دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

۳۱ مطلب با موضوع «کتاب. فیلم. سریال، موسیقی...» ثبت شده است

https://images.csmonitor.com/csm/2013/10/1004-brazil-city-of-god-original-film.jpg?alias=standard_600x400

این انگارپیامی ازطرف خدا بود: هی بچه، به صداقت پول نمی دهند...

  • محبوبه الف

می گفت وضع ما بازنشسته ها،بلانسبت، دورازجانتان. بی شباهت به وضع حیوانات باغ وحش نیست. مثلا اگرچنددقیقه مقابل قفس شیرایستاده باشید،دیده اید مدتی می خوابد، چنددهن دره پی درپی می کند.بعدازجایش بلند می شود،چندبارطول قفس رابالاپایین می رود. ازروی بیکاری کمی آب می خورد. کاملا معلوم ست که این کارازسرتشنگی نیست. بازچندبارراه می رود. بعدبی ادبی ست.کمی پایش را بالامی گیرد و به دیوارقفس می شاشد.که این هم ازروی چندقطره بودنش معلوم است که ازسربیکاری ست.بعد سرش را روی دستهایش می گذاردووانمودمی کندکه خواب ست.درحالی که خوابش نمی آید. چنددقیقه بعدبازهمان کارها را تکرار می کند. می گفت، بازنشسته ازهیچ و پوچ برای خودش کاردرست می کند وگاهی چنان به این کارها اهمیت می دهدکه، یک غیربازنشسته،خیال می کندمباداتاحالادرموردخودش غفلت کرده و عمرگرانمایه راهدرداده ست!

از کاروبارخودمان

انسان امروز انسان انتظارهای بی پایان است. گویی زندگی خودراهرروزصبح به روزدیگری به تعویق می اندازد.ارزوهای او زنجیره های پوچی ست که تابی پایان جهان ادامه می یابد و همین به زندگی او معنا می دهد. درانتظارگودو ازبکت
این روزها که بیشتردرخانه می مانم زیاد فیلم می بینم. فیلم های خوب. فیلم های حال خوب کن. فیلم هایی که می شودمدتها از آنها گفت و نوشت و درموردشان حرف زد.
این آخری را همین امروز صبح دیدم. البته وسطش هی رفتم آشپزخانه و به غذای روی گازسرزدم. چندتکه لباس را هم انداختم توی ماشین. روفرشی را صاف کردم و دکمه افتاده پیراهن آقای همسررا هم دوختم. روی میز اتاق پسرک را مرتب کردم و اتاق دخترک را هم کمی جمع و جور کردم و روی وایت برد دیواراتاقش نوشتم. لطفا شلخته نباشیدو یک شکلک عصبانی  هم کشیدم.شاید عصر که به خانه آمد دیدو فرجی شد. بعد باز دکمه استوپ رادوبار فشار دادم و رسیدم به آنجا که شهاب حسینی داشت کنارخیابان می خواندو گیتارمی زد،
آی مشتی ماشالله آی حقه یی والا می کشی بالا مال و منال و می کنی حاشا..این شهاب هم علاوه بر بازی خوب صدای خوبی هم دارد ها، ولی به پای فریدون فروغی نمی رسد. داشتم چه می گفتم؟ آهان یادم آمد. داشتم می گفتم بعضی از فیلم ها هم هستند که می شود کنارآن فیلم خوبترهایی که گفتم، دید و سرگرم شد و راضی بود. برادرم خسرو را امروز دیدم و دوست داشتم.فیلمی جذاب و قصه گو با موضوعی خوب و بازی های درخشان. ناصرهاشمی را خوب و متفاوت دیدم و بیتا فرهی درنقش ناهید، مرا برد پیش حمیدهامون. نمی دانم چرا هروقت بیتا فرهی را هرکجا می بینم یاد مهرجویی و شکیبایی و هامون می افتم. شایداین زن تنها بازی خوبی که داشت و به دلم نشست.همان مهشید هامون بود و بس


  • محبوبه الف


فردا دوباره ترک برمی داریم
فردا اندوه ماهی گیران را باورمی کنیم
از ترانه های شهیارکه همین حالا صدایش توی اتاق پیچیده. کاش می شد به کوچه زد و شهر فرنگی را حوصله کرد. کاش می شد به اردوی رامسر رفت.مرا سر کن. نرسیده به آمدن دوچرخه سواری که مامور سانسورفیلم است.... بازگو.همه ش را بگو...می گوید جان تو جان قدیم.بگو چه شکلی بودم. چه شکلی بودی..به ترس فکر می کنم.
کارو بار خودمان. کتابی که شروع کردم تا بخوانم. مجموعه داستانهای  اندوهگین خنده دار.

