دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

۳۶ مطلب با موضوع «کتاب. فیلم. سریال، موسیقی...» ثبت شده است

من  داستانهایم را از اول نمی نویسم. دلم می خواهد پراکنده بنویسم و بعد مثل رو اندازهای چهل تکه طرح و نقش  دار قدیمی، از هرجا که خواستم بهم وصلشان کنم. نمی دانم چه مرضی است که دوست ندارم کارم الگو یا نقشه معلوم و ازپیش مشخصی  داشته باشد. دوست دارم نوشتن را جوری شروع کنم که دیگر نتوانم رهایش کنم وگرنه اصلا به دلم نمی نشیند. درادامه بازنویسی و پردازش نرگس اسمش را عوض کردم و گذاشتم گلابتون. گلابتونی بافته شده از رنج و لذت ست. البته خودم توی داستان گلاب صدایش می زنم.

...


آهای آیندگان، شما که از دل توفانی بیرون می جهید
که ما را بلعیده است.
وقتی از ضعفهای ما حرف می زنید
یادتان باشد
از زمانه سخت ما هم چیزی بگویید

برشت

........

ازنخوانده ها.

اولین کتاب خوانی امسالم . ظلمت درنیمروز است. ازآرتورکستلر.

وجدان مثل غبغب برای انقلاب خوب نیست. وجدان مغزرا مثل خوره می خورد تا اینکه تمام ماده خاکستری مغزرا ببلعد.مرگ خیلی وقت پیش کیفیت متافیزیکی ش را ازدست داده بود. مفهوم مرگ وسوسه گری جسمی داشت یعنی خواب.و زمان مثل آب حوض گندیده متوقت شده بود. بخش هایی از کتاب ظلمت درنیمروز که دارم می خوانم.

....................

دیشب نمی دانم تا کی بیدار بودم. چراغ مطالعه را کجکی گذاشته بودم سمت خودم تا نورش همسرم را بیدار نکند. کتاب می خواندم و فکرمی کردم. بعد نفهمیدم کی خوابم برد. فکرمی کنم نزدیکی های صبح بود. بیدارکه شدم همه رفته بودند. آهسته و آرام رفته بودند تا بیدارم نکنند. دخترک غذایش را توی یخچال جا گذاشته بود و نبرده بود. آقای عزیز پیراهنی که برایش اتو زده بودم و روی صندلی گذاشته بودم تا بپوشد را نپوشیده بود و همان دیروزی را برده بود. پسرک وقتی رفته بود تلوزیون را روشن گذاشته بود و ایران اینترنشال داشت بلند بلند خبرمی خواند...

غمگین شدم.اگه مامان اینجا بود می گفت. شب مال خواب است نه کتاب خواندن. روز هم مال کار است نه کتاب خواندن. اصلا کتاب خواندن چه فایده دارد! سرآخرمغز آدم را خراب می کند.

 دروغ بهترازحقیقت به تاریخ کمک کرده است.ولی تاریخ هم معمولا هنگامی رای صادرمی کند که مدتها پیش یک طرف به خاکسترتبدیل شده است. باز هم ازکتاب ظلمت درنیم روز.

عنوان : ازظلمت درنیم روز

  • محبوبه الف

کودکی که ازمادرزاده می شود بیش از سه میراث ازوالدین خود به جهان نمی آورد. یک جسمی که ممکن است سالم یا بیمارباشد. دو هوشی که ممکن است علیل یا توانا باشد. سه پاره یی از غرایزابتدایی چون گرسنگی و تشنگی وغیره... کودکی که پا به جهان می گذاردهرروز تحت تاثیرتازه هایی اعم ازهنجاریا ناهنجارقرارمی گیرد و پس ازگذران دو دهه چنانچه هنگام تولد کودک سالمی می بوده تبدیل به شخصیت منحصر به فردی می شود که این شخصیت چنانچه هنوزازمرحله تقلید نگذشته باشد و به درجه اجتهادنرسیده باشد پیرو عقایدجاریست و عقاید تقلیدی اورا کامل نمی کند و به جایی نمی رساند. درحقیقت آن کسی که با عقیده یی راسخ با جمعیت مخالف برمی خیزد استثنایی خارج ازقاعده است. استثنایی که اساسا مورد تمسخرمعاصرین و موردستایش آیندگان قرارمی گیرد.

