دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

۴۸ مطلب با موضوع «کتاب. فیلم. سریال، موسیقی...» ثبت شده است

آنجا که اسامه دست به هر تقلا و تکاپوی نومیدانه ای می زند تا درمیانه چاه زنده بماند. مادر مادر مادر... آمده توی خواب هایم.و من بعد ازیک ماه که ازتماشایش گذشته هنوز، بارهراس و رنج و اندوه و نومیدی ش را به دوش می کشم. اسامه چسبیده توی سرم و رهایم نمی کند.

آنجایی که بعد ازتحمل آن همه ترس. ترسی عمیق و جانکاه، بالاخره ازچاه بیرونش کشیدند و خون از زیر شلوار ومچ پاهایش راه کشید تا خاک و میان نگاه آن همه مرد. و در میانه همه جنگ ها و کشتارها و جنایت ها و سرکوب ها و استبدادها و تبعیض ها و هرج و مرج ها، ازسر ترس، زن شدن  به یک باره ش  را لو داد. نفسم را بند آورد. و اشک های اسامه که دیگرنمی توانست در لباسی مردانه، همراه پسرها به مکتب برود و درس بخواند یا توی دکان بقالی کاربکند و نان آور خانه باشد. بعد ترس و ترس و ترس و ترس و ترس و ترس......این فیلم برایم کابوس عذاب آوری شده و دارد آرام أرام در من گسترش می یابد و مرا درآن همه ویرانی خودش حبس می کند.



و کلماتی که ذره ذره از جان می کاهند. دارم از نوشین می نویسم. و با هرپاراگرافی که پیش می روم بیشتردچارترس می شوم و آن هیجان ناشی از ترس. چقدر برایم دردناک و درعین حال لذت بخش است...

-------------------------------------------------

و یکی دیگرازبهترین و حقیقی ترین رفقایم. پسرک چهارساله خواهرم هست .من و او حرفهای زیادی برای گفتن و شنیدن داریم. و من چقدردنیای ساده و حقیقی و زیبای او را دوست دارم...

گفت که می خواهد خلبان بشود. بعد خیلی سریع گفت که شاید هم پلیس بشود. باز گفت که نه، پلیس دوست ندارد بشود. دلش می خواهد قهرمان بشود و مردم را نجات بدهد. ولی خلبان هم حتما می شود. یک خلبان قهرمان و گفت که می خواهد یک عروس دریایی هم بگیرد. ازهمان عروس های دریایی  که هم موهایشان بلند است و هم رنگ شان آبی ست و چشمهای قشنگ دارند و خیلی مهربانند. امروزخیلی با هم حرف زدیم. بعد پرسید. خاله جون تو می خوایی چکاره بشی؟ و من فکر کردم که آدم درآستانه چهل و پنج سالگی وقتی که نصف بیشتر راه را هم رفته ست .دوست دارد چکاره بشود؟! به او گفتم. باغبان. دلم می خواهد باغبانی و کشاورزی کنم. گفت منم با هواپیمام می یام شمال توی باغ شما میوه می چینم. گفتم باشه بیا عزیزم بیا...

من و پرتقال های نارس. درمیانه خرداد همین سال و حال و هوای نائی شدن .... همیشه دلم می خواست زنی مثل نائی جان باشم.

عنوان. از دارن آرونوفسکی

  • محبوبه الف

هرسال اززندگی، همچون خوابی شبانه،ورطه هایی از رویای عمیق و قله هایی از بیداری دارد. زندگی همین که تجربه شد. همچون سایه یی به ظلمت سایه ها درمی خزد. تمامی ساعات و روزها درخاطره گم می شود. و تنها خاطرات پراکنده پایدارمی مانند.آن هم ازاین رو که در ژرفا ریشه دوانده اند. چهارده سالگی، انجیل به خاطر روز تولدش.پانزده سالگی پچ پج دوروبری هایی که درباره او حرف می زنند و خود را مسئول آینده اش می دانند و راه زندگی آینده را به او نشان می دهند.کشیش هایی که با دونا آرینسون قهوه می نوشند.دبیرستان را که تمام کرد کاری کنید ازکتاب خواندن دست بردارد.بفرستیدش به موسسه دام داری و من ازاو یک مرد شرافتمند و با انگیزه خواهم ساخت.

پراکنده هایی از آسوده خاطر...