  • محبوبه الف

درحالی که خواهرم با درماندگی درقفسه کتاب های اتاق بزرگه و ردیف قفسه های توی هال،... دنبال فوائد گیاه خواری هدایت می گشت، تا با خودش ببرد کلاس خیاطی و تبلیغ گیاه خواری و متدهای نوین لاغری بکند و پز روشنفکری به روال امروزین را بدهد،من دقیقا می دانستم فوائد گیاه خواری هدایت، در کنار دیگرنوشته هایش،  درکمد دیواری اتاق کوچیکه، لت سمت راستی، ردیف چهارم ازبالا، درست بین آثارجناب سالینجر و آثارجناب ونه گات، قرار داردو نشسته همانجا و دارد صدایمان را می شنود و جیکش هم درنمی آید و نباید هم که دربیاید.

یادمه  کتابه رو داشتی...

داشتم ولی الان نمی دونم کجاست.

پاشو بیار،...قولش رو به کسی دادم. یالا...

تو هم تو این همه شلوغی وقت گیرآوردی؟ به جای این که عصای دستم باشی بلای جونم شدی؟ از خودت خجالت نمی کشی؟ کارتون خالی آوردن که هنرنیست. راست می گی، برو ظرفا رو روزنامه پیچ کن بذارتو کارتون، یا نه برو اتاق بچه ها رو جمع کن، نمی بینی چقدرکارسرم ریخته؟....

و این گونه شد که خیلی زود او را فراری دادم :)

این حس پیچیده و تلخ  را فقط یک کتاب دوست، کتاب خوان، کتاب ازدست داده می تواند درک کند. هشت سال پیش همین حوالی شهریور آمد و، شوهرآهوخانم را برد و دیگرپس نیاورد،هربار سراغ کتاب را گرفتم، جواب سربالا داد و کلی نق به جانم زد که تو بنده کتابی و خواهری یَت سرت نمی شود و ازاین صحبت ها.... بنده هم  تصمیم گرفتم دیگرهرگز به او کتابی به امانت ندهم ومهم تراز همه این ها، هدایت شوخی بردارنیست خواهرجان.

خوشحالم که خواهرم آدرس وبلاگم را ندارد. که اگرداشت حتما جرات نمی کردم، اینها را بنویسم. :)

***

زندگی چیزی نیست که انسان ازسرمی گذراند، چیزی ست که انسان به یادمی آورد و این که چگونه آن را برای بازگفتن به یاد می آورد.. از زیستن برای بازگفتن.

دربیست سالگی نه به خاطر سلیقه و میل، بلکه ازروی فقر، ازمد روز جلو افتاده بودم. سیبیل وحشی، موی ژولیده، شلوارجین، بلوزگلدارکشباف، نعلین حاجی ها، یکی از دوستان دخترم بی آن که بداند من آنجا هستم، درتاریکی سینما به کسی گفت: این گابو کوچولوی بیچاره، دیگه ازدست رفته...

***

دنیا ازآن ِ شاعرها بود.نو آوری هایشان برای نسل من مهم ترازاخبارسیاسی بود که روزبه روزاندوه بارترمی شد...

