادم هست که دوچرخه برادرش ناصررا دزدکی وقتی که او نبود، باخودش به کوچه می آورد تا تمرین کند. بعد من که می دانستم او عاشق م شده و دل ندارد اشکهایم را ببیند دوچرخه ش را می گرفتم و هرطوری بود سوار آن دوچرخه گنده تر از خودم می شدم. او وظیفه داشت ترک دوچرخه را بگیرد و مراقب نیافتادنم باشد و به ته کوچه که می رسیدیم دوچرخه را سرته کند تا دوباره سوارشوم برسم سرکوچه که یک سراشیبی تند داشت و روی دیوارش نوشته بود. زنان کوچه نشین عروسان شیطانند. و راه داشت به کوچه ازما بهترون و می رسید به ایستگاه یخچال. تا همان جا جلو تر نمی شد برویم نادرباز ترک دوچرخه را نگه می داشت. عرق می ریخت و دنبالم می دوید تا من دوچرخه سواری یاد بگیرم. از نادرودوچرخه زخم و زیل هایش یادم مانده و کتکی که به ناحق به او زدم که دلش شکست و تاچندماه با هم قهرماندیم. حتی روزی که اسبابهایمان را سواروانت کردیم و رفتیم به محله یی بهترهم، نادرنیامد تا با هم آشتی یا حتی خداحافظی کنیم. گاهی فکرمی کنم او حالا مرد چهل وچندساله و جا افتاده جذابی شده و چندتا بچه هم دارد و دارد توی همان کوچه بن بست به آنها دوچرخه سواری یاد می دهد و خیلی شبیه فلوکی وایکینگ است. همان طور ریزه میزه.با کله تراشیده هفت رنگ و چشمهای ریز عسلی و کاملا خل و چل... انتظارداشتم دراین هفت ساعت خوابی که بیشتربه مرگ می مانست، فلوکی وایکینگ را ببینم نه فاطمه کرمانج را آن هم با تمام جزیتاش. برهنه و چاق،  توی حمام عمومی، روز هفتم زاچی برشنا زن آواره افغانی که آمده  بود با آن همه بی خانمانی و تنگی جای  خودمان، مستاجرما شده بود و مامان برایش حمام زاچی گرفته بود.بوی اسپندو طعم بدو پرزیره کاچی ودارودوا، را خوب یادم هست و دخترش زلیخا.زرد زرد،مثل زردچوبه، توی بغل لخت ماده شیرها. برشنا را روی حوله ی کف حمام خوابانده بودند و فاطمه کرمانج نشسته بود کنارش و با انگشتان چاق و بی نهایت سفیدش به کمرزاچ ماده زردرنگی شبیه زردچوبه ترشده می مالید. یکی دایره می زد  حمام را ماده شیرهای بن بست شهیدطاهری قرق کرده بودند. من ولی واقعا انتظارداشتم خواب فلوکی، وایکینگ با ایمان را ببینم،، نه فاطمه کرمانج را.....  

 

 

  • محبوبه الف

مامان می گفت دیگرهیچ امیدی به فردا ندارد.به همین خاطرتصمیم گرفته تمام پس اندازش را خرج کند.گفت بیا اینجا،پولهایم را ازبانک بکش بیرون،اصلا آن حساب کوفتی را ببند، با آن سودحقیرانه ش دارد به ریشم می خندد. می گویم باشد خرید کردن فکرخوبی ست اما همه ش را برندار.یا لااقل حسابت را نبند. می گوید نه.شبها خوابم نمی برد. می ترسم پولم را تخل پخل کنند. فکرتوی خانه نگه داشتنش را هم کرده م اما، اگرزلزله بیاید وبماتد زیرآوارچی؟آنوقت با این همه حسرت چه کنم؟ می گویم دردت به جانم، ما پنج نفرکه هیج وقت نگذاشته ایم تو کمبودی داشته باشی.آن مستمری ماهیانه را هم خودت خواستی تا طی تمام این سالها نگه داری. می گوید اصلا چطوراست همه گی تان بیاید اینجا.سهمتان را بگیریدو خیالم را راحت کنید. گلودرد دارم. سردرد دارم. سرمای بدی خورده م. سریال فرندز را گذاشته م جلویم تا به بهانه تماشایش انگلیسی یاد بگیرم. آنقدری بفهمم تا مثلا پسرم،همانطورکه خودش می گویدو می خواهد،فرداروزی ازاینجا رفت و بعدفرداروزدیگرش، دست یک دخترخارجی را گرفت و با خودش آورد.بتوانم به عروسم. بگویم، ول کام تو ایران. مای کانتری