چند روز پیش گروهی رفته بودیم جنگل.بعدازنهارمشما برداشتیم و شروع کردیم به پاکسازی محیط اطرافمان. هرکدام یک قسمت  راه راگرفتیم و آوازخوانان مشغول شدیم.عده یی  ازمردمی که آنجا بودندچپکی چپکی نگاهمان می کردند. بعضی هم شاید توی دلشان به کارمامی خندیدند ولابد می گفتند. چه آدم های بیکاری! چه می دانم. راستش اولویت من پاک سازی محیط زیست ، نبود. بیشترهدف راه رفتن به قصد ورزش و پیاده روی و مهم ترازآن خلاص شدن ازشرکیلو های اضافه بود. طی گشت و گذارو جمع اوری قوطی نوشابه و پلاستیک پاره و پوست پفک و سیگار و غیره... به کاغذی کهنه و باران خورده رسیدم که گویا ازکتابی کنده شده بود و نمی دانم چرا یا چطور آنجا بود!همانجا پلاستیک به دست و عرق ریزان ایستادم و خواندم و لذتش را بردم. بعد کاغذ را تا کردم و گذاشتم توی جیبم. بالای صفحه کنارشماره کاغذ نوشته بود: تفسیری بربوف کور.

ای کاش بتوانم نسخه یی ازهمین کتاب را پیدا کنم و به طورکامل بخوانم.احتمال می دهم کتاب، قدیمی باشد. به دلیل فونتی که داشت... پائین کاغذ، که جای سفید داشت. نوشتم. عیدی طبیعت به خودم.:)

 خب به قول گدار،هرچه بیشتر حرف بزنی، کلمات معنای کمتری پیدا می‌کنند.... همین دیگر.


  • محبوبه الف

ما نیازمند قصه گفتنیم. قصه یی که تجربیات مارا شرح دهد. چرا که فرایند خلق قصه فرایند خلق ساختارحافظه نیزهست.حافظه یی که جان قصه را برای باقی زندگی مان درخود نگه می دارد.حرف زدن به یادآوردن است.اما قصه گفتن تکرار یا بازگفتن نیست. بلکه خلق است و آفرینش...

ازکتاب ماتریکس و فلسفه. ویلیام اروین.

نمی دانم دلیلش مرگ دانشمندی که دوست داشتم استیون هاوکینگ بود.یا اینکه این کتاب، جزو آنهایی بود که همیشه قراربود خوانده شود و هربارنمی شد.دلیلش هرچه بود، رفتم سراغش و آوردمش پیش خودم. تا دراین روزهای پایانی سال و فراغت کم و بیشی که دارم. بخوانم.

و آن دو کتاب کم حجم دیگررا هم ازنویسندگانی انتخاب کردم. که تاحالا نخواندمشان.سیامک گلشیری و بلقیس سلیمانی. ازهیچ کدامشان هیچ نخوانده م. این دو سه کتاب، ازکارهای عقب افتاده امسال ند که باید دراین یک هفته باقی مانده تا سال دیگر تمام شوند. : )

 وفکرمی کنم گوشه های دامن  یک زن، می تواند، گاهی جایی باشد برای گذاشتن چند دانه کتاب، تا تماشایشان کند و بتواند تصمیم بگیرد تا کدام یکی را قبل از آن یکی بخواند. اینجا قرعه به نام ماتریکس و فلسفه افتاد. به قول پشت جلد خودش، انتخاب با شماست. و نتیجه این انتخاب تا پایان عمربا شما خواهد بود.

فیلم را دیده بودم و حالا کتابش را بخوانم تا ببینم چه می شود.