این خیابان کثیف پراز درشکه را که مثل اصطبل توی خانه ماست می بینی؟ مادر مادربزرگ تو، مارگاریتا، با بچه های قد و نیم قدش یکشنبه ها از همین خیابان به سوی کلیسا می رفت. به مردم سلام می داد و به عالیجناب اسقف شکلات تعارف می کرد. خیلی جالب است نه؟ فکرش را بکن. اگرما یک ماشین کوچک داشتیم. یا یک دوچرخه که به گذشته می رفت. می توانستیم حتی پی پیلا را هم ببینیم. پی پیلا که بود؟ یک پسربچه کوچولو بود. مثل خودت. درست مثل تو. و با کمک او بود که شورشی ها موفق شدند دژ را بگیرند. و من به تو خواهم گفت اگرانقلاب دیگری پیش بیاید تنهایت نمی گذارم. می دانم که تنهایم نمی گذاری. پسرک دست پدررا فشرد و ساکت ماند...

 و بازازآسوده خاطر. کتابی که دردست خواندن  دارم. از کارلوس فوئنتس


در زمیننه کتاب خوانی شش ماهه اول سال  خوب گذشت. کتاب های خوبی خواندم. امیدوارم شش ماهه دوم هم برایم همین طوری باشد.

دوباره از مینا بنویسید. ما شبها درپشه بند می خوابیدیم تا مینا دخترهمسایه را پیش ازخواب سیر تماشا کنیم وبعد کاسه ی آب یَخ را سربکشیم ویک پَهلو بخوابیم تا موهای بلند وپرپشت مینا را که ازکنار تختش آویزان می شد, ببینیم. بابا که می دانست زیر کاسه یخ ما نیم کاسه ای است, هرده دقیقه یکبار مارا بی خود وبی جهت حاضرغایب می کرد اما ما از رونمی رفتیم و همان جور یک پهلو می ماندیم تا ستاره ها یکی یکی از رو بروند ورنگ ببازند. ما به سایه ی مینا آنقدر زل میزدیم تا شاید خوابش را خواب ببینیم.ما با معاشرت دختر وپسر به شدٌت موافقیم. ما تی پارتی های جمعه بعد ازظهر را دوست داریم. ما تابه حال چند نامه برای مینا سنگ قلاب کرده ایم که یکی هم شیشه ی گلخانیشان را شکسته است. بابا موافقت کرده است مینا به ما که دست به تجدیدیمان خوب است, فیزیک وشیمی درس بدهد.چند روز پیش مادربزرگ به ما گفت:"مواظب باش کاردست خودت ندهی". ما منظور خانم جان را نفهمیدیم اما اگرمنظورش ابریشم موهای میناست که دیگر کار از کار گذشته است.ما در دفترچه عقاید مینا چند خطی به یادگار نوشته ایم... مینا اما ما را داخل آدم حساب نمی کند. حتی پاره ای وقتها به بابای ماهم لبخند می زند وبه موهایش جوری دست می کشد که حواس بابا هم پرت می شود. ما با آزادی زن ومرد موافقیم؛ اما پدرمینا که حساب دار بانک رهنیست وقول داده که هرگز لبخند نزند یک روز جلوی بابا را گرفت وبی مقدمه از بی بند وباری جوان ها گفت. ما گوش هایمان را تیز کردیم وشنیدیم که پدرمینا می گفت:" دوره ی آخرزمان است, سگ صاحبش را نمی شناسد. پسرشما هم که هیپی شده است وهنوز پشت لبش سبز نشده برای دخترهای محله مزاحمت ایجاد می کند. وضع مملکت ازوقتی خراب شد که شرکت واحد به کارافتاد. اتوبوس یک طبقه ودوطبقه باعث شد که روی مردها به زنها بازشود وتنشان به تن هم بخورد."ما با پدرمینا موافق نیستیم اما منتظریم تا مینا به سن قانونی برسد. چقدرسن قانونی خوب است... ای کاش همیشه تابستان باشد... پشه بند باشد, موهای مینا ازتخت آویزان باشد تا ما بدون ترس ولرز بتوانیم مینا را به اسم کوچک صدا کنیم.
این بود انشای ما درباره ی مینا... ببخشید آقا معلم!!! درباره ی تعطیلات تابستانی..
 
