دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

۴۱ مطلب با موضوع «کتاب. فیلم. سریال، موسیقی...» ثبت شده است

سرم ورم کرده ازبس که صدها طرح بزرگ درآن می پرورانم. و بازهم طرح های جدیدی به ذهنم هجوم می آورند. شاید بتوانم با تلاش زیاد افکارم را کنترل کنم اما، فکرنکردن امری ست محال. دردرونم گفته ها و جمله های کوتاه می جوشد اما پیش ازآنی که بتوانم تشخیص دهم و بررسی شان کنم، چیزهای جدید دیگری به ذهنم هجوم می آورند از مرد داستان فروش از یوستین گوردرکه اردیبهشت ۹۷ خواندم. و دوستش داشتم.

آبشورا جای مردن سگ های پیر بود. جای عشق بازی مرغابی ها بود.جای پرت کردن بچه گربه هایی بود که خواب را به مردم حرام کرده بودند.آشورا جای بازی ما بود. اوایل بهاریا اواخرپائیزکه آسمان را ابرسیاهی می پوشاند. بابام ازمیان اتاق می نالید که، خدایا غضبت راازمادورکن. ولی خدابه حرف بابام گوش نمی کرد. سیل می آمد. خشمگین می شد. می شست و می رفت. کف به لب می آورد. پل های چوبی را می برد. زورش به خانه های بالا شهرکه ازسنگ و آجرساخته شده بودند نمی رسید. اما به ما می رسید. تمام دق دلش را خالی می کرد. دیوارها را با لانه های گنجشک می برد. سیل تا توی اتاقمان می آمد. مثل مهمانان ناخوانده می مانست. به پستوها و صندوق خانه ها هم سرمی کشید.کتاب های دعای بابام را خیس می کرد. بابام می گفت مثل مامورهاست به هرسوراخ سمبه یی سرمی کشه.... آبشوران و دوازده قصه پیوسته ازعلی اشرف درویشیان. که هفته پیش خواندم و تمام شد. و خوب بود.


گاهی به عکس‌های آنری برسون پناه می‌برم مگر رها شوم اندکی از حجمِ فشارهایی که درک می‌کنم گاهی...از سر صبح که قصه‌ی بچه‌های آن مدرسه را خواندم و دیدم تصاویر‍ِ مربوط به آن را به این عکس برسون فکر می‌کنم. به دایره‌ای از نگاه‌های نوجوانان که خود در دورانِ راه‌پله و سقف تحت انقیاد قرار گرفته‌اند. آن‌ها به دوربین خیره‌اند و دوربین به آن دایره‌ای بزرگ، به چشمی که تمام این نوجوان‌ها را در دل خود دارد. سرها از پس حفاظ خود را بیرون کشیده‌اند و آن‌ها پنهانِ راه‌پله‌ای هستند که قرار است آن‌ها را رستگار کند.بالا ببرد،عروج دهد و چنین است که برسون نظام آموزشی را از درونِ خودش نقد و خُرد می‌کند... ادامه ش را در انیستاگرام مهدی یزدانی خرم بخوانید. من که خواندم و دوستش داشتم. و باز مخصوصا خود این عکس را که می شود بیشترو بیشتردرموردش گفت و نوشت.

چرانرفتی خانه ملا زلیخا درس دینی بخوانی؟

کتاب تازه یی  که شروع کردم. تماما مخصوص است از عباس معروفی. اگرکتاب نام تمام مردگان یحیی ست، را هم پیدا کنم و بخوانم . دیگر کتابی نیست که ازاین نویسنده خوب ایرانی نخوانده باشم. یک بارهم چند سال پیش،  در فیس بوک یک مسابقه داستان نویسی، به منظور استعداد یابی و حمایت ازداستان نویسان ایران  گذاشته بود که من شرکت کردم و داستان کوتاهی برایش ارسال کردم. به ایمیلم جواب داده بودند که من برای شرکت درآن کلاس مجازی که گویاقرار بودزیرنظرخودشان هم، اداره شود، قبول شده م.و خواسته بودند چند نمونه کار دیگر هم برایشان ارسال کنم. همان ایام اتفاقات بدی برای یکی ازبستگانم افتاد و فوت پدرشوهرم هم درست همان روزها بود، ودرگیرشدن درمراسم عزاداری و بیمارستان و کلی شلوغ پلوغی بد و بی موقع، باعث شد که ماه ها بین من و داستان نویسی و داستان خوانی و کلاس های آقای معروفی  فاصله افتاد. بعد وقتی مجددا به آن ایمیل مراجعه کردم، خودم رویم نشد، که برایشان داستان ارسال کنم یا دوباره تقاضا بدهم، حتی اصلا پیگیری نکردم ببینم کلاس ها شروع شد، نشد، چه شد، چه اتفاقی افتاد و ... حالا خیلی پشیمانم ازاین که دیگرپیگیری نکردم. و هروقت کتابی ازاو می خوانم. این خاطره بد برایم زنده می شود.