امروز خانم ناشری که به تازگی با هم دوست شده ایم، تماس گرفت و گفت مجموعه داستانم را خوانده و خیلی خوشش آمده، قرار شده مجموعه را بدهد به آقای ناشرکه همسرش باشد، تا ایشان هم بخوانند و اگردوست داشتند، برایش سرمایه گذاری کنند. نگفتمشان که این مجموعه قبلا یکبار برای چاپ رفته و اصلاحیه خورده و برگشته  و من دلم نیامده کاری به کارش داشته باشم. فقط ازروی حسن نیت داده بودم تا بخواند. چون  خودش خواسته بود که نوشته هایم را بخواند. و همین و همین....

خانم ناشرگفتند،  حتما جواب قطعی  را تا پایان تعطیلات عید می دهند. و منتظرواکنش خوشحالانه من از پشت تلفن بودند. گفتم چه خوب. خوشحال می شوم حتما. و حالا نمی دانم که واقعیت را بگویمش یا نه!

به برهوت واقعیت خوش آمدید. عنوان را زیاد دوست داشتم.

  • محبوبه الف

ناتوانم در درک شکل تو...

کوتاه برای شکل آب: یک عاشقانه زیبا... که عشق و دوست داشتن بدون مرزو محدودیت را در قالب یک فیلم( فانتزی، علمی تخیلی)، فراترازتمام تعاریف بشری به تصویرکشید.

هنوزهم مثل بچگی ها ازدیدن و داشتن تازه ها ذوق زده می شوم. مثل فیلم سه بیلبورد و انیمیشن کوکو، که آنها هم  ازاسکاری های امسال هستند. و آقای عزیز زحمت تهیه ش را برایم کشیده و قول داده. روزی یک فیلم تا پایان سال، برایم بیاورد. به قول خودش، برای  رفع خستگی ها.... قشنگ است دیگر. همین جملات. همین به فکربودن ها، همین محبت ها، همین  ساده ها. همین خوب ها، قشنگ ند.... : )

و نمی دانم، این وبلاگ، چقدر ِدیگر، می تواند مرا دنبال خودش بکشد. احساس می کنم، که کم کم دارد، حوصله هردوتایمان ازهم، سرمی رود.



  • محبوبه الف

ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺍﻓﺘﻀﺎﺡ ﺗﺮ، ﺗﻮﻫﯿﻦ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﺗﺮ، ﻭ ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﺑﺘﺬﺍﻝ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ .
«آنتوان چخوف»این شبها ( شب های جشنواره فجر!) باآقای عزیز می رویم سینما و فیلم می بینیم. ازسینما رفتن دراین شبها، پیاده روی ها و حرف زدن ها و ایستاده و با عجله ساندویچ خوردن ها و بلیط به دست توی صف ایستادن ها و لرزیدن ها و پاپ کورن ها را، بیشتردوست دارم تا خود فیلم ها را.... 

 تا اینجا،خفگی، گشت ۲، و ماجرای نیم روز... نتوانستند حالم را بهترکنند. شاید امشب، آباجان یا رگ خواب، بتوانند برایم کاری بکنند، تا بتوانم با سینمای لوس و بی مزه و چندش و متمایل، به، پروپاگاندای این سالها کناربیایم...

می دانم،
در این سرزمین
بهاری نخواهد بود،
بیا سراب را
بهانه کنیم.
من درختی را می شناسم
که در زمستان بی پایان،
بهار را در خواب دید و
صبحش شکوفه داد.
«داوود قنبری»

صدای همایون شجریان را اینجا هم، بسیار دوست داشتم.

آهای آهای خبردار....مستی یا هوشیار!خوابی یا بیدار...!!!

 

شاید از رگ خواب تنها همین ترانه را دوست داشتم. کمی خود، لیلا حاتمی را... و دلم برای خرد شدن آخرین ته مانده ها ازوجود یک زن، در جامعه بیمارامروزی.... گرفت.

...................................................................................................

پی نوشت: این نوشته مال همین روزهای پارسال بود. نمی دانم امسال هم فرصت می کنم بروم جشنواره چندتایی فیلم تازه ساز ببینم یا نه!

..............................................................