و من تمام نوجوانی م با صدای شهیارو فرهاد و فریدون و داریوش و سیاووش گذشت..
 تابستان بود. ما تازه بودیم. گریستن نمی دانستیم و می خندیدیم...
  • محبوبه الف

به شکل خودآزارانه یی شکلات تلخ، فیلم تلخ، موسیقی تلخ، یا هرچیزتلخ دیگری را دوست دارم. گاهی فکرمی کنم لابد پیش از این جایی در زندگی م تا اعماق اندوه آدمی سقوط کرده م اما به طرز معجزه واری،زنده مانده م و شاید به همین دلیل است که، هنوز هم دارم دست و پا می زنم....


رفتن قصه درد است. (فرشته جان ، چند وقت پیش برادرم سرور درجنگ قومی در افغانستان یک نفررا کشت. خودش هم ازترس جانش فرارکرد به تاجیکستان.خانواده مقتول برای اینکه انتقامشان را بگیرند، دنبال کشتن من شدند.)... رفتن قصه خیلی از آدم های این حوالی ست...


بیشتر از ده بارسکانس آخررا تماشا کردم.با آن چشم. با آن نگاه پنهان شده در صندوق . جاده و خیابان و شب را تماشا کردم. و از عمق جانم حس کردم، آن همه درد و دریغ و اندوه و بی عشقی و بی فردایی و ترس را........

فرشته جان،یک بارهم مرا به زور به بیرون شهربردند تا بکشند.ولی شانس آوردم. چندنفرازهمشهریها رسیدند و کمک کردندگریختم...گفتم که می آیم ایران تا با هم برویم خارج. برویم در گوشه یی از دنیا دوراز چشم مردم زندگی کنیم. من آن موقع به هیچ چیزجزدرکنارتو بودن فکرنمی کردم.ولی حالا دارم به خیلی چیزها فکرمی کنم.به اتفاقاتی که افتاد. به سختی هایی که کشیدم. به چیزهایی که من درراه دیدم و خدا را شکرمی کنم که تو پیشم نبودی. فرشته جان. یک ساعت پیش که به جرم گناه نکرده زیردست و پای چند نفرافتاده بودم و کتک می خوردم و فریاد می زدم که من بی گناه هستم.من گناهی نکردم. فهمیدم که هیچ کس صدای مرا نمی شنود....
فیلم ساده، اما خوب رفتن را دوست داشتم. و آن موسیقی غمگین و زیبایش را هم همین طور..،

  • محبوبه الف

 

هی داد. هی بیداد... تو هم که رفتی مش حسن...

  • محبوبه الف

ابتدا باید اجازه بدهم تا ندیمه دروجودم خوب نفوذ کند و ته نشین بشود. تا بتوانم ازاو، به دورازهیاهوها و جنجال ها یی که درموردش خوانده م، بنویسم. این فیلم رویکرد جسورانه یی به مقوله فمینیست  و مذهب دارد. که برایم جالب است. و ازان دسته از فیلم هایی ست که باید درخلوت و به تنهایی تماشا کرد.چیزی که دراین سریال بسیاردوست دارم.شخصیت آف فرد (جون)  است که عامدانه تلاش  می کند تا حریم ذهنی ش را رو به مخاطب باز کند و اجازه می دهد تا مخاطب بفهمد توی سراو   دارد چه می گذرد ، اینکه او دارد به عنوان زنی که هیچ اختیاری از خود ندارد،تمام سعیش را می کند تا درآن فضای پرازتاریکی و خفقان و خشونت و ترس و تهدید و مرگ و بی اجازگی،  با توسل به نیروی سحرآمیز و ممنوع  کلمات و با امید به یادآوردن گذشته ، و به خاطرسپردن هرآن چه که زیباست و کمک گرفتن ازنشانه های شادی و زندگی، حتی اگرکم و جستجو برای یافتن دوباره عشق ، و کمک گرفتن ازتمام این نیروهادر مواجهه با تسلیم و پذیرش و تن دادن محض به سرگذشت وحشتناکی که برایش رقم زده اندبتواند ، زنی شکست ناپذیر بشود و حتی بدین وسیله  راهی برای رهایی پیدا بکند.زیباست و باز این که روایت دارد،درآینده اتفاق می افتد هم نکته یی بود که دوستش داشتم و به نظرم این شیوه ازروایت، خیلی نو آمدو شکوه این فیلم دراین است که یک اثراقتباسی ست ازرمانی به همین نام، نوشته مارگارت اتوود.

باید بروم و کتاب های این نویسنده را بخرم و بخوانم. و خیلی متاسفم که تا به حال ازاو، هیچ، نخوانده بودم.