صدای رادیو را زیاد کردم و بخاری را بستم. سرم دردمی کرد و هیچ حال خودم را نمی فهمیدم. سعی کردم ازمسیرخلوت برانم.رادیو داشت آهنگی از آرووپرت پخش می کرد.که تا آن روز نشنیده بودم و نداشتمش.چقدرآهنگ های قشنگ دراین دنیا وجود داشت که من نشنیده بودم. چقدرچهره های زیبا ازبرابرم گذشتند. که من آنها را ندیدم.چقدررویاهای عجیب دیدم. که وقتی ازخواب بیدارشدم هرگزدیگربه یادم نیامد. و بوی عطری ازدست رفته دردلم چنگ زد. که همیشه تا همیشه خودم را نبخشم. از تماما مخصوص. عباس معروفی.

عنوان : همین جوری

  • محبوبه الف
درون هرآدمی سه موجود نهفته است. کودکی که تو را به ادامه زندگی هل می دهد و می خندد و بازیگوشی می کند و سوال می پرسد و بی آنکه برای پاسخ هایت چرا بخواهد می پذیرد.موجود دوم شبح عجیبی ست که می دانی در وجودت لانه دارد. گاهی کنارت هست و گاهی نیست. زمانهایی که هست کلافه ات می کند و وقتی که نیست درد تنهایی را شدیدتر.و موجود سوم پیرعجوزه ایی ست که سرود مرگ به گوش ت می خواند.
تا اینجا، بخشی ازمقدمه کتاب و همچنین طرح جلد. با حال و هوای دو من در من و بخش درباره من وبلاگ، دو زن درمن، خیلی جور می آمد.دلیل خریدش هم همین بود. این کتاب خیلی به لحاظ ادبی ارزشی ندارد، بیشترواگویه یی ست روان شناسانه درمورد زنی ازخودکشی برگشته وازاین صحبت ها.... به غیرازمواردی که گفتم و دوستشان داشتم و احساس نزدیکی هم با موارد ذکرشده داشتم.بقیه کتاب چنگی به دلم نزد...خوشبختانه کم حجم بود و زود تمام شد.

می خواستم خودم باشم اما تا خودم خیلی راه بود. از کتاب سارای درون من

  • محبوبه الف

همش استرس دارم. یه دلشوره عجیب و غریب. انگارقراره یه اتفاقی بیافته ولی نمی افته مثل زلزله..یه کاری کنید آقای دکتر.

آینده رو تصاویرذهنی انسان می سازند بایدمثبت فکرکنی تا مثبت پیش بیاد. مدام به خودت بگو خوشبختم. باید به خودت تلقین کنی که خوشبختی. اونوقته که احساس آرامش می کنی.

صدام رو چکارکنم؟ صدای درونم رو؟

برات قرص قوی ترمی نویسم.