 کوتاه برای فیلم هایی که در جشنواره ۹۶ می بینم.

..............................................................

به وقت شام. ابراهیم حاتمی کیا

یک اکشن تمام عیاربه وقت سینمای ایران...و باز مثل همیشه، کشمکش های تمام ناشدنی او، میان آرمان و واقعیات!...و دیگر هیچ....

 .........................................

لاتاری :محمدحسین مهدویان

لاتاری مرا یادحکایت (خرو خرما) انداخت. فیلمساز ازیک سو می کوشد به نوعی زبان اعتراض نسل جوان باشد و با نشان دادن صحنه های رمانتیک و عاشقانه ( دوست پسردوست دختری، موتورسواری و عشقولانه بازی) برآن است تا دل مخاطب جوان را به دست بیاورد اما ازسویی دیگرتلاش دارد، تا همزمان به ارزش های انقلابی پایبند بماند و به نوعی دیگر، دل گروه های مذهبی، انقلابی را هم نشکاند. لاتاری فیلمی ست که نشان از تفکرارتجاعی و واپسگرا دارد. درحالی که دنیا دارد به سوی تعامل و گفتگو و درک متقابل پیش می رود و اعتراضات دارند به صلح آمیزترین و حتی هنرمندانه ترین شکل ممکن، درجهان مطرح می شوند. مهدویان به پای کاراکترش کفش قیصری می پوشاند و چاقوی دسته زنجان دستش می دهد تا در پی کشتن دزد ناموس، قیصروار راهی برج های سربه فلک کشیده دبی شود تا دریک اقدام آنارشیستی،دست به اعمال قهرمانانه بزند و موضوع و معضلی تا این حد ریشه دار و پراهمیت و حساس درابعاد ملی را، درحد یک انتقام گیری شخصی و درسطحی ابتدایی و به شیوه یی کاملا سنتی و قیصروار، تقلیل می دهد.با این همه مهدویان درتهییج احساسات تماشاگرعام موفق بود.آنجایی که حمید فرخ نژاد درنقش یک ماموراطلاعات روی کلمه خلیج فارس تاکید کرد.یا آنجایی که موسی(هادی حجازی فر) بعد ازکشتن شیخ عرب درملاعام، روی سینه او نشست و چشم درچشم دوربین ها، با نشان دادن عکس دخترقربانی، جهان را تهدید کرد و گفت که اگر کسی نگاه چپ به ناموس ایرانی کند او را بی مجازات نمی گذاریم و درخانه خودش انتقام می گیریم.سالن پراز صدای جیغ و و سوت و هورا و هیجان شد و احساسات ناسیونالیستی تماشاچی ایرانی به گُل نشست و تماشاچی عام ازدیدن این صحنه های اکشن و شجاعانه دل خنک شد. اما این فیلم،نتوانست، فیلم موفقی پیرامون موضوع حساسی که انتخاب کرده بود، ( تن فروشی دختران ایرانی درامارات) باشد....

.........................................

شعله ور: حمید نعمت الله

اگرهرکارگردان دیگری جای نعمت الله بود به گمانم، قصه هزاربارپرداخت شده و کهنه ( اعتیاد) را هدرمی داد و فیلم را خراب می کرد. اما نعمت الله فیلم ساز باهوشی ست. او خوب بلد است ازدل زباله ها و گنداب ها، اشیا ارزشمند و به درد بخوربیرون بکشد. شعله ور،علی رقم ریتم کند، و لانگ شات های طولانی و گاه کسالت بارو مستندوارش، توانست مخاطب را تا آخرین دقیقه پای تماشای خودش بنشاند. شعله ور درواقع  فیلمی روانشناسانه و نقبی ست به دنیای درون آدمی، شعله ور، حسادت، تنفر، افسردگی، سرخوردگی، احساس بد طردشدگی، دیده نشدگی، به حساب نیامدگی، خفگی، پوچی، فقر، حسرت، و....تمام خصلت های زشت و پلید، آدمی را، به  قضاوت و تماشا می گذارد.