 این فیلم ، لحظاتی دارد که نفس توی سینه م حبس می شود و مونولوگ ها و دیالوگ هایی که گاهی وادارم می کنند برگردم و خوب و دوباره و دوباره بشنوم و خیلی وقتها احساس می کنم .بسیاربسیار برایم ملموس و آشناست.....

و این غذا درابتدا قرار بود یک نهارسالم و رژیمی کاهش وزنی باشد.اما یک مشت پنیرپیتزا درلحظات آخررویش پاشیده شد ورژیمی بودنش را زیرسوال برد. درمورد این بشقاب می توانم آن جمله معروف را بگویم که هدف وسیله را توجیه نمی کند.

پینوشت: مخاطبی پرسیده پدربزرگت چه شد؟! باید بگویم که هنوزدارد با مرگ می جنگد. به مادرم هم گفتم که باید دورش را خالی کنند. این همه آدم و سیاهی و گریه و ناله و دعا برای حالش خوب نیست. فقط چند نفرآدم نزدیک پیشش بمانند تا احساس تنهایی نکند. اتاقش را خلوت کنند و اجازه بدهند تا او، بتواند هرچقدرکه دلش می خواهد خاطرات خوب یا ناخوب زندگی ش را به یادآورد و با خودش مرور کند و حتی برای خودش رویا ببافد...

و مرگ، آن درخت تناور بود
که زنده‌های این سوی آغاز
به شاخه‌های ملولش دخیل می‌بستند
ومرده‌های آن سوی پایان
به ریشه‌های فسفریش چنگ می‌زدند

و بعد پرسیده که چرا من، این همه سنگ دلانه از پدربزرگم نوشته م. راستش دارم جسارت و شهامت درنوشتن و همچنین اهمیت ندادن به قضاوت شدن هارا تمرین می کنم. هیچ ربطی به سنگدلی یا تمام اینها ندارد. او هرچه باشد پدربزرگم است و هم خون من است و من دلم برای مردنش می سوزد. 

عنوان ازاحمد شاملو. به بهانه سالگردش

  • محبوبه الف

از دندان پزشکی آمدم بیرون و با وجود بی حسی، درد داشتم. خانم دکتر،زیبایی که دندان نیشم را عصب کشی کرده بود. و یکی از دندان های آسیابم را کوتاه کرده بود تا روکش کند. گفت تا ده روز دیگر روکش ششصد و پنجاه تومانی دندانت آماده است. دندان عقل سمت راستی فک پائینی را هم باید بکشی. خانم دکتر نگفت روکش ششصد و پنجاه تومانی، زن اول توی سرم گفت: از دردندان پزشکی که بیرون آمدیم تا خود خانه، مدام گفت: ششصد و پنجاه هزار تومان فقط برای یک روکش؟ یعنی تو الان یک و نیم میلیون تومان دادی فقط برای یک عصب کشی و پرکردن و یک روکش؟ آنقدرگفت و گفت که اعصابم به هم ریخت و تصمیم گرفتم بروم  ولیعصرو برای خودم یعنی در واقع برای او، دو سه تا دامن رنگی چین و واچین دار و یک جفت صندل چرمی نو بخرم. تا هم درمسافرت شمال به کارمان بیاید و هم زن اول در من راضی بشود و دست ازسرم بردارد و این قدرگرانی دندان را توی سرم نزند. مشکلی که من با زنهای درونم دارم این است که زود فکرم را می خوانند. و به هیچ عنوان نمی توانم به آنها دروغ بگویم یا دورشان بزنم. گفت حالا که آقای عزیزت همراهت است و ماشین هم هست، بیا برویم تجریش. آنجا دامن های قشنگ تری دارد تازه می توانی آن شال بلنده را هم بخری. گفتم تو که می دانی آقای عزیز از ماندن در ترافیک بیزار است. تازه ساعت را نگاه کن، شده پنج بعدظهر، اوج گرما، اوج ترافیک.خسته گرسنه ...گناه دارد. بیا همین سرراهمان خرید کنیم و برویم خانه. گفت با آن پولهای توی کیفت، می توانی یک زیرسفره و ماهی تابه رژیمی و حوله سفید نو هم بخری...بعد لیستی از نداشته های خانه و آشپزخانه را توی سرم ردیف هم کرد و کلی دق دلی داد به من ....داشتم به حرفهای زن اول درمن گوش می دادم و به او حق می دادم و یواش یواش قانع می شدم که رسیدم به این کتاب فروشی.