نوید تلاش می کند تا درمواجهه با شرایط نامساعد جامعه وبی عدالتی ها و بی اخلاقی های محیط پیرامونش آرامشش را حفظ کند و عصبانی نشود. او درجستجوی یک زندگی آرام و ساده و پاک است. جایی که درکنار نامزدش ستاره به آرامش برسد. ازاین جهت سعی می کند تا با خوردن قرص های آرام بخش و تلقین حس مثبت اندیشی و مثبت نگری به خودش، عصبانیتش را کنترل کند. اما متاسفانه شرایط او را مدام درمعرض خشونت قرار می دهد. او برای بهترشدن وضعیت مالی و معیشتی و اجاره کردن سرپناهی کوچک برای شروع زندگی، درجستجوی کار است. بسیارهم تلاش می کند اما هرچه دراین راه بیشترمی کوشد، ناامیدتر، سرخورده ترو مایوس ترو درنهایت عصبانی ترمی شود.شاید هرکس دیگری هم بود، می توانست دوربینی به دست بگیرد، و تک تک ویرانی ها و جراحت های فضای جامعه را ثبت کند. اما درمیشیان دراین میانه با پروردن یک عشق، و پرداختن به همه آن نیازها، عواطف، غرایز و امیال و دغدغه های یک جوان بیست و هفت ساله، تحصیل کرده اما محروم از ادامه تحصیل...، به اصیل ترین شکل ممکن، تمثالی واقعی ترازجراحت ها را به تماشا می گذارد. عصبانی نیستم فیلم تلخی بود، بسیاربسیارتلخ. و من هنوز دارم به پلان آخر فیلم فکرمی کنم. آنجایی که مردم برای تماشای مراسم اعدام نوید، جمع شده بودند، آنجا که پلاک بن بست به دیوار آن سوی حلقه دارخورده بود. بن بستی که نوید درمسیر کوتاه زندگیش سرانجام به آن رسیده بود.به نظرم بسیار هوشمندانه و البته غم انگیزآمد. و هرکدام ازآن مردمی که برای تماشا آمده بودند، درپاسخ به سوال خبرنگار نظری داشتند.و چقدر نظرات و قضاوت ها درمورد جوانی که سرانجام طاقت نیاورده بود و درواکنش به تمام آن فشارها،مرتکب قتل شده بود،مختلف و متفاوت بود.



بازی نوید محمد زاده دراینجا بسیار زیبا بود. روایت فیلم اگرچه پرکشش بود وتک تک اتفاقات درهم تنیده و به هم مربوط بودند و البته تا حدود زیادی هم واقعیت پذیر. اما می توانست کمی ازحجم آن همه وقایع نا خوشایند و پشت هم کم کند و اندکی آرام ترقصه را پیش ببرد و انتقادش را نسبت به آن شرایط ناخوب، با عصبانیت کم تری مطرح کند.

  • محبوبه الف

چهارسال و یازده ماه و دو روز باران بارید.دراین مدت دوره هایی هم بود که باران ریزمی شد.آنوقت همه با قیافه یی نقاهت زده به انتظارمی ماندند تا پایان باران را جشن بگیرند. ولی دیری نگذشت که مردم عادت کردند این فواصل را مقدمه دو برابر شدن باران تعبیرکنند. آسمان با طوفانهای نابودگرباران فرومی ریخت و از سمت شمال، گردباد سقف خانه ها را ازجا می کند و دیوارها را به زمین می ریخت.درکشتزارها آخرین درختان موز را ازجا می کند.آن مصیبت باعث شده بود که همه در مقابل یکنواخت بودن زندگی ازخود دفاع کنند. درست همانطورکه درزمان مرض بی خوابی پیش آمده بود.

ماکوندو شهرآینه ها و سراب ها، شهرغرائب مکرر و تکرارنشدنی، شهرتخیلات واقعی و واقعیات تخیلی، شهرجنگهای خونین داخلی، شهرچهارسوارسرنوشت، شهردلتنگی، شهرغم،شهرمرگ،شهرصدسال تنهایی،.


  • محبوبه الف
من  داستانهایم را از اول نمی نویسم. دلم می خواهد پراکنده بنویسم و بعد مثل رو اندازهای چهل تکه طرح و نقش  دار قدیمی، از هرجا که خواستم بهم وصلشان کنم. نمی دانم چه مرضی است که دوست ندارم کارم الگو یا نقشه معلوم و ازپیش مشخصی  داشته باشد. دوست دارم نوشتن را جوری شروع کنم که دیگر نتوانم رهایش کنم وگرنه اصلا به دلم نمی نشیند. درادامه بازنویسی و پردازش نرگس اسمش را عوض کردم و گذاشتم گلابتون. گلابتونی بافته شده از رنج و لذت ست. البته خودم توی داستان گلاب صدایش می زنم.

...