تا به حال زاهدان و زابل، فقیرومحروم و بی آب و بی کارکشورم را، این همه ازنزدیک، و این همه ملموس ندیده بودم. و این همه را مدیون،نماها و لانگ شات های کم نظیر، نعمت الله، درفیلم شعله ور هستم.

شعله ور میان فیلم هایی که تا حالا دیدم، به نظرم، بهتراز باقی آمد.و امین حیایی این بار، بازی متفاوت و قابل قبولی را ازخودش به تماشا گذاشت.

........................................................................................

بمب. پیمان معادی

صدام یزیدکافرعزیز، لطفا هرشب تهران را بمباران کن تا من بتوانم به پناهگاه بروم و سمانه خانم را ببینم.

بمب فیلم لطیفی ست که می شود، همراه یک لیوان چایی داغ، یک شب درکنار اعضای خانواده نشست و آن را دید. بمب نمایش، مجموعه یی از اتفاقات پراکنده ست که تلاش دارد، تا بیشتر، نوستالوژی های آن دوره  رابرای مخاطب  زنده کند.و شیوه زندگی آن مردم را برای تماشاچی امروز، به تماشا بگذارد. از موشک دست سازکاغذی و توپ پلاستیکی چند لایه و پیت نفت و زنبیل پلاستیکی و صف نان بگیرید تا، کیوسک های زرد تلفن، و موتورگازی آبی رنگ و پیکان جوانان و کلاسورهای محکم بغل گرفته و کتانی سفید چینی، چراغ علاالدین و ضبط دو نواره و یخچال جنرال استیل و بخاری قرمز رنگ برقی و نوارکاست شریعتی و ... و مدیر مدرسه بی چاک و دهن و فحاش، و طنزی که میان دیالوگ ها و شیوه مدیریت و مدرسه داری و اعمال و حرکات معلمان و شاگردان نهفته بود. بمب نتوانست، نقبی به درون بزند یا نگاهی واکاوانه نسبت به مسائل و رویدادهای آن دوران درزیر موشک باران و جنگ داشته باشد، بیشتر، خاطره بازی شیرینی بود که میان قهرو آشتی کلیشه یی زن و شوهری و شیطنت های  ساده و بی گناه دوران نوجوانی یک پسر بچه،دست و پا زد. راه به جایی نبرد و همانجا متوقف ماند. درمجموع بمب فیلم لطیفی ست که می شود یک روزتعطیل ، با خیال راحت، همراه با خانواده نشست و آن را تماشا کرد.

.............................................................................................

مغزهای کوچک زنگ زده. هومن سیدی

فیلم روایت گر، فقر،خشونت، ووحشگیری ست. سیدی اینجا، داستان زندگی کودکان رها شده را دنبال می کند. کودکانی که ازوقتی چشم بازکرده ند، خود را درمحله یی فاسد، فقیر، سرشارازخشونت و پراز هرج و مرج، به نام خاک سفید، تهران، یافته اند. کودکان بی سرپرست، یتیم، سرراهی، دزدیده شده، گم شده، کودکان فراموش شده، و حالا، مردانی که حاضرند،برای تائید شدن، برای دیده شدن، برای دوست داشته شدن، برای داخل آدم حساب آمدن، دست به هرکاری بزنند. هرکاری ...

گوسفندها نیاز به چوپان دارند. این چوپانه که به گوسفندها می گه کجا برند، کجا نرند، چی بخورند، چی نخورند، چی کارکنند، چه کارنکنند، کی بخوابند، کی بمیرند! گوسفندها نمی تونن خودشون، برای خودشون تصمیم بگیرند. چون مغزندارند!

نوید محمدزاده (شاهین) درابتدا سعی داشت، تا به عنوان گوسفندی مطیع، محبت و توجه چوپانش فرهاداصلانی (شکور) را بگیردو و توجه باقی گوسفندان را به خود جلب کند. اما او دل سربریدن یک مرغ را هم نداشت. اینجا با یکی از متفاوت ترین رویکردها درمواجهه با واکاوی خشونت و بزهکاری دراجتماع، روبرو هستیم. شخصی که درزندگی گله یی خود، و درمقابله با خشونت و شرارت محیط اطرافش، چاره یی ندارد جزخشن شدن، و حتی پیش رو شدن، دراین خشونت.اما...