پیرمردی توی درگاهی ایستاده بود و سیگارمی کشید. کتاب فروشی خلوت بود. خالی و خسته. خسته ازاین جهت که کتاب ها روی هم انباشته بود. درهم برهم و شلخته و خاک خورده. روی شیشه درگاهی جایی که پیرمرد فروشنده ایستاده بود. کاغذی به شیشه بود که رویش نوشته بود. تو را به هرچه می پرستید قسم، از نمایشگاه ها و دست فروشان کتاب نخرید. بگذارید ما هم نان بخوریم!راستش نمی دانم قیافه خسته و پکرو درب و داغان و گرسنه ( ازصبح تا غروب و از درد دندان چیزی نخورده بودم و خیال می کردم که او هم مثل من به شدت گرسنه است) نمی دانم همه اینها باعث شد یا نوشته روی کاغذ یا اینکه چون خودم همیشه خریدارپروپاقرص کتاب از دست فروشها هستم و عذاب وجدان گرفتم یا چه  که بی اختیاررفتم سمت کتاب فروشی و سلام کردم و رفتم توی کتاب فروشی و اصلا فکرش را هم نمی کردم که کتابی بخرم. فقط رفتم تا هم کمی ازشر گرمای بیرون خلاص بشوم و هم نگاهی به عناوین بیندازم و هم بپرسم که چرا کتاب ها را اینطوری شلخته و درهم برهم چیده و مشتری گردن درد می گیرد و جانش بالا می آید تا ازپشت ویترین عنوان ها را بخواند. آقای عزیز رفت آن دست خیابان تا ماشین را بیاورد و من ماندم و غرولندهای زن اول درمن، که ازموجودی مخفی کیفم خبرداشت و ترسیده بود همه را خرج کتاب کنم  و من و من های زن دوم که، تا رسیدیم توی کتابفروشی  انگارجان دوباره پیدا کرد، رفت لابه لای کتاب ها. تازه همان لحظه زن دوم یادم انداخت که کارتون های کتابی که برده م خانه روستایی، در شمال، دارند نم برمی دارند و چه حیف که هنوز برایشان کتابخانه نخریدم و ازاینجا شلخته ترنگه شان می دارم و بهتراست من یکی دراین مورد حرفی نزنم و .....

همه اینها را گفتم تا بگویم، دست خالی از کتابخانه بیرون نیامدم.

کتابهایی که نداشتم و خریدم:

یک موقعی بود که می توانستم هفته ها بی وقفه به جاهای مختلف انگلستان سفرکنم. و سرحال و قبراق باشم. آن هم زمانی که سفرعصبی م می کرد. ولی حالا که سنم بالا رفته خیلی راحت تر گیج و سرگردان می شوم.به همین دلیل وقتی پس از تاریکی به آن روستا رسیدم.کاملا احساس گیجی و سرگردانی می کردم.باورم نمی شد درهمان روستایی هستم که در گذشته نه چندان دوری در آن زندگی می کردم.

روستایی پس از تاریکی. کازوایشی گورو

این ساندویچ مایونز ندارد. بالای هر صفحه یکی در میان نوشته بود. من دیوونه م. از دیوید سلینجر

روز بعدش هم کسی نمرد. این موضوع که مطلقا با قواعد حیات مغایراست. اوضاع و احوال جامعه را به هم ریخت و در افکارمردم اضطرابی عظیم ایجاد کرد . در ستایش مرگ از: ژوزه ساراماگو

از هانریش بل نان آن سالها را خریدم.

میرامار از نجیب محفوظ

سرانجام اسکندریه، اسکندریه قطره های شبنم. تنوره ابرهای سپید.اسکندریه هبوط شعاع های شسته شده با باران، و قلب خاطرات سرشته با اشک و عسل...

مرگ و پرگاراز خورخه لویس بورخس

یاداشتی از مترجم که زبان حال خودم بود.

هربارکه اثری از بورخس را ترجمه کرده م به خودم گفتم. که این دیگربورخس آخری ست.اما بازمناسبتی، موقعیتی یا حالتی روحی پیش آمده و تب آلوده به مصاف یکی دیگرازکارهای او رفتم.

......