اززیستن برای بازگفتن. گابریل گارسیا مارکز

  • محبوبه الف

گاهی آدم مدام ازخودش حرف می زند. گاهی آدم دائم خشم و ناراحتی و اعتراضش  را در قالب کلماتی نومید و معترض بیرون می ریزد، تا بدین طریق خود را به طرز نومیدانه یی فریب دهد و به خود بقبولاند که هنوز ازپا نیافتاده. گاهی آدم می کوشد از طریق حرف زدن راه نفسی در هوای خفقان آوری که اطرافش  را گرفته باز کند. بی که  در این مسیر،قضاوت دیگری ذره یی برایش اهمیت داشته باشد، این آدم  دیوانه نیست. این آدم بیمار نیست. این آدم دارد اعلام می کند که به وسیله حرف زدن، به وسیله تکرار مکرر خاطرات، به وسیله بهانه گیری ها و بگو مگو ها و رجزخوانی ها یش دارد،کاری می کند تا احساس ترس، تنهایی و ناامنی را در خودش ازبین ببرد.او درمواجهه با بحران های بزرگ زندگی، درمواجهه با طردشدگی و فراموشی و فقر و ناامنی دراین جهان نابرابر، به خندیدن، فریادزدن، حرف زدن، خاطره تعریف کردن ،جُک گفتن و نوشیدن پناه آورده.

ّّّّ***

به شما گفته بودم، دنزل واشنگتن را زیاد دوست دارم؟ و حالا برای دومین بارنشسته ام پای تماشای فیلم حصارهایش و خیلی حیفم آمد از شخصیت تروی مکسون نگویم.دلم می خواست از رز و گابریل که آنها را هم،بسیاردوست داشتم بنویسم. اما بماند برای وقتی دیگر،..


https://i3.tnews.ir/2017/03/09/81750504_91840252daade.jpg

دیشب یک نفس و یک جا فصل هفتم بازی تاج و تخت را تماشا کردم و نخوابیدم و حالا بعد ازاین همه بیداری، خوابم نمی برد....

***

آمده بودم چه بگویم؟ داشتم چه می گفتم؟ بله یادم آمد، داشتم می گفتم که گاهی آدم مدام از خودش حرف می زند. از فیلم هایی که دیده یا دارد می بیند. از کتاب هایی که خوانده یا دارد می خواند. از کارهای کرده و نکرده ، از آرزوها یش ازترس ها و کابوس هایش.. . تا بدین وسیله  اعلام کند که از این طریق  دارد، راه نفسی برای خودش باز می کند. و وبلاگ برای خیلی ازآدمها حکم همین دَم و نیم دمِ، غنیمت ِ، هوا را دارد.

Fences

  • محبوبه الف
ٰٰ‌زندگی بشرهمچون یک قطعه موسیقی ساخته شده است. انسان با پیروی ازدرک زیبایی، رویداد اتفاقی( موسیقی بتهوون، مرگ درایستگاه راه آهن) را پس و پیش می کند تا ازآن درونمایه ای برای قطعه موسیقی زندگی ش بیابد. انسان این درونمایه را همانطور که موسیقیدان با زمینه های سونات عمل می کند- تکرارخواهد کرد. تغییرخواهدداد. شرح و بسط خواهد داد و جابه جا خواهد کرد. انسان همیشه ندانسته، حتی در لحظه های عمیق ترین پریشانی ها، زندگی یش را طبق قوانین زیبایی می سازد. ازبارهستی - میلان کوندرا.




وقتی زن اول و زن دوم در من، تصمیم می گیرند کنارهم بنشینند و عکس یادگاری بگیرند.
***
 بارزندگی انسان فاجعه تنهایی او درجهان ست. چگونه بارهستی را به دوش می کشیم؟ آیا سنگینی بارهول انگیز و سبکی آن دلپذیراست؟.... بارهستی ـ میلان کوندرا

***
وقتی موسیقی می شنوم، احساس می کنم جهان هنوز، چیزی برای نو شدن دارد.

Passage To Paradise

  • محبوبه الف
زﻣﺎن ھﻤﻪ را، ﯾﮑﺴﺎن از ﭘﺎ ﻣﯽ اﻧﺪازد.
ﻣﺜﻞ آن درﺷﮑﻪ ﭼﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ اﺳﺐِ ﭘﯿﺮش
آﻧﻘﺪر ﺷﻼق ﻣﯽ زﻧﺪ ﺗﺎ در ﺟﺎده ﺑﻤﯿﺮد.
اﻣﺎ ﺗﺎزﯾﺎﻧﻪ ای ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻣﯽ زﻧﻨﺪ،
ﻣﻼﯾﻤﺖِ ﺗﺮﺳﻨﺎﮐﯽ دارد.
ﻓﻘﻂ ﭼﻨﺪﺗﺎﯾﯽ از ﻣﺎ ﻣﯽ فهمیم ﮐﻪ ﮐﺘﮏ ﺧﻮرده ایم..
چاقوی شکاری - هاروکی موراکامی
***