شاهین، تلاش دارد تا تائید و اعتماد، برادرو پدرخوانده ش شکور، را به دست آورد، اما او گوسفندی ست که آرام آرام چشم بازمی کند، و دارد تصمیم می گیرد که دیگر، گوسفند، نباشد.

مغزهای کوچک زنگ زده را دوست داشتم. هرچند سیدی اینجا،، آشکارا، تحت تاثیرفیلم های دیگران بود.  به نظرم بیشترین تاثیررا از(شهرخدا- فرناندو مرلیس) گرفته بود و بعد حال و هوای، ابد و یک روز را در ذهن تماشاچی زنده می کرد و همین طور، خانه پدری، عیاری را به یادم انداخت.

اما با همه ارجاعاتش، فیلم را به دلیل شخصیت پردازی های خوب، فضاسازی های خوب، تعلیق های خوب، ریتم تند و داستان جذاب و همین طور لحظات عاطفی و تکان دهنده یی که داشت دوست داشتم.

این فیلم را درکنارآقای همسر، دخترکم که اهل سینما نیست اما یکی از طرفداران نوید محمد زاده ست و به خاطراو به سینما آمد : )  ، و چند نفردوست خوب دیدم، و یادش  برایم ماندنی شد.

پی نوشت: امسال همین چند عدد فیلم را دیدم و لحظات خوبی را درکناردوستان و عزیزانم سپری کردم.

  • محبوبه الف

https://images.csmonitor.com/csm/2013/10/1004-brazil-city-of-god-original-film.jpg?alias=standard_600x400

این انگارپیامی ازطرف خدا بود: هی بچه، به صداقت پول نمی دهند...

  • محبوبه الف

می گفت وضع ما بازنشسته ها،بلانسبت، دورازجانتان. بی شباهت به وضع حیوانات باغ وحش نیست. مثلا اگرچنددقیقه مقابل قفس شیرایستاده باشید،دیده اید مدتی می خوابد، چنددهن دره پی درپی می کند.بعدازجایش بلند می شود،چندبارطول قفس رابالاپایین می رود. ازروی بیکاری کمی آب می خورد. کاملا معلوم ست که این کارازسرتشنگی نیست. بازچندبارراه می رود. بعدبی ادبی ست.کمی پایش را بالامی گیرد و به دیوارقفس می شاشد.که این هم ازروی چندقطره بودنش معلوم است که ازسربیکاری ست.بعد سرش را روی دستهایش می گذاردووانمودمی کندکه خواب ست.درحالی که خوابش نمی آید. چنددقیقه بعدبازهمان کارها را تکرار می کند. می گفت، بازنشسته ازهیچ و پوچ برای خودش کاردرست می کند وگاهی چنان به این کارها اهمیت می دهدکه، یک غیربازنشسته،خیال می کندمباداتاحالادرموردخودش غفلت کرده و عمرگرانمایه راهدرداده ست!