ایزوری گود اند بیوتیفول بات یو نو! اوکی,ا نی وی..کن یو اسپیک پرژن تو؟ به مامان می گویم به عباس آقا بگو بیاوردت اینجا. پیش من باش. حالم که بهترشد می رویم بیرون. و هرچه خواستی می خریم..به آبجی هم بگواگرخواست بیایدباماتا. فردا نگویدباعث وبانی بی پولی ت من بوده م. همیشه باعث و بانی بی پولی مامان من می شدم. او بلدنبودبرای خودش چیزی بخرد.حتی وقتی توی کیفش پول داشت و با هم می رفتیم بازاررضا.همیشه نصف پولش را توی جوابهایش می گذاشت.ازدزدهاوجیب برهامی ترسید.توی بازار برای هرکدام ازما چیزی می خرید.مثلا چهارتاروسری یک جوری یک شمشیرپلاستیکی نقش داربرای برادرم. به خوراکی ها که می رسید وسواس می گرفت. دانه دانه همه چیزرا قیمت می کرد و آخرسرنمی خرید تا بعد بیاید از دستفروشهای طبرسی یا فلکه آب و چهارراه مقدم بخرد.می گفت زوارهای بیچاره چقدرهرروزسرشان کلاه می رود اینجا. بعدمی رفتیم حرم.نمازمی خواند زیارت می کرد.می گفت برو ببین غذای حضرتی به ما می رسد براى تبرک، نمی رسید. هیچ وقت نمی رسید. بعد می رفتیم از دکه های نان رضوی که پربود اطراف حرم دونات تازه می خرید. برای من که همراهش بودم دو تا می گرفت و یک کوکا. دونات شکری باکوکا به هم نمی آمد ولی جلوی گرسنگی را می گرفت.برای خودش فقط کوکا می خرید و یک نفس سرمی کشید و بعد عرق پیشانی ش را با چادر پاک می کرد. مامان همیشه توی خیابان اکرمی خواست چیزی بخورد رو به دیوارمی ایستاد و بعد، بی که توی چشمهای مرد دکه دارنگاه کند،آهسته شیشه خالی را می گذاشت توی جعبه کوکاهای کنارجوب نزدیک دکه، که روی پر هایش تکه های یخ داشت.مامان برای خودش چیزی نمی خرید. اما برای خانه. برای ما، برای من که بیشتروقتها همراهش می رفتم بی زور وبازور و گاهی حتی باکتک خوردن و لجبازی و گریه... چون به قول آبجی درد ری و اززیرکاردرو و حقه باز بودم، ازهرخوراکی دو تامی خریدو می گفت به کسی نگو. به خانه که میرسیدیم آبجی توی چشمهایم خیره می شد.انگاردزدوجانی و فتنه گرفته باشد. می گفت ها کن. انگارعرق خورده باشم ها می  کردم. بگو به روح آقا. نمی گم. پول دزد پول حروم کن. این دفعه خودم می رم. نمی خوام. خودم می رم. نه.  .. مامان سرمان داد می کشید و برادرم با شمشیر درخشانش قصد جانمان را می کرد و توی حیاط دنبالمان می دوید و خوشحال بود. مامان کتری قوری جدیدش را از کارتون درمی آورد و خوب وراندازش می کرد. به گلهای لعابی ش نگاه می کرد و کیفور می شد. می گفت می گذارد برای جهازیکی ازما..ما مان هیچ وقت بلد نبود برای خودش خرج کند.
نوشتن با موبایل خیلی سخت است. آن حال خوب را از آدم می گیرد و قلم را کندمی کند.باید به آقای عزیز بگویم این بارقبض تلفن را ندهد تا صاحبخانه مجبور شود اینترنت خانه را وصل  کند.آدم وقتی دردش می گیرد و راه به جایی هم ندارد.چاره ی ندارد جز نوشتن.

  • محبوبه الف

بچه که بودم علاقه زیادی به نقاشی و خوانندگی داشتم. بعد نمی دانم چه شد که از دنبال کردن هردوتایشان واماندم. امشب همانطور که داشتم اخبارگوش می دادم و منتظربودم تا آقای عزیز و بچه ها سربرسند و نگران بودم که مبادا زلزله بیاید و حواسم رفته بود پیش حرفهای گوینده خبر. برای خودم نقاشی کشیدم.خودکار و کاغذ و سکوت خانه مرا برد به آن سالها. به دبستان دخترانه ناصرخسرو. به عکس بزرگی که از یک رزمنده روی دیوار نمازخانه کشیده بودم و شکل زنها شده بود. شکل عروسها. دهه فجرآمده بود و آن نقاشی زینت بخش دیوار سالن و نمازخانه بود. ۲۱ بهمن. آش مرگ برآمریکا را که توی مدرسه پختند و خوردیم و سرودها خوانده شد و سخنرانی ها انجام شد و شعارها را هم سردادیم و گلوهایمان پاره شد و روز تمام شد و رفتیم . دیوار و نقاشی مرا رنگ زدند و من دیگرو هرگزنقاش نشدم.


دلم می خواست داستانکی بنویسم و حواسم را اززلزله تهران که می گویند احتمال آمدنش هست پرت کنم ولی،....
عنوان از بوف کور،صادق هدایت
وطرحی که تلاش کرد تا چهره او شود.

  • محبوبه الف