آهای آیندگان، شما که از دل توفانی بیرون می جهید
که ما را بلعیده است.
وقتی از ضعفهای ما حرف می زنید
یادتان باشد
از زمانه سخت ما هم چیزی بگویید

برشت

........

ازنخوانده ها.

اولین کتاب خوانی امسالم . ظلمت درنیمروز است. ازآرتورکستلر.

وجدان مثل غبغب برای انقلاب خوب نیست. وجدان مغزرا مثل خوره می خورد تا اینکه تمام ماده خاکستری مغزرا ببلعد.مرگ خیلی وقت پیش کیفیت متافیزیکی ش را ازدست داده بود. مفهوم مرگ وسوسه گری جسمی داشت یعنی خواب.و زمان مثل آب حوض گندیده متوقت شده بود. بخش هایی از کتاب ظلمت درنیمروز که دارم می خوانم.

....................

دیشب نمی دانم تا کی بیدار بودم. چراغ مطالعه را کجکی گذاشته بودم سمت خودم تا نورش همسرم را بیدار نکند. کتاب می خواندم و فکرمی کردم. بعد نفهمیدم کی خوابم برد. فکرمی کنم نزدیکی های صبح بود. بیدارکه شدم همه رفته بودند. آهسته و آرام رفته بودند تا بیدارم نکنند. دخترک غذایش را توی یخچال جا گذاشته بود و نبرده بود. آقای عزیز پیراهنی که برایش اتو زده بودم و روی صندلی گذاشته بودم تا بپوشد را نپوشیده بود و همان دیروزی را برده بود. پسرک وقتی رفته بود تلوزیون را روشن گذاشته بود و ایران اینترنشال داشت بلند بلند خبرمی خواند...

غمگین شدم.اگه مامان اینجا بود می گفت. شب مال خواب است نه کتاب خواندن. روز هم مال کار است نه کتاب خواندن. اصلا کتاب خواندن چه فایده دارد! سرآخرمغز آدم را خراب می کند.

 دروغ بهترازحقیقت به تاریخ کمک کرده است.ولی تاریخ هم معمولا هنگامی رای صادرمی کند که مدتها پیش یک طرف به خاکسترتبدیل شده است. باز هم ازکتاب ظلمت درنیم روز.

عنوان : ازظلمت درنیم روز

  • محبوبه الف

کودکی که ازمادرزاده می شود بیش از سه میراث ازوالدین خود به جهان نمی آورد. یک جسمی که ممکن است سالم یا بیمارباشد. دو هوشی که ممکن است علیل یا توانا باشد. سه پاره یی از غرایزابتدایی چون گرسنگی و تشنگی وغیره... کودکی که پا به جهان می گذاردهرروز تحت تاثیرتازه هایی اعم ازهنجاریا ناهنجارقرارمی گیرد و پس ازگذران دو دهه چنانچه هنگام تولد کودک سالمی می بوده تبدیل به شخصیت منحصر به فردی می شود که این شخصیت چنانچه هنوزازمرحله تقلید نگذشته باشد و به درجه اجتهادنرسیده باشد پیرو عقایدجاریست و عقاید تقلیدی اورا کامل نمی کند و به جایی نمی رساند. درحقیقت آن کسی که با عقیده یی راسخ با جمعیت مخالف برمی خیزد استثنایی خارج ازقاعده است. استثنایی که اساسا مورد تمسخرمعاصرین و موردستایش آیندگان قرارمی گیرد.

چند روز پیش گروهی رفته بودیم جنگل.بعدازنهارمشما برداشتیم و شروع کردیم به پاکسازی محیط اطرافمان. هرکدام یک قسمت  راه راگرفتیم و آوازخوانان مشغول شدیم.عده یی  ازمردمی که آنجا بودندچپکی چپکی نگاهمان می کردند. بعضی هم شاید توی دلشان به کارمامی خندیدند ولابد می گفتند. چه آدم های بیکاری! چه می دانم. راستش اولویت من پاک سازی محیط زیست ، نبود. بیشترهدف راه رفتن به قصد ورزش و پیاده روی و مهم ترازآن خلاص شدن ازشرکیلو های اضافه بود. طی گشت و گذارو جمع اوری قوطی نوشابه و پلاستیک پاره و پوست پفک و سیگار و غیره... به کاغذی کهنه و باران خورده رسیدم که گویا ازکتابی کنده شده بود و نمی دانم چرا یا چطور آنجا بود!همانجا پلاستیک به دست و عرق ریزان ایستادم و خواندم و لذتش را بردم. بعد کاغذ را تا کردم و گذاشتم توی جیبم. بالای صفحه کنارشماره کاغذ نوشته بود: تفسیری بربوف کور.