با این کتاب ها پیرمرد کتاب فروش خوشحال شد. زن دوم درمن خوشحال شد. اما زن اول درمن هیچ خوشش نیامد. سفررفتم. دوقلو ها آمدند. مدتی طولانی شمال ماندیم. کلی خوش گذشت. کلی خاطره ساختیم. با همان صندلهای قدیمی و دامن هایی که داشتم همه چیزبه خیرو خوشی گذشت و تمام شد و حالا برگشته م خانه و می خواهم دانه دانه کتاب ها را بخوانم. از آن طرف قطعی برق تهران هم باعث شده، در ساعات بی برقی روزانه، کامل و راحت کارو زندگی را ول کنم و  بنشینم و فقط کتاب بخوانم.

یک لیست دیگراز ازکتاب هایی که ندارم را هم تهیه کرده م تا نوبه بعدی که رفتم دندان پزشکی و دندان عقلم را کشیدم. ازهمان پیرمرد بخرم. البته اگرداشته باشد و پولش هم تا آن روز جوربشود.

این یکی را هم درآخرین لحظه برداشتم. وقتی آقای عزیز آمده بود توی کتاب خانه و یک نگاهش به ماشین که بدجایی و دوبله پارک کرده بود و می ترسید جریمه بشود بود و یک نگاه عصبانی ش هم به من که با ولعی سیری ناپذیرداشتم کتاب های کتاب فروشی را زیرورو میکردم. هردو گرسنه و خسته بودیم و هیچ مجال توقف و تامل بیشترهم نبود.

جایگاه جز از کل درکنار اتحادیه ابلهان است. داستانی که انگار ولترو ونه گات با هم نوشته اند.وال استریت ژورنال. همین جمله درآغازین صفحات کتاب و البته ترجمه پیمان خاکسارو همین طور چاپ نهم بودنش باعث شد بخرمش. و حالا که تحقیق کردم دیدم کتاب خوبی ست و بسیارهم پرفروش بوده.

جزازکل از استیو تولتز

عنوان: ریموند کارور

 

دارم فکرمی کنم که شاید بشود با میل گردهایی که ازبنایی خانه روستایی، باقی مانده و جوش دادن آنها به هم و استفاده از تخته های چوب، کتابخانه ساخت! و درعوض هزینه را کم کرد و به جایش کتاب های بیشتری خرید! چند طرح قلمی هم کشیده م اما هنوزاین ایده به سرانجام نرسیده....

 

  • محبوبه الف

زیبا زیبا زیبا. تلخ تلخ تلخ. زیبا زیبا زیبا. تلخ تلخ تلخ.
بودا ازشرم فروریخت.
ازآن فیلم های تلخ اما خواستنی بود و آن پایان غمگین ولی  پرمحتوا و تفکربرانگیزش...
  بختی، بمیر تا زنده بمانی...

نفرین به هر چه  جنگ .

  • محبوبه الف

سرم ورم کرده ازبس که صدها طرح بزرگ درآن می پرورانم. و بازهم طرح های جدیدی به ذهنم هجوم می آورند. شاید بتوانم با تلاش زیاد افکارم را کنترل کنم اما، فکرنکردن امری ست محال. دردرونم گفته ها و جمله های کوتاه می جوشد اما پیش ازآنی که بتوانم تشخیص دهم و بررسی شان کنم، چیزهای جدید دیگری به ذهنم هجوم می آورند از مرد داستان فروش از یوستین گوردرکه اردیبهشت ۹۷ خواندم. و دوستش داشتم.

آبشورا جای مردن سگ های پیر بود. جای عشق بازی مرغابی ها بود.جای پرت کردن بچه گربه هایی بود که خواب را به مردم حرام کرده بودند.آشورا جای بازی ما بود. اوایل بهاریا اواخرپائیزکه آسمان را ابرسیاهی می پوشاند. بابام ازمیان اتاق می نالید که، خدایا غضبت راازمادورکن. ولی خدابه حرف بابام گوش نمی کرد. سیل می آمد. خشمگین می شد. می شست و می رفت. کف به لب می آورد. پل های چوبی را می برد. زورش به خانه های بالا شهرکه ازسنگ و آجرساخته شده بودند نمی رسید. اما به ما می رسید. تمام دق دلش را خالی می کرد. دیوارها را با لانه های گنجشک می برد. سیل تا توی اتاقمان می آمد. مثل مهمانان ناخوانده می مانست. به پستوها و صندوق خانه ها هم سرمی کشید.کتاب های دعای بابام را خیس می کرد. بابام می گفت مثل مامورهاست به هرسوراخ سمبه یی سرمی کشه.... آبشوران و دوازده قصه پیوسته ازعلی اشرف درویشیان. که هفته پیش خواندم و تمام شد. و خوب بود.