بگو ببینم با دعایی که ابراهیم برای شهرهای سدوم و عموره کرد آشنایی داری؟ابراهیم قول داده بود که چند تا آدم درستکاررو توی اون شهرهای فاسد پیدا کنه؟

بیست نفر؟

مایه تاسفه...

شیاطین داوینچی یک سریال فانتزی - تاریخی ست و ایرادات زیادی به آن وارد است، اما، اگر شنونده خوبی باشیم، حرفهای شنیدنی زیاد دارد. نمی دانم کجا خوانده بودم که تاریخ را نه با قلم که با پرگارمی نویسند!
***
به خودم قول داده م  امروز فردا، بهشت را تمام کنم و بروم سراغ  جناب پاموک : )
***
آرام آرام مداد کوچکم تحلیل می رود و به زودی زمانی می رسد که هیچ چیزازمداد باقی نمی ماند. جزقطعه بسیار کوچکی که می توان با دست گرفت. به همین دلیل باید تا آنجا که می توانم به نرمی بنویسم. اما نوک سربی مداد سخت ست و اگرخیلی نرم بنویسم هیچ اثری روی کاغذ باقی نمی گذارد. اما با خودم می گویم بین نوک سخت و سربی مداد که اگر کسی بخواهد اثری بر روی کاغذ بگذارد جرات نمی کند نرم بنویسد و یک نوک کلفت سربی نرم که هنوز به کاغذ نرسیده آن را سیاه می کند، ازلحاظ دوام چه فرقی ممکن است وجود داشته باشد. آه بله، سرگرمی های کوچکی برای خودم دارم.از مالون می میرد.
عنوان از مالون می میرد- ساموئل بکت

.
  • محبوبه الف

امروز به یک دوست گفتم که من بازدارم وبلاگ می نویسم. جوربدی نگاهم کرد!




بدبختی کشورهای ما نبود مطلق امید است. ازبی خبری میلان کوندرا
کوندرارا باید به آهستگی و باتامل خواند.کوندرارا بایدگوش داد.کوندرارابایداندیشید....و درنهایت کوندرارا باید خط به خط لذت برد.
  • محبوبه الف

http://contland.com/upload/media/entries/2017-03/10/42-7-68af3f4203b3622d09933224de1b9feb.jpg

آنتوان دوسنت اگزوپری گاهی می رفت میان ستارگان و گردش می کرد. او انگارنمی توانست اینجا روی زمین گردش کند و تا فراسوی خیالش راه برود. اگزوپری رویا پرداز لاعلاجی بود که روی زمین تنها مانده بود. او دردنیای آدم بزرگ ها تنها بود و درتمام سالهای پس از بلوغ احساس می کرد، بی رحمانه از دنیای کودکی و خوشی کنده شده و به جهان بزرگان و مردگان تبعید شده ست.او ازاین که می دید بزرگ شده احساس غم و اندوه می کرد. او مرد تنهایی بود. بسیار تنها بود، تنها تنها به رویاهایش سفرمی کرد، به جهانی دیگر، سرزمینی دیگر، جایی راز آلوده و شگفت انگیزو دیگرگونه و متفاوت با حقیقت غم انگیز پیرامونش.او در مسیر این تنهایی به رویاهای شگفت انگیزی راه یافته بود اما آنجا هم احساس یاس و بی خودی می کرد. یک روز از سراین تنهایی شازده کوچولو را آفرید تا به همراه او به رویاها سفرکند. به جایی که درآن، فقط زیبایی بود و اعجاز و خوبی...