ای کاش بتوانم نسخه یی ازهمین کتاب را پیدا کنم و به طورکامل بخوانم.احتمال می دهم کتاب، قدیمی باشد. به دلیل فونتی که داشت... پائین کاغذ، که جای سفید داشت. نوشتم. عیدی طبیعت به خودم.:)

 خب به قول گدار،هرچه بیشتر حرف بزنی، کلمات معنای کمتری پیدا می‌کنند.... همین دیگر.


  • محبوبه الف

ما نیازمند قصه گفتنیم. قصه یی که تجربیات مارا شرح دهد. چرا که فرایند خلق قصه فرایند خلق ساختارحافظه نیزهست.حافظه یی که جان قصه را برای باقی زندگی مان درخود نگه می دارد.حرف زدن به یادآوردن است.اما قصه گفتن تکرار یا بازگفتن نیست. بلکه خلق است و آفرینش...

ازکتاب ماتریکس و فلسفه. ویلیام اروین.

نمی دانم دلیلش مرگ دانشمندی که دوست داشتم استیون هاوکینگ بود.یا اینکه این کتاب، جزو آنهایی بود که همیشه قراربود خوانده شود و هربارنمی شد.دلیلش هرچه بود، رفتم سراغش و آوردمش پیش خودم. تا دراین روزهای پایانی سال و فراغت کم و بیشی که دارم. بخوانم.

و آن دو کتاب کم حجم دیگررا هم ازنویسندگانی انتخاب کردم. که تاحالا نخواندمشان.سیامک گلشیری و بلقیس سلیمانی. ازهیچ کدامشان هیچ نخوانده م. این دو سه کتاب، ازکارهای عقب افتاده امسال ند که باید دراین یک هفته باقی مانده تا سال دیگر تمام شوند. : )

 وفکرمی کنم گوشه های دامن  یک زن، می تواند، گاهی جایی باشد برای گذاشتن چند دانه کتاب، تا تماشایشان کند و بتواند تصمیم بگیرد تا کدام یکی را قبل از آن یکی بخواند. اینجا قرعه به نام ماتریکس و فلسفه افتاد. به قول پشت جلد خودش، انتخاب با شماست. و نتیجه این انتخاب تا پایان عمربا شما خواهد بود.

فیلم را دیده بودم و حالا کتابش را بخوانم تا ببینم چه می شود.

امروز خانم ناشری که به تازگی با هم دوست شده ایم، تماس گرفت و گفت مجموعه داستانم را خوانده و خیلی خوشش آمده، قرار شده مجموعه را بدهد به آقای ناشرکه همسرش باشد، تا ایشان هم بخوانند و اگردوست داشتند، برایش سرمایه گذاری کنند. نگفتمشان که این مجموعه قبلا یکبار برای چاپ رفته و اصلاحیه خورده و برگشته  و من دلم نیامده کاری به کارش داشته باشم. فقط ازروی حسن نیت داده بودم تا بخواند. چون  خودش خواسته بود که نوشته هایم را بخواند. و همین و همین....

خانم ناشرگفتند،  حتما جواب قطعی  را تا پایان تعطیلات عید می دهند. و منتظرواکنش خوشحالانه من از پشت تلفن بودند. گفتم چه خوب. خوشحال می شوم حتما. و حالا نمی دانم که واقعیت را بگویمش یا نه!

به برهوت واقعیت خوش آمدید. عنوان را زیاد دوست داشتم.

  • محبوبه الف

ناتوانم در درک شکل تو...

کوتاه برای شکل آب: یک عاشقانه زیبا... که عشق و دوست داشتن بدون مرزو محدودیت را در قالب یک فیلم( فانتزی، علمی تخیلی)، فراترازتمام تعاریف بشری به تصویرکشید.