از کاروبارخودمان

انسان امروز انسان انتظارهای بی پایان است. گویی زندگی خودراهرروزصبح به روزدیگری به تعویق می اندازد.ارزوهای او زنجیره های پوچی ست که تابی پایان جهان ادامه می یابد و همین به زندگی او معنا می دهد. درانتظارگودو ازبکت
این روزها که بیشتردرخانه می مانم زیاد فیلم می بینم. فیلم های خوب. فیلم های حال خوب کن. فیلم هایی که می شودمدتها از آنها گفت و نوشت و درموردشان حرف زد.
این آخری را همین امروز صبح دیدم. البته وسطش هی رفتم آشپزخانه و به غذای روی گازسرزدم. چندتکه لباس را هم انداختم توی ماشین. روفرشی را صاف کردم و دکمه افتاده پیراهن آقای همسررا هم دوختم. روی میز اتاق پسرک را مرتب کردم و اتاق دخترک را هم کمی جمع و جور کردم و روی وایت برد دیواراتاقش نوشتم. لطفا شلخته نباشیدو یک شکلک عصبانی  هم کشیدم.شاید عصر که به خانه آمد دیدو فرجی شد. بعد باز دکمه استوپ رادوبار فشار دادم و رسیدم به آنجا که شهاب حسینی داشت کنارخیابان می خواندو گیتارمی زد،
آی مشتی ماشالله آی حقه یی والا می کشی بالا مال و منال و می کنی حاشا..این شهاب هم علاوه بر بازی خوب صدای خوبی هم دارد ها، ولی به پای فریدون فروغی نمی رسد. داشتم چه می گفتم؟ آهان یادم آمد. داشتم می گفتم بعضی از فیلم ها هم هستند که می شود کنارآن فیلم خوبترهایی که گفتم، دید و سرگرم شد و راضی بود. برادرم خسرو را امروز دیدم و دوست داشتم.فیلمی جذاب و قصه گو با موضوعی خوب و بازی های درخشان. ناصرهاشمی را خوب و متفاوت دیدم و بیتا فرهی درنقش ناهید، مرا برد پیش حمیدهامون. نمی دانم چرا هروقت بیتا فرهی را هرکجا می بینم یاد مهرجویی و شکیبایی و هامون می افتم. شایداین زن تنها بازی خوبی که داشت و به دلم نشست.همان مهشید هامون بود و بس


  • محبوبه الف


فردا دوباره ترک برمی داریم
فردا اندوه ماهی گیران را باورمی کنیم
از ترانه های شهیارکه همین حالا صدایش توی اتاق پیچیده. کاش می شد به کوچه زد و شهر فرنگی را حوصله کرد. کاش می شد به اردوی رامسر رفت.مرا سر کن. نرسیده به آمدن دوچرخه سواری که مامور سانسورفیلم است.... بازگو.همه ش را بگو...می گوید جان تو جان قدیم.بگو چه شکلی بودم. چه شکلی بودی..به ترس فکر می کنم.
کارو بار خودمان. کتابی که شروع کردم تا بخوانم. مجموعه داستانهای  اندوهگین خنده دار.

  • محبوبه الف

درحالی که خواهرم با درماندگی درقفسه کتاب های اتاق بزرگه و ردیف قفسه های توی هال،... دنبال فوائد گیاه خواری هدایت می گشت، تا با خودش ببرد کلاس خیاطی و تبلیغ گیاه خواری و متدهای نوین لاغری بکند و پز روشنفکری به روال امروزین را بدهد،من دقیقا می دانستم فوائد گیاه خواری هدایت، در کنار دیگرنوشته هایش،  درکمد دیواری اتاق کوچیکه، لت سمت راستی، ردیف چهارم ازبالا، درست بین آثارجناب سالینجر و آثارجناب ونه گات، قرار داردو نشسته همانجا و دارد صدایمان را می شنود و جیکش هم درنمی آید و نباید هم که دربیاید.

یادمه  کتابه رو داشتی...

داشتم ولی الان نمی دونم کجاست.

پاشو بیار،...قولش رو به کسی دادم. یالا...

تو هم تو این همه شلوغی وقت گیرآوردی؟ به جای این که عصای دستم باشی بلای جونم شدی؟ از خودت خجالت نمی کشی؟ کارتون خالی آوردن که هنرنیست. راست می گی، برو ظرفا رو روزنامه پیچ کن بذارتو کارتون، یا نه برو اتاق بچه ها رو جمع کن، نمی بینی چقدرکارسرم ریخته؟....

و این گونه شد که خیلی زود او را فراری دادم :)

این حس پیچیده و تلخ  را فقط یک کتاب دوست، کتاب خوان، کتاب ازدست داده می تواند درک کند. هشت سال پیش همین حوالی شهریور آمد و، شوهرآهوخانم را برد و دیگرپس نیاورد،هربار سراغ کتاب را گرفتم، جواب سربالا داد و کلی نق به جانم زد که تو بنده کتابی و خواهری یَت سرت نمی شود و ازاین صحبت ها.... بنده هم  تصمیم گرفتم دیگرهرگز به او کتابی به امانت ندهم ومهم تراز همه این ها، هدایت شوخی بردارنیست خواهرجان.