***

اوایل شازده کوچولو میخواست بدونه آیا گوسفندها قادرند درختهای بائوباب که بسیار تنومندند و اگه دیر بجنبی دیگه نمیتونی شرش رابکنی طوری که تمام سیاره ات را میگیرند بخورند یانه؟

ومن با خودم گفتم:شازده کوچولو کاش میتونستم ازت بپرسم عشق توی سیاره ی تو چطور درختیه؟؟؟

***

امروز به کتاب فروشی می روم تا به عنوان هدیه و سوغاتی برای خواهرزاده ها و برادرزاده م، کتاب و شکلات بخرم.کاش هنوز کودک بودم و کسی برایم کتاب قصه می خرید. آنوقت بی نهایت خوشحال می شدم حتما. 

***

برای شنیدن کتاب صوتی شهریارکوچولو،هیچ روایتی بهتر از روایت و صدای شاملو نیست.


  • محبوبه الف

 کلمات را اگر بارها و بارها تکرار کنیم، بعد از مدتی به جزئی از زندگی مان تبدیل می شوند و رخ می دهند...
لابد به همین دلیل است که آدمها دعا می خوانند. چزاره پاوزه

***
امروز باز به درد رسیدم و دست خط زهرا که این کتاب را برایم خریده بود را دوباره خواندم.زهرا مرا باخودش به گذشته برد،به دهه هفتاد.سالهای زندان،او مددکاراجتماعی بود و من خبرنگارروزنامه،خبرنگارخبرنگارهم که نخیر، بیشترنویسنده بودم تا خبرنویس.درصفحه اجتماعی روزنامه قدس مشهد ستونی بود،به نام( آن سوی دیوار) هرهفته داستانکی به نامم چاپ می شد. داستانک هایی که سوژه هایش زنها بودند.زنهای زندانی، هفته یی یک بار با زهرامی رفتیم زندان و پای صحبت زنهای زندانی می نشستیم......و به درد می رسیدیم.

دوراس عیش مدام و لذت ناب من ست.

***

طبق معمول دو کتاب برای خواندن انتخاب کردم تا دراین هفته و روزهای آتی بخوانم. یکی درد از مارگریت دوراس و دیگری بهشت از تونی موریسون.از تونی موریسون (محبوب)را،خوانده بودم و ازخواندنش خیلی سرذوق آمده بودم. هم بابت خود کتاب که بسیاردوستش داشتم و هم عنوانش که همنام من بود. محبوب : )

***

اصلا خیال خواندن اورهان پاموک را نداشتم. لااقل فعلا نداشتم، اما بگذارید اعترافی بکنم. یک عادت بدی که دارم این است که وقتی می خواهم کتابی برای خواندن انتخاب کنم هول می زنم. مثل قحطی زده ها می مانم و کتاب ها را یک جوری ازقفسه ها بیرون می کشم که انگار، بارآخری ست که فرصت خواندن دارم، حالا( زندگی نو از اورهان پاموک) هم برای خواندن، به مجموعه خواندنی های این هفته یا این ماه، اضافه شده. خب من دراین مورد زیاد هم مقصرنیستم. خودتان بخوانید و ببینیددرصفحه اولش چه نوشته:

نوشته ( روزی کتابی خواندم و کل زندگی م عوض شد. کتاب چنان نیرویی داشت که حتی وقتی اولین صفحه هایش را می خواندم، دراعماق وجودم گمان کردم تنم از میزو صندلی کنده شده و دور می شود. اما با آن که گمان می کردم تنم ازمن جدا  شده و دور شده، گویی با تمام وجود و همه چیزم، بیش از هرزمان دیگری روی صندلی و پشت میزم بودم و کتاب نه تنها برروحم بلکه برهمه چیزهایی که مرا ساخته بودند، تاثیرمی گذاشت...

ازاین نویسنده، زندگی نو، اولین کتاب کاغذی و کاملی ست که قصد خواندنش را دارم.


***

برخوردار از والاتباری اعتراض: چرا بلیط هواپیما ها گران ست؟ برخورداراز والاتباری اعتراف :  هنوز بین سفر با قطار یا هواپیما، دودلم. برخوردارازوالاتباری پرسش ازخود: یعنی من دیوانه م که دارم به شهری که دوستش نمی دارم سفرمی کنم!

  • محبوبه الف