هنوزهم مثل بچگی ها ازدیدن و داشتن تازه ها ذوق زده می شوم. مثل فیلم سه بیلبورد و انیمیشن کوکو، که آنها هم  ازاسکاری های امسال هستند. و آقای عزیز زحمت تهیه ش را برایم کشیده و قول داده. روزی یک فیلم تا پایان سال، برایم بیاورد. به قول خودش، برای  رفع خستگی ها.... قشنگ است دیگر. همین جملات. همین به فکربودن ها، همین محبت ها، همین  ساده ها. همین خوب ها، قشنگ ند.... : )

و نمی دانم، این وبلاگ، چقدر ِدیگر، می تواند مرا دنبال خودش بکشد. احساس می کنم، که کم کم دارد، حوصله هردوتایمان ازهم، سرمی رود.



  • محبوبه الف

ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺍﻓﺘﻀﺎﺡ ﺗﺮ، ﺗﻮﻫﯿﻦ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﺗﺮ، ﻭ ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﺑﺘﺬﺍﻝ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ .
«آنتوان چخوف»این شبها ( شب های جشنواره فجر!) باآقای عزیز می رویم سینما و فیلم می بینیم. ازسینما رفتن دراین شبها، پیاده روی ها و حرف زدن ها و ایستاده و با عجله ساندویچ خوردن ها و بلیط به دست توی صف ایستادن ها و لرزیدن ها و پاپ کورن ها را، بیشتردوست دارم تا خود فیلم ها را.... 

 تا اینجا،خفگی، گشت ۲، و ماجرای نیم روز... نتوانستند حالم را بهترکنند. شاید امشب، آباجان یا رگ خواب، بتوانند برایم کاری بکنند، تا بتوانم با سینمای لوس و بی مزه و چندش و متمایل، به، پروپاگاندای این سالها کناربیایم...

می دانم،
در این سرزمین
بهاری نخواهد بود،
بیا سراب را
بهانه کنیم.
من درختی را می شناسم
که در زمستان بی پایان،
بهار را در خواب دید و
صبحش شکوفه داد.
«داوود قنبری»

صدای همایون شجریان را اینجا هم، بسیار دوست داشتم.

آهای آهای خبردار....مستی یا هوشیار!خوابی یا بیدار...!!!

 

شاید از رگ خواب تنها همین ترانه را دوست داشتم. کمی خود، لیلا حاتمی را... و دلم برای خرد شدن آخرین ته مانده ها ازوجود یک زن، در جامعه بیمارامروزی.... گرفت.

...................................................................................................

پی نوشت: این نوشته مال همین روزهای پارسال بود. نمی دانم امسال هم فرصت می کنم بروم جشنواره چندتایی فیلم تازه ساز ببینم یا نه!

..............................................................

 کوتاه برای فیلم هایی که در جشنواره ۹۶ می بینم.

..............................................................

به وقت شام. ابراهیم حاتمی کیا

یک اکشن تمام عیاربه وقت سینمای ایران...و باز مثل همیشه، کشمکش های تمام ناشدنی او، میان آرمان و واقعیات!...و دیگر هیچ....

 .........................................