خوشحالم که خواهرم آدرس وبلاگم را ندارد. که اگرداشت حتما جرات نمی کردم، اینها را بنویسم. :)

***

زندگی چیزی نیست که انسان ازسرمی گذراند، چیزی ست که انسان به یادمی آورد و این که چگونه آن را برای بازگفتن به یاد می آورد.. از زیستن برای بازگفتن.

دربیست سالگی نه به خاطر سلیقه و میل، بلکه ازروی فقر، ازمد روز جلو افتاده بودم. سیبیل وحشی، موی ژولیده، شلوارجین، بلوزگلدارکشباف، نعلین حاجی ها، یکی از دوستان دخترم بی آن که بداند من آنجا هستم، درتاریکی سینما به کسی گفت: این گابو کوچولوی بیچاره، دیگه ازدست رفته...

***

دنیا ازآن ِ شاعرها بود.نو آوری هایشان برای نسل من مهم ترازاخبارسیاسی بود که روزبه روزاندوه بارترمی شد...

اززیستن برای بازگفتن. گابریل گارسیا مارکز

  • محبوبه الف

گاهی آدم مدام ازخودش حرف می زند. گاهی آدم دائم خشم و ناراحتی و اعتراضش  را در قالب کلماتی نومید و معترض بیرون می ریزد، تا بدین طریق خود را به طرز نومیدانه یی فریب دهد و به خود بقبولاند که هنوز ازپا نیافتاده. گاهی آدم می کوشد از طریق حرف زدن راه نفسی در هوای خفقان آوری که اطرافش  را گرفته باز کند. بی که  در این مسیر،قضاوت دیگری ذره یی برایش اهمیت داشته باشد، این آدم  دیوانه نیست. این آدم بیمار نیست. این آدم دارد اعلام می کند که به وسیله حرف زدن، به وسیله تکرار مکرر خاطرات، به وسیله بهانه گیری ها و بگو مگو ها و رجزخوانی ها یش دارد،کاری می کند تا احساس ترس، تنهایی و ناامنی را در خودش ازبین ببرد.او درمواجهه با بحران های بزرگ زندگی، درمواجهه با طردشدگی و فراموشی و فقر و ناامنی دراین جهان نابرابر، به خندیدن، فریادزدن، حرف زدن، خاطره تعریف کردن ،جُک گفتن و نوشیدن پناه آورده.

ّّّّ***

به شما گفته بودم، دنزل واشنگتن را زیاد دوست دارم؟ و حالا برای دومین بارنشسته ام پای تماشای فیلم حصارهایش و خیلی حیفم آمد از شخصیت تروی مکسون نگویم.دلم می خواست از رز و گابریل که آنها را هم،بسیاردوست داشتم بنویسم. اما بماند برای وقتی دیگر،..


https://i3.tnews.ir/2017/03/09/81750504_91840252daade.jpg

دیشب یک نفس و یک جا فصل هفتم بازی تاج و تخت را تماشا کردم و نخوابیدم و حالا بعد ازاین همه بیداری، خوابم نمی برد....

***

آمده بودم چه بگویم؟ داشتم چه می گفتم؟ بله یادم آمد، داشتم می گفتم که گاهی آدم مدام از خودش حرف می زند. از فیلم هایی که دیده یا دارد می بیند. از کتاب هایی که خوانده یا دارد می خواند. از کارهای کرده و نکرده ، از آرزوها یش ازترس ها و کابوس هایش.. . تا بدین وسیله  اعلام کند که از این طریق  دارد، راه نفسی برای خودش باز می کند. و وبلاگ برای خیلی ازآدمها حکم همین دَم و نیم دمِ، غنیمت ِ، هوا را دارد.

Fences

  • محبوبه الف