گاهی به عکس‌های آنری برسون پناه می‌برم مگر رها شوم اندکی از حجمِ فشارهایی که درک می‌کنم گاهی...از سر صبح که قصه‌ی بچه‌های آن مدرسه را خواندم و دیدم تصاویر‍ِ مربوط به آن را به این عکس برسون فکر می‌کنم. به دایره‌ای از نگاه‌های نوجوانان که خود در دورانِ راه‌پله و سقف تحت انقیاد قرار گرفته‌اند. آن‌ها به دوربین خیره‌اند و دوربین به آن دایره‌ای بزرگ، به چشمی که تمام این نوجوان‌ها را در دل خود دارد. سرها از پس حفاظ خود را بیرون کشیده‌اند و آن‌ها پنهانِ راه‌پله‌ای هستند که قرار است آن‌ها را رستگار کند.بالا ببرد،عروج دهد و چنین است که برسون نظام آموزشی را از درونِ خودش نقد و خُرد می‌کند... ادامه ش را در انیستاگرام مهدی یزدانی خرم بخوانید. من که خواندم و دوستش داشتم. و باز مخصوصا خود این عکس را که می شود بیشترو بیشتردرموردش گفت و نوشت.

چرانرفتی خانه ملا زلیخا درس دینی بخوانی؟

کتاب تازه یی  که شروع کردم. تماما مخصوص است از عباس معروفی. اگرکتاب نام تمام مردگان یحیی ست، را هم پیدا کنم و بخوانم . دیگر کتابی نیست که ازاین نویسنده خوب ایرانی نخوانده باشم. یک بارهم چند سال پیش،  در فیس بوک یک مسابقه داستان نویسی، به منظور استعداد یابی و حمایت ازداستان نویسان ایران  گذاشته بود که من شرکت کردم و داستان کوتاهی برایش ارسال کردم. به ایمیلم جواب داده بودند که من برای شرکت درآن کلاس مجازی که گویاقرار بودزیرنظرخودشان هم، اداره شود، قبول شده م.و خواسته بودند چند نمونه کار دیگر هم برایشان ارسال کنم. همان ایام اتفاقات بدی برای یکی ازبستگانم افتاد و فوت پدرشوهرم هم درست همان روزها بود، ودرگیرشدن درمراسم عزاداری و بیمارستان و کلی شلوغ پلوغی بد و بی موقع، باعث شد که ماه ها بین من و داستان نویسی و داستان خوانی و کلاس های آقای معروفی  فاصله افتاد. بعد وقتی مجددا به آن ایمیل مراجعه کردم، خودم رویم نشد، که برایشان داستان ارسال کنم یا دوباره تقاضا بدهم، حتی اصلا پیگیری نکردم ببینم کلاس ها شروع شد، نشد، چه شد، چه اتفاقی افتاد و ... حالا خیلی پشیمانم ازاین که دیگرپیگیری نکردم. و هروقت کتابی ازاو می خوانم. این خاطره بد برایم زنده می شود.

صدای رادیو را زیاد کردم و بخاری را بستم. سرم دردمی کرد و هیچ حال خودم را نمی فهمیدم. سعی کردم ازمسیرخلوت برانم.رادیو داشت آهنگی از آرووپرت پخش می کرد.که تا آن روز نشنیده بودم و نداشتمش.چقدرآهنگ های قشنگ دراین دنیا وجود داشت که من نشنیده بودم. چقدرچهره های زیبا ازبرابرم گذشتند. که من آنها را ندیدم.چقدررویاهای عجیب دیدم. که وقتی ازخواب بیدارشدم هرگزدیگربه یادم نیامد. و بوی عطری ازدست رفته دردلم چنگ زد. که همیشه تا همیشه خودم را نبخشم. از تماما مخصوص. عباس معروفی.