لاتاری :محمدحسین مهدویان

لاتاری مرا یادحکایت (خرو خرما) انداخت. فیلمساز ازیک سو می کوشد به نوعی زبان اعتراض نسل جوان باشد و با نشان دادن صحنه های رمانتیک و عاشقانه ( دوست پسردوست دختری، موتورسواری و عشقولانه بازی) برآن است تا دل مخاطب جوان را به دست بیاورد اما ازسویی دیگرتلاش دارد، تا همزمان به ارزش های انقلابی پایبند بماند و به نوعی دیگر، دل گروه های مذهبی، انقلابی را هم نشکاند. لاتاری فیلمی ست که نشان از تفکرارتجاعی و واپسگرا دارد. درحالی که دنیا دارد به سوی تعامل و گفتگو و درک متقابل پیش می رود و اعتراضات دارند به صلح آمیزترین و حتی هنرمندانه ترین شکل ممکن، درجهان مطرح می شوند. مهدویان به پای کاراکترش کفش قیصری می پوشاند و چاقوی دسته زنجان دستش می دهد تا در پی کشتن دزد ناموس، قیصروار راهی برج های سربه فلک کشیده دبی شود تا دریک اقدام آنارشیستی،دست به اعمال قهرمانانه بزند و موضوع و معضلی تا این حد ریشه دار و پراهمیت و حساس درابعاد ملی را، درحد یک انتقام گیری شخصی و درسطحی ابتدایی و به شیوه یی کاملا سنتی و قیصروار، تقلیل می دهد.با این همه مهدویان درتهییج احساسات تماشاگرعام موفق بود.آنجایی که حمید فرخ نژاد درنقش یک ماموراطلاعات روی کلمه خلیج فارس تاکید کرد.یا آنجایی که موسی(هادی حجازی فر) بعد ازکشتن شیخ عرب درملاعام، روی سینه او نشست و چشم درچشم دوربین ها، با نشان دادن عکس دخترقربانی، جهان را تهدید کرد و گفت که اگر کسی نگاه چپ به ناموس ایرانی کند او را بی مجازات نمی گذاریم و درخانه خودش انتقام می گیریم.سالن پراز صدای جیغ و و سوت و هورا و هیجان شد و احساسات ناسیونالیستی تماشاچی ایرانی به گُل نشست و تماشاچی عام ازدیدن این صحنه های اکشن و شجاعانه دل خنک شد. اما این فیلم،نتوانست، فیلم موفقی پیرامون موضوع حساسی که انتخاب کرده بود، ( تن فروشی دختران ایرانی درامارات) باشد....

.........................................

شعله ور: حمید نعمت الله

اگرهرکارگردان دیگری جای نعمت الله بود به گمانم، قصه هزاربارپرداخت شده و کهنه ( اعتیاد) را هدرمی داد و فیلم را خراب می کرد. اما نعمت الله فیلم ساز باهوشی ست. او خوب بلد است ازدل زباله ها و گنداب ها، اشیا ارزشمند و به درد بخوربیرون بکشد. شعله ور،علی رقم ریتم کند، و لانگ شات های طولانی و گاه کسالت بارو مستندوارش، توانست مخاطب را تا آخرین دقیقه پای تماشای خودش بنشاند. شعله ور درواقع  فیلمی روانشناسانه و نقبی ست به دنیای درون آدمی، شعله ور، حسادت، تنفر، افسردگی، سرخوردگی، احساس بد طردشدگی، دیده نشدگی، به حساب نیامدگی، خفگی، پوچی، فقر، حسرت، و....تمام خصلت های زشت و پلید، آدمی را، به  قضاوت و تماشا می گذارد.

تا به حال زاهدان و زابل، فقیرومحروم و بی آب و بی کارکشورم را، این همه ازنزدیک، و این همه ملموس ندیده بودم. و این همه را مدیون،نماها و لانگ شات های کم نظیر، نعمت الله، درفیلم شعله ور هستم.

شعله ور میان فیلم هایی که تا حالا دیدم، به نظرم، بهتراز باقی آمد.و امین حیایی این بار، بازی متفاوت و قابل قبولی را ازخودش به تماشا گذاشت.

........................................................................................

بمب. پیمان معادی

صدام یزیدکافرعزیز، لطفا هرشب تهران را بمباران کن تا من بتوانم به پناهگاه بروم و سمانه خانم را ببینم.

بمب فیلم لطیفی ست که می شود، همراه یک لیوان چایی داغ، یک شب درکنار اعضای خانواده نشست و آن را دید. بمب نمایش، مجموعه یی از اتفاقات پراکنده ست که تلاش دارد، تا بیشتر، نوستالوژی های آن دوره  رابرای مخاطب  زنده کند.و شیوه زندگی آن مردم را برای تماشاچی امروز، به تماشا بگذارد. از موشک دست سازکاغذی و توپ پلاستیکی چند لایه و پیت نفت و زنبیل پلاستیکی و صف نان بگیرید تا، کیوسک های زرد تلفن، و موتورگازی آبی رنگ و پیکان جوانان و کلاسورهای محکم بغل گرفته و کتانی سفید چینی، چراغ علاالدین و ضبط دو نواره و یخچال جنرال استیل و بخاری قرمز رنگ برقی و نوارکاست شریعتی و ... و مدیر مدرسه بی چاک و دهن و فحاش، و طنزی که میان دیالوگ ها و شیوه مدیریت و مدرسه داری و اعمال و حرکات معلمان و شاگردان نهفته بود. بمب نتوانست، نقبی به درون بزند یا نگاهی واکاوانه نسبت به مسائل و رویدادهای آن دوران درزیر موشک باران و جنگ داشته باشد، بیشتر، خاطره بازی شیرینی بود که میان قهرو آشتی کلیشه یی زن و شوهری و شیطنت های  ساده و بی گناه دوران نوجوانی یک پسر بچه،دست و پا زد. راه به جایی نبرد و همانجا متوقف ماند. درمجموع بمب فیلم لطیفی ست که می شود یک روزتعطیل ، با خیال راحت، همراه با خانواده نشست و آن را تماشا کرد.

.............................................................................................

مغزهای کوچک زنگ زده. هومن سیدی

فیلم روایت گر، فقر،خشونت، ووحشگیری ست. سیدی اینجا، داستان زندگی کودکان رها شده را دنبال می کند. کودکانی که ازوقتی چشم بازکرده ند، خود را درمحله یی فاسد، فقیر، سرشارازخشونت و پراز هرج و مرج، به نام خاک سفید، تهران، یافته اند. کودکان بی سرپرست، یتیم، سرراهی، دزدیده شده، گم شده، کودکان فراموش شده، و حالا، مردانی که حاضرند،برای تائید شدن، برای دیده شدن، برای دوست داشته شدن، برای داخل آدم حساب آمدن، دست به هرکاری بزنند. هرکاری ...

گوسفندها نیاز به چوپان دارند. این چوپانه که به گوسفندها می گه کجا برند، کجا نرند، چی بخورند، چی نخورند، چی کارکنند، چه کارنکنند، کی بخوابند، کی بمیرند! گوسفندها نمی تونن خودشون، برای خودشون تصمیم بگیرند. چون مغزندارند!

نوید محمدزاده (شاهین) درابتدا سعی داشت، تا به عنوان گوسفندی مطیع، محبت و توجه چوپانش فرهاداصلانی (شکور) را بگیردو و توجه باقی گوسفندان را به خود جلب کند. اما او دل سربریدن یک مرغ را هم نداشت. اینجا با یکی از متفاوت ترین رویکردها درمواجهه با واکاوی خشونت و بزهکاری دراجتماع، روبرو هستیم. شخصی که درزندگی گله یی خود، و درمقابله با خشونت و شرارت محیط اطرافش، چاره یی ندارد جزخشن شدن، و حتی پیش رو شدن، دراین خشونت.اما...

شاهین، تلاش دارد تا تائید و اعتماد، برادرو پدرخوانده ش شکور، را به دست آورد، اما او گوسفندی ست که آرام آرام چشم بازمی کند، و دارد تصمیم می گیرد که دیگر، گوسفند، نباشد.

مغزهای کوچک زنگ زده را دوست داشتم. هرچند سیدی اینجا،، آشکارا، تحت تاثیرفیلم های دیگران بود.  به نظرم بیشترین تاثیررا از(شهرخدا- فرناندو مرلیس) گرفته بود و بعد حال و هوای، ابد و یک روز را در ذهن تماشاچی زنده می کرد و همین طور، خانه پدری، عیاری را به یادم انداخت.

اما با همه ارجاعاتش، فیلم را به دلیل شخصیت پردازی های خوب، فضاسازی های خوب، تعلیق های خوب، ریتم تند و داستان جذاب و همین طور لحظات عاطفی و تکان دهنده یی که داشت دوست داشتم.

این فیلم را درکنارآقای همسر، دخترکم که اهل سینما نیست اما یکی از طرفداران نوید محمد زاده ست و به خاطراو به سینما آمد : )  ، و چند نفردوست خوب دیدم، و یادش  برایم ماندنی شد.

پی نوشت: امسال همین چند عدد فیلم را دیدم و لحظات خوبی را درکناردوستان و عزیزانم سپری کردم.

  • محبوبه الف

https://images.csmonitor.com/csm/2013/10/1004-brazil-city-of-god-original-film.jpg?alias=standard_600x400

این انگارپیامی ازطرف خدا بود: هی بچه، به صداقت پول نمی دهند...

  • محبوبه الف