عنوان : همین جوری

  • محبوبه الف
درون هرآدمی سه موجود نهفته است. کودکی که تو را به ادامه زندگی هل می دهد و می خندد و بازیگوشی می کند و سوال می پرسد و بی آنکه برای پاسخ هایت چرا بخواهد می پذیرد.موجود دوم شبح عجیبی ست که می دانی در وجودت لانه دارد. گاهی کنارت هست و گاهی نیست. زمانهایی که هست کلافه ات می کند و وقتی که نیست درد تنهایی را شدیدتر.و موجود سوم پیرعجوزه ایی ست که سرود مرگ به گوش ت می خواند.
تا اینجا، بخشی ازمقدمه کتاب و همچنین طرح جلد. با حال و هوای دو من در من و بخش درباره من وبلاگ، دو زن درمن، خیلی جور می آمد.دلیل خریدش هم همین بود. این کتاب خیلی به لحاظ ادبی ارزشی ندارد، بیشترواگویه یی ست روان شناسانه درمورد زنی ازخودکشی برگشته وازاین صحبت ها.... به غیرازمواردی که گفتم و دوستشان داشتم و احساس نزدیکی هم با موارد ذکرشده داشتم.بقیه کتاب چنگی به دلم نزد...خوشبختانه کم حجم بود و زود تمام شد.

می خواستم خودم باشم اما تا خودم خیلی راه بود. از کتاب سارای درون من

  • محبوبه الف

همش استرس دارم. یه دلشوره عجیب و غریب. انگارقراره یه اتفاقی بیافته ولی نمی افته مثل زلزله..یه کاری کنید آقای دکتر.

آینده رو تصاویرذهنی انسان می سازند بایدمثبت فکرکنی تا مثبت پیش بیاد. مدام به خودت بگو خوشبختم. باید به خودت تلقین کنی که خوشبختی. اونوقته که احساس آرامش می کنی.

صدام رو چکارکنم؟ صدای درونم رو؟

برات قرص قوی ترمی نویسم.

نوید تلاش می کند تا درمواجهه با شرایط نامساعد جامعه وبی عدالتی ها و بی اخلاقی های محیط پیرامونش آرامشش را حفظ کند و عصبانی نشود. او درجستجوی یک زندگی آرام و ساده و پاک است. جایی که درکنار نامزدش ستاره به آرامش برسد. ازاین جهت سعی می کند تا با خوردن قرص های آرام بخش و تلقین حس مثبت اندیشی و مثبت نگری به خودش، عصبانیتش را کنترل کند. اما متاسفانه شرایط او را مدام درمعرض خشونت قرار می دهد. او برای بهترشدن وضعیت مالی و معیشتی و اجاره کردن سرپناهی کوچک برای شروع زندگی، درجستجوی کار است. بسیارهم تلاش می کند اما هرچه دراین راه بیشترمی کوشد، ناامیدتر، سرخورده ترو مایوس ترو درنهایت عصبانی ترمی شود.شاید هرکس دیگری هم بود، می توانست دوربینی به دست بگیرد، و تک تک ویرانی ها و جراحت های فضای جامعه را ثبت کند. اما درمیشیان دراین میانه با پروردن یک عشق، و پرداختن به همه آن نیازها، عواطف، غرایز و امیال و دغدغه های یک جوان بیست و هفت ساله، تحصیل کرده اما محروم از ادامه تحصیل...، به اصیل ترین شکل ممکن، تمثالی واقعی ترازجراحت ها را به تماشا می گذارد. عصبانی نیستم فیلم تلخی بود، بسیاربسیارتلخ. و من هنوز دارم به پلان آخر فیلم فکرمی کنم. آنجایی که مردم برای تماشای مراسم اعدام نوید، جمع شده بودند، آنجا که پلاک بن بست به دیوار آن سوی حلقه دارخورده بود. بن بستی که نوید درمسیر کوتاه زندگیش سرانجام به آن رسیده بود.به نظرم بسیار هوشمندانه و البته غم انگیزآمد. و هرکدام ازآن مردمی که برای تماشا آمده بودند، درپاسخ به سوال خبرنگار نظری داشتند.و چقدر نظرات و قضاوت ها درمورد جوانی که سرانجام طاقت نیاورده بود و درواکنش به تمام آن فشارها،مرتکب قتل شده بود،مختلف و متفاوت بود.



بازی نوید محمد زاده دراینجا بسیار زیبا بود. روایت فیلم اگرچه پرکشش بود وتک تک اتفاقات درهم تنیده و به هم مربوط بودند و البته تا حدود زیادی هم واقعیت پذیر. اما می توانست کمی ازحجم آن همه وقایع نا خوشایند و پشت هم کم کند و اندکی آرام ترقصه را پیش ببرد و انتقادش را نسبت به آن شرایط ناخوب، با عصبانیت کم تری مطرح کند.

  • محبوبه الف